پرتال جامع سنت | لغزشهاي علمي اهل سنت+سند

پرتال جامع سنت

شرحی بر تاریخ تحلیل نشده اسلام

لغزشهاي علمي اهل سنت+سند

به نام خداوندي كه با ارسال رسلش و راهنمايي انسان، او را از حيرات و سرگرداني نجات بخشيد و به راه راست هدايت فرمود، پر واضح است كه انسان براي رسيدن به مقامات عالي و كمال انسانيّت، بايد راه حق كه همان مسير اهل بيت عليهم السلام مي‌باشد را شناخته، و در مسير آن قدم بردارد و نيز براي اينكه بتواند در اين مسير ثابت قدم بماند، چاره‌اي ندارد جز اينكه به راه باطل و مذاهب باطل نيز، معرفت پيدا نمايد و از آن دوري و برائت بجويد چرا كه هرانساني، وقتي از راه حق و هدايت دور مي‌شود، در لغزشها و گمراهي‌ها غوطه‌ور مي‌گردد و همانند گوسفندي كه گلّه و چوپان خود را گم كرده، سرگردان شده و بالاخره روزي به هلاكت خواهد رسيد.
فلذا به دليل ؛« لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي، فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروه الوثقي لاانفصام لها و الله سميع عليم» (بقره/256) يعني انسان براي تمسك به عدوه الوثقي، كه همان ولايت اميرامؤمنين و اهل بيت عليهم السلام مي‌باشد، بايستي مصلح به دو صلاح باشد، يكي معرفت به ايمان خدا و حجت‌هاي او و ديگر برائت جستن از طاغوت و گمراهي و مذاهب آنها. فلذا اين دو مهم بايستي ، به همراه هم محقق شود و مختصري كه پيش رو داريد، گوشه‌اي از بي‌شمار لغزشهاي مذاهب چهارگانه اهل تسنن مي‌باشد كه به سبب دوري از حجت‌هاي خدا، گرفتار آن شده‌اند و در اين مجموعه به بعضي از اين لغزشها، اشاره خواهد شد.
لغزشهاي علمي اهل سنت
لغزش اول:
  انبياء عليهم السلام خطاكار هستند!
دليل اول:
اگر انبياء عليهم السلام خطاكار نيستند پس چرا به درگاه خداوند آن قدر توبه و استغفار نمودند؟
جواب دليل اول:
انبيا؟ء بايد از جميع معاصي به دور باشند و بايد از طفوليت تا پايان نبوت و وصايت از گناه و فراموشي به دور باشند، به چند دليل:
1.چرا كه ايشان امين سرّ خدا هستند، از اين رو چگونه صحيح باشد كه در مقام اطاعت از شيطان كه پست‌ترين موجودات و دورترين مخلوقات از محضر كبريايي است برآمده و از خداوند دور شوند؟!در حالي كه شيطان بر ايشان راهي ندارد و از آن بزرگواران افعال شيطاني صادر نمي‌شود. انبياء و ائمه عليهم السلام بايد پاك باشند و متصف به صفات زشتي مثل كينه، بُخل، حسد، جهل و حرص نباشند و همنيطور معلول جسمي و مبتلا به امراضي چون پيسي و جزام و گنگي نبوده و از جميع نقائص مطهر و منزه باشند.و همچنين انبياء بايد با فضيلت‌ترين و عالم‌ترين و زاهدترين و با ورع‌ترين و باتقوي‌ترين و شجاع‌ترين مردم اهل زمان خود باشند و از همه مردم بي‌نياز باشند.
2. خداوند متعال در قرآن كريم مي‌فرمايد: «لاينال عهدي الظالمين»(1)«عهد و پيمان من به ظالمين نمي‌رسد» و اين آيه بيانگر اين مطلب است كه عهد و پيمان خداوند به فرد معصوم مي‌رسد و انبياء الهي هم از كساني هستند كه عهد و پيمان الهي شامل حالشان شده، پس در نتيجه معصومند و از هرگونه خطا و ظلمي بري هستند.
دليل دوم اهل سنت:
در آيه شريفه (يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنه و كلا منها رغداً و حيثُ شئتما و لاتقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين)(2)ترجمه: اي آدم تو و همسرت در بهشت منزل گزينيد و از هرچه مي‌خواهيد تناول كنيد اما از اين درخت نخوريد و به آن نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد.پس در نتيجه ايشان از آن درخت خوردند و از ستمكاران گشتند.جواب: نهي كه در آيه شريفه نسبت به حضرت آدم مي‌باشد، يك نهي تحريمي نبود بلكه نهي تنزيهي بود زيرا كه نهي تحريمي آن است كه با ارتكاب آن، شحص مستحق ملامت و عذاب آخرت مي‌گردد اما نهي تنزيهي آن است كه با ارتكاب آن، شخص از فائده و مصلحتي كه در ترك آن عمل بوده محروم مي‌گردد و ديگر مستحق ملامت دنيا و عذاب آخرت نمي‌شود.
پس در نتيجه اگر آدم خوردن از آن درخت را ترك مي‌كرد، مشمول الطاف و ثواب بيشتري مي‌شد و لذا با انجام آن مستحق عقاب نگرديد. در واقع او ترك اولي انجام داده است. و اينكه در آيه شريفه آمده است كه : فتكونا من الظالمين.بايد دانست كه ظلم عبارت است از قرار دادن چيزي در غير از موضع مناسب آن، يعني نهادن چيزي در جايي كه آنجا سزاوار آن چيز نباشد و يا انجام دادن كاري در جايي كه نبايد انجام داد و ترك كردن آن در جايي كه بايد آن را انجام داد. لذا مي‌توان گفت: ترك كردن عمل مستحب و انجام دادن عمل مكروه نيز ظلم بحساب مي‌آيد و حال آنكه عمل مكروه گناه نيست.
دليل سوم اهل سنت:
حضرت آدم و حوا گفتند: «ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لكنوننّ من الخاسرين»(3)«پروردگارا ما به خود ظلم كرديم و اگر ما را نيامرزي و به رحمت خويش ما را درنيابي از ستمكاران خواهيم شد.
جواب اول:
حضرت آدم و حوا اعتراف به ظلم بر نفس خود نموده و از خداوند طلب بخشش كردند و آمرزش طلبيدن از حق تعالي دلالت برگناه كار بودن آنها نمي‌كند، زيرا كه ظلم به معني نقصان در ثواب و از دست دادن منفعت است و طلب رحمت و غفران، عبارتي است كه انسانها به واسطة آن مستحق ثواب مي‌گردند و اين سخن دليل بر گناه كار بودن ايشان نيست، چه اينكه رسول اكرم نيز فرمودند:«انا استغفر الله في كل يوم سبعين مره(4)من هر روز هفتاد بار استغفار و از خداوند طلب آمرزش و غفران مي‌كنم. در حالي كه آن حضرت مرتكب هيچ گناهي نمي‌گردد.
جواب دوم:
و ديگر اينكه طلب بخشش حضرت آدم و حواء به معناي گناه كار بودن ايشان نبود، چون انبياء و اولياء،‌ بندگي مخلصانه و طاعت بسيار خود را در پيشگاه الهي، اندك مي‌شمارند و كمترين ترك ادب را گناه عظيم مي‌دانند. از اين رو براي تزلل و مسكنت، خود را مجرم مي‌دانند. گرچه از ايشان گناهي سر نزده پس اعتراف ايشان به ظلم و استغفار كردن، دليل بر گناه كاربودن ايشان نمي‌باشد.
دليل چهارم اهل سنّت:
خداوند خطاب به حضرت آدم و حوا فرموده:«وعصي آدم ربّه فغوي»(5)«و آدم، پروردگارش را نافرماني كرد و ]از رسيدن به آنچه شيطان به او القا كرده بود[ ناكام ماند».
جواب دليل چهارم:
اكثر آيات قرآني بنا به فرموده خداو و اهلبيت عليهم السلام ، داراي تأويل مي‌باشد و تنها بر اساس ظاهر آن، نمي توان حكم كرد. عصيان يعني مخالفت كردن و همچنانكه ترك كنندة واجبات را عاصي مي‌گويند، ترك كنندة مستحبات و آداب اجتماعي نيز چنين است، ولي ترك مستحبات و آداب ملامت و عقابي در پي ندارد. از طرفي، غوايت (بيراهه رفتن) در آيه به معناي گمراهي نيست، بلكه به معناي بي‌بهره گشتن از ثواب و پاداش است، پس در نتيجه معناي آيه، چنني مي‌شود كه: چون نهي ما را مخالفت كرد، از ثوابي كه برايش در نظر گرفته بوديم بي‌بهره ماند.
لغزش دوم:
  اهل سنت قائلند كه خداوند جسم مي‌باشد
دليل اهل سنت:
اهل سنت قائل هستند كه آياتي مانند «...و جاء ربّك...»(6) «... يدالله فوق...»(7) و چنين آياتي،‌ دلالت مي‌كند بر اينكه خداوند جسم است و مثل انسان مي‌خندد و گريه مي‌كند و داراي دست و پا و چشم و ... مي‌باشد.و همچنين قائل به احاديثي هستند كه دالّ بر جسميّت خداوند است. مثلاً از حنبلي مشهور است كه: خداوند را جسم مي‌داند(8)و مي‌گويد «خدا بر عرض نشسته و از عرش به مقدار چهار انگشت بزرگتر است، يا عرش از او به آن مقدار بزرگ‌تر است و در هر شب جمعه در حالي كه سوار بر خري مي‌باشد، از آسان دنيا بر بام مساجد فرود مي‌آيد و به شكل و شمايل پسري پرمو و خوش صورت كه موهايي مجعّد (پيچيده) و كاكل به سر دارد و دو نعلين بر پا دارد كه بندهاي آن از مرواريد آبدار است.(9)و به همين سبب قبل از اين علماي حنبلي، آخورهايي در پشت بام‌هاي منازل خود مي‌ساختند و در آنها كاه و جو مي‌ريختند كه شايد مركبي كه خدا سوار بر آن است مشغول به خوردن آنها شود و به اين جهت خدا قدر در آنجا توقف نمايد.(10)
جواب از دليل:
اولاً : جواب از آيات:قرآن داراي آيات محكم (صريح و روشن) و همچنين آيات متشابه (قابل تأويل) است. آيات محكم (به تعبير قرآن) اصل و اساس قرآن مي‌باشد. كه آيات ديگر بواسطة آنها تبيين مي‌شود و همچنين آيات قرآن، ظاهر و باطن دارد. بنابراين، از ظاهر آيات محكم پيروي مي‌كنيم. ولي آيات متشابه را طبق قواعد بلاغت، بر مجاز، كنايه يا تقدير حمل مي‌كنيم و در غير اين صورت، معناي آن نه عقلاً و نه شرعاً صحيح نيست. مثلاً آية شريفة سوره فجر - و جاء ربك- را نمي‌توان طبق ظاهرش معني كنيم و با عقل و شرع مخالفت مي‌كند، بخاطر اينكه عقل و شرع مي‌گويند كه خداوند در همه مكانها وجود دارد و هيچ مكاني از او خالي نيست، در حالي كه ظاهر آيه، جسم بودن خداوند را مي‌رساند و هر جسمي مكان دارد. لذا اگر خداوند در آسمان باشد، زمين از او خالي است و اگر در زمين باشد، آسمان از او خالي است كه اين سخن، از ديد عقل و شرع نادرست است. لذا اگر بخواهيم آيات متشابه را طبق ظاهرش عمل كنيم، لازمه‌اش اين است كه مثلاً در آيه شريفه 72 سوره اسراء «و من كان في هذه اعمي فهو في الآخره اعمي و اضلّ سبيلا»كسي كه در اين جهان، كور باشد، در آخرت نيز كور و گمراه‌تر است. پس اگر بخواهيم طبق ظاهرش عمل كنيم بايد بگوييم، هر فردي كه در دنيا كور است،‌ در آخرت گمراه‌تر است كه اين طبق عقل، اصلاً صحيح نمي‌باشد.
اما جواب بر ردّ روايت:
آنچه كه در روايات و احاديث در مورد جسم بودن خداوند آمده است، نزد شيعيان باطل است، بخاطر اينكه اين روايات از ابوهريره و امثال او مي‌باشد كه دروغ و افتراء بر پيامبر اكرم (ص) مي‌بستند و آنقدر ابوهريره دروغ و افتراء بر پيامبر اكرم (ص)بست و احاديث جعلي نقل كرد كه عُمَر،‌ ابوهريره را از نقل حديث، منع نمود.(11)اگر بگوييد كه علماء به احاديث او اعتناء كرده‌اند، لازمه‌اش اين است كه قائل شويم علماء از عُمَر عالم‌تر باشند. چونكه عمر، ابوهريره را به خاطر دروغ بستن به پيامبر اكرم (ص)، از حديث گفتن منع كرد، در حاليكه علماء به احاديث دروغ او عمل مي‌نمايند. و اهل سنت هيچ گاه عمل علماء را بر قول عمر ترجيح نمي‌دهند، پس در نتيجه اين روايات و احاديث باطل و دروغ و افتراء بر پيامبر اكرم (ص) مي‌باشد.
لغزش سوم:
  اهل سنت قائلند خداوند قابل رؤيت است!
دليل:
اگر ديدن خداوند محال بود، پس چرا حضرت موسي علي نبينا و آله كه پيامبر اولوالعزم است از خداوند طلب ديدن او را نمود و گفت: «ربّ أرني انظر اليك»(12)، «پروردگارا، خود را به من نشان بده تا تو را ببينم»لذا اگر ديدن خداوند محال است، پس اين خواهش محال، يا از ناداني است يا از اشتباه، مسلّما هر كدام را بگوييم، سخني باطل است.
جواب از دليل:
اولاً آيه «لاتدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار و هو الطيف الخبير»(13) «چشم‌ها او را درنيابند بلكه چشمها را دريابد و او لطيف و از همه چيز با خبر است»(اين آيه شريفه دلالت مي‌كند بر محال بودن رؤيت خداوند)ثانياً: تقاضاي ديدن از سوي موسي نه جهالت بود و نه اشتباه، چنانچه در قرآن آمده«واختار موسي قومه سبعين رجلاً لميقاتنا»(14)«و موسي هفتاد تن را از ميان قومش براي ميقات ما برگزيد»موسي مأمور شد هفتاد تن از بني‌اسرائيل را انتخاب كرده و با خود به كوه طور ببرد، آن وقتي به آنجا رسيدند، گفتند: اي موسي از تو مي‌خواهيم دعا كني و از خدا بخواهي كه در اين محلي كه تو با خدا مناجات مي‌كني سخن خود را به گوش ما برساند. موسي نيز به خاطر تكليفي كه داشت، دعا كرد و حضرت حق تعالي او را اجابت فرمود. و زمانيكه موسي از مناجات فارغ شد به ايشان گفت: آيا كلام پروردگار خود را شنيديد؟گفتند: آري اما نمي‌دانيم كلام حق تعالي بود يا كلام شيطان. ما باور نداريم و قبول نمي‌كنيم مگر اينكه او را آشكارا ببينيم. بخاطر چنين درخواستي، صائقه‌اي آنها را فرا گرفت و بخاطر ظلمي كه كرده بودند همگي سوختند. چرا كه آنها درخواست ديدن خداوند را كرده بودند.
«فقالو ارنا الله جهرهً فاخذتهم الصاعقه بظلمهم»(15)«و آنها گفتند (ما ايمان نمي‌آوريم) تا خدا را به ما نشان دهي. پس آنان را به كيفر ستمشان، صاعقه‌ فرا گرفت».ثالثاً: ديدن، سه شرط دارد: اول: سلامتي قوّه باصره، دوم: ديدن شيء مرئي ، سوم: عدم مانع و حجاب ،و اگر همه اين شرايط در يك فرد سالم باشد، مي‌تواند اشياء را با چشم خود ببيند و لذا اگر خداوند ديدني بود مي‌بايست او را در دنيا مي‌ديديم، پس چون ديده نمي‌شود، دليل بر اين مي‌شود كه رؤيت او محال است. و از طرفي اگر رؤيت حق تعالي ممكن بود، مي‌بايست كه او جسم يا عرض و يا جوهر باشد، و اين محال است، چون اين اشياء حادث هستند و خداوند قديم است. و همچنين هر شيء بايد در برابر بيننده قرار بگيرد تا بيننده بتواند آنرا مشاهده كند و به عبارت ديگر مكان و موقعيت خاصي داشته باشد و داشتن مكان و موقعيت خاص، به معناي محدود بودن او مي‌باشد و محدوديت در ذات خداوند، فرض محال و باطل است.
دليل دوم اهل سنت (مبني بر رؤيت خداوند):
«وجوهٌ يومئذٍ ناظره، الي ربها ناظرهٌ»(16)«صورتهايي در آن روز شاداب خوشحال است كه به پروردگارشان مي‌نگرند.»آيه شريفه: «فمن كان يرجوا لقاء ربه»(17) «هركس اميد ميدارد لقاء پروردگارش را داشته باشد»
جواب:
جواب از آيه اول: اين آيه تأويل دارد، و منظور اين است كه به نعمت و رحمت پروردگار مي‌نگرند و ديگر اينكه ديدن عبارت است از اينكه حد قد چشم را به طرف شيء ديدني برگردانيم و چنين كاري نسبت به خدا ممكن نيست زيرا كه خدا جسم نيست.
جواب از آيه دوم:
1.اگر منظور از لقاء، ديدن باشد، فقط نسبت به دو شخصي كه در مقابل و نزديك هم قرار دارند صحيح است ولي در مورد حق تعالي اين معنا صحيح نيست.
2.اگر منظور از لقاء، به معناي ديدار باشد، در آن صورت منافقان نيز مي‌توانند به لقاء و ديدار خداوند نائل گردند، چون قرآن در مورد آنها فرموده:
«فأعقبهم نفاقاً في قلوبهم الي يوم يلقونه».(18)(درنتيجه اين تكذيب و نقض عهد، نفاقي در دلشان پديد آمد تا روزي كه به ملاقات خدا بشتابند).
و طبق نظر همه مذاهب اسلام، منافقان موفق به ديدار حق تعالي نخواهد گرديد. پس معلوم مي‌شود كه هرجا در قرآن سخن از لقاء است، مراد از آن ديدار نيست و حتي اگر نسبت به مؤمنان نيز آمده باشد، منظور لقاي ثواب و رحمت الهي است و در مورد كافران و منافقان مراد لقاي جهنم و عذاب است.
لغزش چهارم:
  اهل سنت قائل به جبرند:
دليل:
آيه شريفه «من يضلل الله»(19) ترجمه: هر كه را خدا گمراه نمايد.و آيه «طبع الله علي قلوبهم»(20) ترجمه: خداوند بر دلهاي آنها مهر زد.
جواب از دليل:
1. آيات قرآن،‌ مجاز و كنايه دارد كه بايد آنها را شناخت و طبق‌ آن، آيه را معني كرد، لذا منظور از ضلالت، در آيه بالا اين است كه خداوند، انسان شقي را به حال خود وا مي‌گذارد تا به گمراهي روي آورد.
2.و دوم اينكه خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «انّ الله لايأمر بالفحشاء»(31) ترجمه: خداوند به فحشا امر نمي‌نمايد. و همچنين مي‌فرمايد: «انا هديناه السبيل،‌ اما شاكراً و اما كفوراً».(32)يعني: ما راه را به او نشان داديم، يا شاكر خواهد بود و يا ناسپاس.و جاي ديگر مي‌فرمايد: «و هديناه النجدين»(33) (و هر دو راه خير و شر را به او نشان داديم).لذا با وجود چنين آيات روشني بايد آن آيات متشابه را معني كنيم كه با يكديگر منافات نداشته باشند.
3. سوم اينكه: عقلاً جايز نيست كه خداوند، مردم را وادار به معصيت نمايد و سپس آنها را به خاطر آن معصيت، مجازات نمايد. بخاطر اينكه اين عمل از افراد عادي هم بعيد است. پس چگونه از خداوند عادل متعال چنين عملي و عقلاً قابل قبول مي‌باشد كه خداوند، در مورد بندگانش چنين عمل كند و امكان ندارد كه خداوند، انسان را بر معصيتي مجبور نمايد و آنگاه او را مجازات كند اين عين ظلم است و خداوند از ظلم و فساد منزه است و آيه شريفه دليل بر اين مطلب مي‌باشد. «و ان الله ليس بظلام للعبيد»(34) (و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمي‌كند).
لغزش پنجم:
  اهل سنت در كتابهاي خود نقل كرده‌اند كه پيامبر اكرم (ص) ، عايشه را بر شانه‌هاي خود نشانده بود تا با تماشاي طبل زنان و شيپور زنان تفريح كند.(25)
جواب و اشكال:
آيا اين مطلب شايسته مقام پيامبر و جايگاه او مي‌باشد؟!آيا يك فرد عادي حاضر مي‌شود كه همسرش را بر شانهايش بنشاند و تماشاي مطربها و طبل زنان بپردازد و از آن لذت ببرد؟حتي اگر كسي در پايين‌ترين مرتبه حيا و غيرت باشد، بدين عمل راضي نمي‌گردد تا چه رسد به پيامبر كه الگوي حيا و غيرت و ايمان است.
لغزش ششم:
  اهل سنت قائل هستند كه آيه 107 سوره انبياء «عبس و تولّي» * «ان جاءه الأعمي» (روي ترش داشت و وقتي كه نابينا نزد او آمد پشت به او كرد) درباره پيامبر اكرم (ص) نازل شده است.
جواب از دليل:
اين صحيح نيست كه بگوييم، آيه 1 و 2 سوره عبس درباره پيامبر اكرم نازل شده است. بخاطر اينكه اين آيه با آيات ديگر سازگاري ندارد، چرا كه خداي تعالي مي‌فرمايد: «انّك لعلي خلق عظيم»(26) (و تو داراي اخلاقي والا و برجسته هستي».و همچنين مي‌فرمايد: «و ما ارسلناك الا رحمهً للعالمين»(27) (و تو را جز رحمت براي جهانيان نفرستاديم.لذا عاقلانه نيست كه پيامبر اكرم (ص) كه خدا او را به خلق عظيم و رحمت عالميان توصيف مي‌كند، با آن مؤمن نابينا،‌ آن برخورد غيرانساني را انجام دهد. و در احاديث آمده كه اين سوره درباره عثمان بن عفان وارد شده. بدين صورت كه ابن ام مكتوم كه فردي نابينا بود، بر عثمان وارد شد و او روي خود را از او گردانيد و پشتش را به او كرد. به دنبال اين عمل آيه عبس و تولّي، ان جاءه الأعمي، نازل شد.
لغزش هفتم:
  جواز تجسّس
دليل:
8136 - أَخْبَرَنِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الصَّنْعَانِيُّ، بِمَكَّةَ حَرَسَهَا اللَّهُ تَعَالَى، ثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الدَّبَرِيُّ، أَنْبَأَ عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَنْبَأَ مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ زُرَارَةَ بْنِ مُصْعَبِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، أَنَّهُ حَرَسَ لَيْلَةً مَعَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِالْمَدِينَةِ، فَبَيْنَمَا هُمْ يَمْشُونَ شَبَّ لَهُمْ سِرَاجٌ فِي بَيْتٍ فَانْطَلَقُوا يَؤُمُّونَهُ حَتَّى إِذَا دَنَوْا مِنْهُ إِذَا بَابٌ مُجَافٌ عَلَى قَوْمٍ لَهُمْ فِيهِ أَصْوَاتٌ مُرْتَفِعَةٌ، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَأَخَذَ بِيَدِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ: أَتَدْرِي بَيْتُ مَنْ هَذَا؟ قَالَ: لَا، قَالَ: هَذَا بَيْتُ رَبِيعَةَ بْنِ أُمَيَّةَ بْنِ خَلَفٍ وَهُمُ الْآنَ شَرْبٌ فَمَا تَرَى؟ فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ: " أَرَى قَدْ أَتَيْنَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ، نَهَانَا اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فَقَالَ: {وَلَا تَجَسَّسُوا} [الحجرات: 12] فَقَدْ تَجَسَّسْنَا «فَانْصَرَفَ عُمَرُ عَنْهُمْ وَتَرَكَهُمْ» هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الْإِسْنَادِ وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ "(الكتاب: المستدرك على الصحيحين ج4 ص 419،المؤلف: أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف بابن البيع (المتوفى: 405هـ)،تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا،الناشر: دار الكتب العلمية - بيروت،الطبعة: الأولى، 1411 - 1990)
مسور بن مخرمة از عبدالرحمن بن عوف روايت مى كند كه شبى وى با عمر بن خطاب در مدينه شبگردى مى كرد، در آن اثنا كه آنها مى گشتند، در خانه اى چراغى را روشن ديدند، به سراغ آن رفتند. وقتى نزديك شدند، ديدند درب بسته است و جماعتى در خانه صداهاى بلند و نامربوط دارند.
عمر دست عبدالرحمن را گرفت و گفت : اين خانه ربيعة بن اميّة است . و آنها هم اكنون شراب مى نوشند، چه بايد كرد؟عبدالرحمن گفت : چنان مى بينم كه ما در جايى آمده ايم كه خدا منع كرده است ؛ زيرا تجسّس نموديم . عمر هم از آنجا رفت و آنها را به حال خود گذاشت !!
و به قولی دیگر: خليفه دوم، شبي در كوچه از كنار خانه‌اي گذشت، صدايي از آن خانه شنيد و مشكوك شد، لذا از ديوار بالا رفت،مردي را ديد كه در كنار زني نشسته، همراه با ظرف شرابي؛ عمر فرياد زد و گفت: اي دشمن خدا! آيا خيال كرده‌اي كه خانه راز تو را مي‌پوشانددر حالي كه تو در معصيت او هستي؟مرد گفت: اي خليفه! اگر من يك گناه كردم، تو مسلّماً شش گناه را مرتكب شدي:
1.خداوند مي‌فرمايد: «انّ بعض الظنّ اثم»(28) (همانا بعضي از گمانها، گناه محسوب مي‌شود) و حال آنكه كار تو، يك گمان بود.
2.خداوند مي‌فرمايد: «ان جاءكم فاسق بنبأٍ فتبيّنوا»(29)(اگر فاسقي براي شما خبري آورد، تحقيق كنيد) و حال آنكه تو تحقيق نكرده‌ اقدام كردي.
3.خداوند مي‌فرمايد: «لاتدخلو بيوتاً غير بيوتكم حتي تستأنسوا»(30) (به خانه‌ها وارد نشويد قبل از آنكه با اهل آن خانه مأنوس گرديد) و حال آنكه تو بدون هيچ گونه آشنايي و مؤانست با ما اينگونه اقدام كردي.
4. خداوند مي‌فرمايد: «وأتو البيوت من أبوابها»(31) (خانه‌ها را از درهايش وارد شويد) و حال آنكه تو از ديوار وارد شدي.
5. خداوند مي‌فرمايد: « ولاتجسّسوا»(32) (تجسّس نكنيد) و حال آنكه اين كار تو تجسّس است.
6. خداوند مي‌فرمايد: «فأذا دخلتم بيوتاً فسلّموا علي انفسكم»(33) (هرگاه وارد خانه‌اي شديد سلام كنيد) كنايه از اينكه بايد سلام و يا حداقل صدايي مي‌كردي كه اهل خانه مي‌شنيدند و سرزده وارد نمي‌شدي و حال آنكه تو سلام را نيز فراموش كردي و بعد از داخل شدن فرياد زدي. عمر با شرمندگي گفت: آيا خيري نزد تو هست كه من از تو صرف نظر كنم؟ گفت: آري، ديگر اين كار را تكرار نخواهم كرد. عمر گفت من رفتم و از تو گذشتم.(34)
لغزش هشتم:
  جواز شرب خمر:
دليل:
خليفه دوم اهل سنت، روزي شراب بسيار تندي خورد و مست شد و استخوان فك شتري را گرفت و بر سر عبدالرحمن عوف زد و سر او را شكست و آنگاه بر سر قبر كشته‌هاي روز بدر كه از كفّار بودند، نوحه‌سرايي كرد. بار ديگر در راه مدينه شخص اعرابي به خيال اينكه در كوزه عمر آب است آن را برداشته و از آن نوشيد. غافل از آنكه در كوزه عمر شراب بوده نه آب. اعرابي پس از خوردن شراب مست شد و عمر دستور داد تا وي را 80 تازيانه بزنند. اعرابي پس از خوردن تازيانه به عمر گفت: اي عمر من از شرابي كه تو مي‌خوردي،‌ خوردم. عمر مقداري آب در شراب ريخت و خورد و گفت: من تو را به دليل شراب خوردن، حدّ نزدم، بلكه به دليل مست شدن زدم، اگر مي‌ترسي شراب تو را مست و لايعقل كند،‌ تندي شراب را با مخلوط كردن آب، از بين ببر و آنگاه بنوش.(35) نكته: منابع اهل سنت به تواتر،‌ مطالبي را درباره شرب خمر عمر نقل كرده‌اند و اين را از مسلمات و قطعيات تاريخي به حساب آورده‌اند. بعنوان نمونه: زمخشري در كتاب «ربيع الابرار» باب 76، طبري در كتاب «تفسير طبري» ج2، ص 203، كتاب مستد احمد، ج 1، ص 53، كتاب «سنن نسائي» ج 8، ص 287، كتاب «تاريخ طبري» ج 7، ص 22، كتاب «سنن بيهقي» ج 8، ص 285، كتاب «تفسير قرطبي» ج 5، ص 200، كتاب «تفسير خازن» ج 1، ص 513 و ... (به نقل از كتاب دو بال براي پرواز، ص172)
جواب: دو دليل شيعه بر حرمت شرب خمر
خداوند تبارك و تعالي سه آيه در مورد تحريم شرب خمر نازل كرد، اولين بار در آيه 219 بقره: «يسألونك عن الخمر و الميسر،‌ قل فيهما اثم كبير و منافع للناس» (از تو درباره شراب و قمار سؤال مي‌كنند،‌ بگو كه در آن دو گناه بزرگ و منافعي براي مردم وجود دارد). بعد از نزول اين آيه شريفه، عده‌اي از مسلمانان ترك شرب خمر كردند، اما عده‌اي ديگر همچنان به شرب خمر ادامه دادند، تا انيكه به تصريح جصاص در كتاب «احكام القرآن» و حاكم در «مستدرك علي الصحيحين» روزي عبدالرحمن بن عوف شراب نوشيد و در نماز مغرب به جاي «قل يا ايها الكافرون» * «لا اعبد ما تعبدون»(36) اينگونه تلاوت نمود كه قل يا ايها الكافرون- اعبد ما تعبدون!!. در اين هنگام بود كه آيه دوم در تحريم شرب (نساء،‌ آيه43) نازل شد: «يا ايها الذين آمنوا، لاتقربوا الصلاه و أنتم سكاري، حتي تعلموا ما تقولون» (اي اهل ايمان، در حال مستي به نماز نزديك نشويد تا بفهميد آنچه را كه مي‌گوييد).از اين به بعد گروهي دست از شرب خمر كشيدند اما گروهي ديگر همچنان به شرب خمر ادامه دادند تا اينكه عمر شراب خورد و مست شد و استخوان فك شتري را برداشت و بر سر عبدالرحمن بن عوف كوبيد و سر او را شكست و سپس بر سر قبر كشته شدگان از مشركين جنگ بدر نوحه‌ خواني كرد كه اشعار أسودبن يعفر بود. خبر هتاكي عمر و اشعار كفرآميز او به پيامبر اكرم (ص) رسيد. آن حضرت از خانه خارج شد در حالي كه از شدّت غضب‌، عباي آن حضرت روي زمين كشيده مي‌شد،‌ چيزي را كه در دست مبارك داشتند بلند كرده و با آن به عمر زدند، پس عمر گفت: «اعوذ بالله من غضبه و غضب رسوله» پس خداوند، براي سومين بار آيه 91 سوره مائده را نازل فرمودند كه: «انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوه و البغضاء في الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلاه فهل أنتم منتهون». (همانا شيطان قصد دارد كه بوسيله شراب و قمار ميان شما عداوت و كينه برانگيزد و شما را از ذكر خدا و نماز باز دارد، پس آيا شما از آن دست بر مي‌داريد؟» اينجا بود كه عمر گفت: «انتهينا، انتهينا» يعني دست برداشتيم .نكته قابل ذكر در روايات اهل‌سنت اين‌است كه عمر تا زمان نزول اين‌آيه دست از شرب خمر برنداشت.
لغزش نهم:
  وضو ساختن با شراب!
بعضي فرق اهل سنت قائلند با شراب هم مي‌شود وضو گرفت. دليل: ابوحنيفه و محمد، فتوي به وضو گرفتن با شراب داده‌اند، بنابر اعتمادي كه به حديث ابن مسعود نموده‌اند.(37) و نيز در تفسير كبير رازي، ج 3، ص 375، ارشاد الساري، ج 2، ص 43، و خيات الاعيان، ج2، ص6، المبسوط سرخس، ج 1، ص 88، الأصل شيباني، ج 1، ص 85، بدايه المجتهد، ج 1، ص 34.الجامع الأحكام القرآن قرطبي، ج 13، ص 51 ؛ بدائع الصنائع، ج1، ص17، اين روايت را از ابوعصمه نوح بن ابو مريم مروزي، قاضي شهر مرو از ابوحنيفه نقل نموده است كه نص و متن عبارت آن به اين شرح است:«و يجوز الوضوء بنيذ التمر»(38) (وضو ساختن با شراب خرما جايز است).«و ذهب سفيان الثوري الي جواز الوضوء و الغسل بتمر» (و وضو و غسل كردن با شراب خرما جايز است).يكي ديگر از بزرگان علما، به نام ضمير صاحب الحسن بن حي، پا را فراتر گذارده و اينگونه فتوي داده است:« بنيذ التمر خاصه يجوز الوضوء و الغسل المنترض في الحضر و السفر، وجد الماء اولم يوجد...»(39)با شراب خرما مخصوصاً،‌ مي‌توان وضو و غسل واجب انجام داد،‌حا چه در سفر و چه در وطن، آبي براي وضو و غسل داشته باشد يا نداشته باشد.
جواب:
تمام اين مواردي كه ذكر شد، هيچ اصل و مبنايي ندارد،‌ چرا كه خلاف صريح قرآن است: خداوند در سوره نساء، آيه 43 مي‌فرمايد: «و ان كنتم مرضي او علي سفر او جاء احد منكم، من الغائط او لمستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيباً، فامسحوا بوجوهكم و ايدكم،‌ ان الله كان عفواً غفوراً».(خداوند مي‌فرمايد: و اگر كه بيمار بوديد و (نتوانستيد غسل كنيد) و يا آنكه در سفر باشيد يا قضاء حاجتي دست داده باشد يا با زنان مباشرت كرده‌ايد و آب براي تطهير و غسل نيافتيد، در اين صورت به خاك پاك تيمّم كنيد (كف بر خاك زده) آنگاه صورت و دستها را بدان مسح كنيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است).و همچنين در آيه 6 سوره مائده مي‌فرمايد:(و ان كنتم جنباً فاطهرا و ان كنتم مرضي او علي سفر او جاء احد منكم من الغائط او لمستم النساء، فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيداً طيباً فامسحوا بوجوهكم و ايديكم منه، ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و يتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون».(و اگر جنب هستيد، پاكيزه شويد ( غسل كنيد) و اگر بيمار يا مسافر باشيد و يا يكي از شما را قضاي حاجتي دست داده و يا با زنان مباشرت كرده‌ايد و آب نيابيد (يا از استعمال آب ضرر ببينيد) در اين صورت به خاك پاك و پاكيزه تيمم كنيد و به آن خاك صورت و دستها را مسح كنيد، خدا (در دين) هيچگونه سختي براي شما قرار نخواهد داد و ليكن مي‌خواهد كه تا جسم و جان شما را پاكيزه گرداند و نعمت را بر شما تمام كند باشد كه شكر او را بجا آوريد).با توجه به آياتي كه ذكر شد وقتي شرط تيمم با خاك پاك بودن، آن است، بطريق اولي در وضو (كه مقدم بر تيمم است) آب پاك الزامي است،‌ نه شراب نجس و مضافي كه در ناپاكي آن همه علماء (شيعه) اتفاق قول دارند.
لغزش دهم:
  شافعي يكي از ائمه اهل سنت مي‌گويد: «... و من لم يجد الاماء و لغ فيه مكب توضاء منه.»(40)
اگر نمازگزار براي وضو آبي پيدا نكرد، مگر آبي كه سگ از آن آشاميده باشد، مي‌توان از آن وضو بگيرد!.
لغزش يازدهم
بطلان وضو با دست زدن به شيعه!
شافعي كه جواز وضو با آب نيم خورده سگ را قائل است، در جاي ديگر اينگونه فتوي مي‌دهد: «... انه يجب علينا اذا نتوضأ أن لانباشر الرافضي برطوبه الوضوء فيجب علينا الطهاره بمسه»(41) (بر ما واجب است هنگامي كه وضو مي‌سازيم، با آن رطوبت، به رافضي (شيعه) دست نزنيم در غير اين صورت، بايد مجدداً طهارت حاصل كنيم!!(قابل توجه اين است كه به عقيده وي، آب نيم خورده سگ براي وضو گرفتن اشكالي ايجاد نمي‌كند، اما تماس با شيعه در حين وضو گرفتن،‌ وضو را باطل مي‌كند!.)
لغزش دوازدهم
  جواز سجده بر مدفوع سگ!
بزرگان اهل سنّت كه شيعه را از سجده بر روي مُهر و تربت پاك منع مي‌نمايند، سجده بر مدفوع و فضله سگ را جايز مي‌دانند. در كتاب قواعد الاحكام، ج1، ص118، نقل است كه:«ايضاً يجوز ابوحنيفه مع أحد الفقهاء الأربعه السجود علي نجاسه الكلب.»(ابوحنيفه و يكي از بزرگان چهارگانه اهل سنّت،‌ سجده نمودن در نماز بر فضله سگ را جايز دانسته است.
لغزش سيزدهم
  سجده با بيني به جاي پيشاني
در كتاب الصراط المستقيم، ص 99 آمده است: «ابوحنيفه جايز مي‌دانست به جاي سجده با پيشاني، سجده با بيني را يعني به جاي اينكه پيشاني را روي زمين يا فرش يا مدفوع انسان يا مدفوع سگ بگذارد، نمازگزار مي‌تواند بيني خود را بر زمين يا هر چيزي ديگري بگذارد.
لغزش چهاردهم
  اهل سنت دو متعه را كه رسول خدا امر به حليّت آن فرموده‌ بودند را حرام مي‌دانند!1- ازدواج موقّت 2- متعة تمتع حجّ ،اين حرمت از زمان خليفه دوم اهل سنت مرسوم شد. و عمر مكرّر در منبر گفت: «اي مردم! سه چيز است كه زمان پيامبر حلال بودند و من آنها را حرام و از آنها نهي مي‌كنم و مرتكب را عقوبت خواهم كرد.1- متعه زنان 2- متعه حجّ 3- حيّ علي خيرالعمل»(42)در كتاب تاريخ طبري،‌ ج2، ص 579، نقل شده پس از تحريم و ممنوعيت متعه توسط عمر، مردم به او اعتراض كرده و ضمن انتقاداتي كه بر شيوه كار او داشتند اين موضوع را نيز به او اعتراض كردند. طبري مي‌گويد: عمران بن سواده به عمر گفت: مردم مي‌گويند تو متعه النساء را تحريم كردي در حاليكه از جانب خداوند يك نوع رخصتي بود كه با پرداخت مبلغ ناچيز و ثمن بخس (يك مشت گندم) متعه مي‌كرديم و پس از سه روز جدا مي‌شديم.(ذكروا انك متعه النساء و قد كانت رخصه من الله نستمتع ببقبضه و نقارق عن ثلاث.)
دليل شيعه بر حليّت اين دو متعه (متعه زنان، متعه تمتع):
و اما متعه حج كه صريح قرآن است: «فمن تمتّع بالعمره الي الحج فما استيسر من الهدي»(43)و اما متعه زنان كه صريح قرآن است: « فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن»(44)اميرالمؤمنين (ع) در ذيل اين آيه فرمودند:«اگر عمر متعه را نهي نمي‌كرد، كسي زنا مرتكب نمي‌شد،‌ مگر شقي و بدبخت(45)عمر با اين كار، حكم خدا و سنت رسول خدا را تعطيل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتيجه، مشمول اين آيه گرديد: «و من لم يحكم بما انزل الله فأولئك هم الكافرون» «... و اولئك هم الفاسقون».(46)(هركس به موجب آنچه خداوند نازل فرموده حكم نكند (و از پيش خود، احكامي را ابداع و اعلام كند) پس از كافران ... ستمكاران ... و فاسقان مي‌باشد).
لغزش پانزدهم:
  اهل سنت قائل به نماز تراويح هستند (اقامه نماز مستحبي به جماعت)(البته نماز تراويح هم از بدعتهاي عمربن الخطاب است و در زمان پيامبر اكرم (ص)، تراويح ميان مسلمانان نبوده، چنانچه علماء اهل سنت به آن اشاره كرده‌اند. (عسقلاني، عيني، سرخسي).
1.ابن الهمام: «ظاهر المنقول ان مبدأها من زمن عمر».(47)
2.عسقلاني: «فتوني رسول الله(ص) و الناس علي ذلك اي علي ترك الجماعه في التراويح... و المحفوظ ان عمر هو الذي جمع الناس أبي بن كعب»(48)«يعني پيامبر اكرم (ص) رحلت فرمود در حاليكه مردم تراويح را به امامت ابي بن كعب جمع كرد.
3. عيني: «الدمر علي ذلك- يعني علي ترك الجماعه في التراويح و قول اني اري هذا من اجتهاد عمر و استنباطه...»(49)يعني پيامبر اكرم (ص) از دنيا رفت در حاليكه تراويح را به جماعت نمي‌خواندند.
4. امام بخاري از عبدالرحمن بن عبدالقاري نقل كرده كه گفت:
شبي از شبهاي رمضان با عمر بن الخطاب به مسجد رفتم، مردم متفرق بودند و هر كسي براي خود نماز مي‌خواند و بعضاً مردي با جمعي به نماز مشغول بود، عمر چون اين بديد گفت: به عقيده من اگر اينها را با يك امام گرد آوريم بهتر است و در اين پي تصميم، أبي بن كعب را به امامت جماعت گماشت. شب ديگر به اتفاق به مسجد رفتيم و مردم به جماعت، نماز مي‌خواندند. عمر گفت: «نعم البدعه هذه!» (اين بدعت خوبي است».(50)سؤال: مگر پيامبر اكرم (ص)بدعت گزار را گمراه و از اهل دوزخ نخواند؟!«كل بدعه ضلاله و كل ضلاله في النار».(51)
لغزش شانزدهم:
  اهل سنت قائل به تحريم زيارت قبر پيامبر(ص) هستند!اين موضوع برگرفته شده از عقيده اموي است.مبرّد(52)راجع به موضع‌گيري حجاج بن يوسف در برابر عراقيها كه قصد زيارت پيامبر اكرم (ص) را داشتند و اعتراض شديد او به آنان، چنين مي‌گويد:«قال حجاج بن يوسف يجمع يريدون زياره قبر رسول الله من الكوفه:تبألم! انما يطوفون بأعواد و رمه باليه، هلا طافوا بقصر اميرالمؤمنين عبدالملك الا يعلمون ان خليفه المرء خير من رسوله.»يعني «اي زيان ديده‌ها و اهل خسارت ، ايشان گرد مشتي چوب و استخوان پوسيده طواف مي‌كنند!! چرا گرد كاخ عبدالملك طواف نمي‌كنند؟ مگر نمي‌دانند كه جانشين شخص، از رسول و فرستاده او بالاتر است!!»(53)امام احمد (اهل سنت) مي‌گويد: «اقبل مروان يوما فرجه رجلا واضحا و جهد علي القبر. فقال: اتدري ما تضعى فاقبل علي، فإذا أبو أيوب؟ فقال: نعم، جئت رسول الله (ص) و لم آت الحجر، سمعت رسول الله يقول: لا تبكوا علي الدين اذا اوليه اهله ولكن ابكوا علي اذا وليه غير اهله.»(54)مروان ابن حكم، روزي وارد مسجد شد، ديد مردي صورت خود را بر قبر پيامبر نهاده است، مروان گردن او را گرفت و به او گفت: مي‌داني چه مي‌كني؟ آن مرد كه ابو ايوب انصاري بود رو به مروان كرد و گفت: آري،‌ من به سوي سنگ نيامده‌ام من نزد پيامبر آمده‌ام. از رسول خدا(ص)شنيدم كه فرمود: زماني كه دين را دين‌دار رهبري مي‌كند براي آن گريه نكنيد، آنگاه گريه كنيد كه رهبري دين را نا اهل بر عهده گيرد. منطق امام عبدالوهاب نيز همينگونه بوده:«قال بعض اتباعه بحضرته: عصاي هذه خير من محمد، لأنّه ينتفع بها في قتل الحير و العقرب و نحوها و محمد قدمات و لم يبق فيه نفح و انما هو طارش. بعضي از پيروان عبدالوهاب در حضور او مي‌گويد: عضاي من از محمد (ص) بهتر است چون از عصا براي كشتن مار و عقرب استفاده مي‌كنم ولي پيامبر (ص) پس از رحلت براي من سودي ندارد؟!راستي آنان كه پس از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه ‌آله به قبر شريف استغاثه و توسل جستند همانند توسل اهل مدينه – چنانچه عايشه مي‌گويد- براي طلب باران، اينان بايد به عصاي امام عبدالوهاب متوسل مي‌شدند.
اشكال به لغزش شانزدهم (تحريم زيارت اهل قبور):
اولاً آنچه كه نهي از آن شده، زيارت و توقف بر قبور منافقان است چرا كه در سوره توبه آيه 89، خداوند مي‌فرمايد: «لا تقم علي قبره». بيضاوي (بزرگان از مفسرين اهل سنت) در انوار التنزيل، ج 1، ص 416 و آلوسي در روح المعاني، ج10، ص 155 و ديگران به اين نكته اشاره كرده‌اند كه مراد از آيه، نهي از توقف كنار قبر منافق مي‌باشد. نه قبر مقدس ومبارك رسول الله (ص).ثانياً در روايات خود اهل سنت، اشاره به فضيلت زيارت اهل قبور شده است:
1.زوروا القبور فإنها تذكروكم الآخره (زيارت‌كنيد قبور را كه قبور، شما را به ياد آخرت مي‌اندازد).(55)
2. رسول خدا (ص) در آخرين روزهاي عمر خويش، به قبرستان بصره رفت و براي آنان طلب آمرزش كرد، آنگاه فرمود: پروردگارم دستور داده به قبرستان بقيع بيايم و براي آنان طلب مغفرت نمايم، سپس فرمود: هرگاه به زيارت آنان شتافتيد بگوييد اسلام علي اهل الديار من المؤمنين.(56)
لغزش هفدهم
  اهل سنت قائل به گفتن الصلاه خيرٌ من النوم، به جاي حي علي خيرالعمل در اذان هستند!بزرگان اهل سنت قائلند، گفتن الصلاه خيرٌ من النوم از بدعتهاي خليفه دوم بوده و در زمان پيامبر اكرم (ص) اين جمله در اذان وجود نداشته، چنانچه ابن حزم ظاهري و امام مالك و قرطبي تصريح دارند. 1. امام مالك مي‌گويد: ان المؤذن جاء الي عمربن الخطاب يؤذنه الصلاه الصبح فوجده نائماً فقال: الصلاه خير من النوم فأمره ان يجعلها في نداء الصبح.(57) (هنگامي كه مؤذن نزد عمر آمد تا فرا رسيدن وقت نماز صبح را به او اعلام كند، عمر را ديد كه به خواب فرو رفته، فرياد برآورد: «الصلاه خير من النوم»، پس عمر به او دستور داد تا از اين پس اين عبارت را در اذان صبح قرار دهند.
2. ابن حزم مي‌گويد: الصلاه خير من النوم، ولا نقول بهذا ايضاً لأنه لم يأت عن رسول الله (ص).(58)ابن حزم قائل است «الصلاه خير من النوم» ي كه عمر آن را مرسوم كرد را ما نمي‌گوييم (قائل به آن نيستيم) چرا كه از جانب پيامبر خدا به ما نرسيده است.
لغزش هجدهم:
  جواز ترك نماز «مسلم» در كتاب «صحيح» خود در باب كيفيت تيمم از چهار طريق از عبدالرحمن نقل مي‌كند: مردي نزد عمر آمد و سؤال نمود، گاهي جنب مي‌شوم و براي غسل آبي نمي‌يابم، تكليف من چيست و چگونه نماز بخوانم؟ خليفه دوم اهل سنت فتوي داد: نمازت را ترك كن. در بعضي از نقل‌ها آنان است كه عمر جواب داد: اگر جاي تو بودم تا وقتي كه آب پيدا نمي‌كردم نماز نمي‌خواندم. و در جاي ديگر شبيه همين روايت را از شخصي به نام عمار نقل كرده كه بعد از اين سؤال و جواب به عمر گفت: اي خليفه! يادت هست كه من و تو در يكي از جنگ‌ها جنب شديم و براي غسل آبي پيدا نكرديم در حالي كه تو نماز نخواندي! اما من در خاك غلطيدم و نماز خواندم، سپس نزد پيامبر آمديم و از او سؤال كرديم و پيامبر نحوه تيمم را به من و تو تعليم داد كه دستان خود را به خاك زده، سپس صورت و دست‌هايمان را با آن مسح كنيم. عمر وقتي اين مطلب را شنيد گفت: از خدا بترس! عمّار در جواب گفت: اي خليفه اگر تو بخواهي حرفي نمي‌زنم.(59)
لغزش نوزدهم:
  تكتف در نماز
يكي از بدعتهايي كه تمام فرقه‌هاي اهل سنت بر آن اتفاق نظر دارند و نه در زمان خليفه اول اهل سنت اينگونه نبوده است، بلكه عمر ابن الخطاب به متعابعت از مجوس آن را در نماز بدعت گذارد، عملي است بنام «تكتف» (هنگام نماز دست راست را روي دست چپ گذاردن) كه اين عمل مسلماً نماز را باطل مي‌كند. همانگونه كه صاحب شرايع الاسلام در جلد اول ص 72 بيان مي‌دارد و نيز شيخ طوسي (ره) در كتاب الرسل العسر، ص 184، گويد «ولايتكتف» يعني نبايد در نمايز تكتف نمود).و ابن حمزه طوسي در كتاب الوسيله، ص 96، خود مي‌انگارد: «و اما التروك التي تقطع الصلاه في كل حال ... و كتف اليدين» يكي از چيزهايي كه نماز را باطل مي‌كند تكتف است. و محقق حلّي در كتاب مختص النافع ص 343 گويد و المحرمات «وضع اليمين علي الشمال» يكي از محرمات در نماز،‌ تكتف است.
لغزش بيستم:
  آمين گفتن در نماز! (اهل سنت در نماز بعد از حمد، آمين مي‌گويند)
همانطور كه مي‌دانيم در نماز بايد: 1- ذكر الهي گفته شود 2- دعا خوانده شود 3- آيات قرآن زمزمه شود. و هرچه غير از اين سه گفته شود حتي اگر حرف اضافي باشد، نماز باطل است. و اين مطلب جزو فتواي علماي شيعه مي‌باشد. حال اهل سنت بعد از خواندن حمد لفظ «آمين» جاري مي‌كنند. كلمه آمين يا بايد دعا باشد، يا ذكر و يا قرآن. در حالي كه هيچكدام از اين سه نيست. چنان كه علامه حلّي در كتاب مختص النافع، ص 31، مي‌گويد «وجهه نظر ان لفظ آمين ليس من القرآن و انه اسم فعل الدعاء و ليس بدعاء» (با توجه به اين كه لفظ آمين از آيات قرآن نبوده، بلكه اسم فعل براي دعا است، در حالي كه لفظ دعا هم نمي‌باشد، از اين رو گفتن آمين در آخر سوره حمد، حرام است و اگر كسي آن را بگويد، نمازش باطل است.و در جاي ديگر حضرت رسول اكرم (ص) مي‌فرمايند: «ان هذه الصلاه لايصح فيها شيء من كلام الآدميين»(60)«در اين نماز صحيح نيست كه چيزي از كلام آدمي باشد» (آمين گفتن از كلام آدمي مي‌باشد).
لغزش بيست و يكم:
  سلام نماز يعني گفتن: «السلام عليكم و رحمه الله و بركاته» و خروج صحيح از نماز. حال ابوحنيفه فتوايي ديگر دارد و آن اينكه: نمازگزار مي‌تواند به جاي گفتن «السلام عليكم و رحمه الله و بركاته»، با خارج ساختن باد از معده، از نماز خارج شود. صاحب كتاب قواعد الاحكام، ج1، ص 118، و ارشاد الأذهان، ج1، ص 131، مي‌نگارد: «... و يجوز بدل السلام (في الصلاه الواجد) بعد التشهد يا خراج فرطه و قرائه آيه واحده بدل قرائه الحمد حتي إذا كمانت بالترجمه».جايز است بجاي سلام در نماز واجب بعد از تشهد، اخراج ريح (باد معده) كند و به جاي خواندن حمد يك آيه كفايت كرده، حتي اگر بصورت ترجمه (نه به لفظ عربي) باشد.
حسن ختام مطالب، حكايت:
تفاوت نماز با نماز:
بعد از آنكه سلطان محمد خدابنده به دين و آيين و كيس جعفري در آمد، ملاحسن كاشي كه مردي ظريف و همراه علامه بود، بعد از قبول تشيع سلطان، ملاحسن به سلطان محمد خدابنده خطاب كرده و مي‌گويد: مي‌خواهم دو ركعت نماز بر رفق فتاواي فقهاء اهل سنت و دو ركعت بر وفق فتاواي مذهب جعفري بخوانم و سلطان را قاضي قرار داده و به هيچ بودن يكي از اين دو نماز حكم نمايد. سپس ملا حسن گفت: ابوحنيفه و يكي از فقهاي چهارگانه: وضو گرفتن با شراب را جايز مي‌داند و پوست دباغي شده سگ را پاك مي‌داند و فتوي داده به جاي قرائت حمد و سوره حتي اگر ترجمه آن باشد، هر سوره و هر آيه‌اي را مي‌توان خواند و سجده بر نجاست سگ هم جايز است و به جاي سلام در تشهد نماز، مي‌تواند باد از معده خارج كند. در اين حال ملاحسن با شراب وضو گرفت و پوست دباغي شده سگ را بر تن نمود و به جاي حمد و سوره، گفت: «دو برگ سبز»! (مدهامّتان)(61) ترجمه آيه 64 سوره الرحمن را خواند و بر مدفوع سگ سجده نمود و به جاي گفتن «السلام عليكم و رحمه الله و بركاته»، در مقابل حضار و سلطان، بادي از معده خارج نمود و بعد از اتمام نماز گفت: اين است نماز اهل خلاف.سپس با كمال خضوع و خشوع دو ركعت بر وفق مذهب شيعه نماز گزارد؛ در اين حال سلطان محمد خدابنده گفت: معلوم است كه دو ركعت اول نماز نبود، بلكه دو ركعت دوم موافق شرع و عقل مي‌باشد.(62)
خاتمه:
آنچه هدف از خلقت است، عبوديت و بندگي مي‌باشد، و اين مهم در پرتو معرفت حق و علاوه بر آن شناخت بر باطل، محقق خواهد شد. نتيجه اينكه،‌ علاوه بر معرفت به حق، انسان بايستي،‌ شناخت به لغزشهاي راه باطل نيز برايش حاصل شود، تا بتواند، در مسير حق ثابت قدم بماند.
در خاتمه مناسب است از اميرالمؤمنين و امام صادق عليهم السلام در اين باب دو روايت ذكر شود:
1. اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: «وعلموا انكم لن تعرفوا الرشد، حتي تعرفوا الذي تركه»
بدانيد كه شما راه رشد و تعالي انسانها را نخواهيد شناخت تا انيكه بدانيد چه كسي اين راه را ترك كرده (و مسيرش را بسته است)(63)
2. امام صادق (ع) فرمودند: «كسي كه نشناسد، بدي انچه را كه به ما آمده است، از ظلمي كه به ما شده، پس او شريك كسي است كه اين ظلم را بر سر ما آورده است.(64)
نويسنده: سید محسن اعتصامی
پي نوشت ها : 
1.بقره/ 124.
2.بقره/ 35.
3.اعراف/ 23.
4.الحجه البيضاء، ج 3، ص 315 – همان، ج 8، ص 17.
5. طه/ 121.
6.فجر/ 22.
7. فتح/ 10.
8.راهبرد اهل سنت به مسئله امامت، ص 428 ، به نقل از منهاج السنه، ج1، ص 216.
9. همان، به نقل از: كام ابن اثير: ج 8، ص 308.
10. همان، ص 429.
11. سير اعلام البناء، ج 2، ص 600 – 603، البدايه و النهايه، ج 8، ص 106 (به نقل از الصيح من السيره، سيد مرتضي جعفر عاملي، ج 1، ص 84)
12. اعراف/ 143.
13.انعام/ 103.
14.اعراف/ 155.
15. نساء/153.
16. قيامت/ 22 و 23.
17.كهف/ 110.
18. توبه/ 77.
19. اعراف/ 186.
20. نحل/ 108.
21. اعراف/ 21.
22. انسان/ 3.
23. بلد/ 10.
24. آل عمران/ 182.
25.صحيح مسلم: 6/6، 183؛ و صحيح بخاري: 2/11.
26. قلم/ 4.
27.انبياء/ 107.
28. حجرات/ 12.
29.حجرات/ 6.
30. نور/ 27.
31. بقره/ 189.
32.حجرات/ 12.
33. نور/ 61.
34. الدر المنثور سيوطي؛ ج 6، ص 93 – شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 61 – و با اضافاتي در انساب النواصب، ص 240.
35. جامع مساتيد ابي حنيفه؛ ج 12، ص 192 – احكام القرآن، ج2، ص 565 – كنز العمال، ج 3، ص 110.
36. كافرون/ 1 و 2.
37.سنن كبري بيهقي، ج 1، ص 9 – سنن ترمذي، ج1، ص 147 – سنن ابوداودف ج 1، ص 121 و 84.
38.الرساله السعديه، علامه حلّي، ص 87.
39.كتاب الطهارت سيد خوئي، ص 38.
40.الأربعين، ص 651، الصراط المستقيم، ج3، ص 221.
41. الأربعين، ص 652.
42. شرح تجريد قوشجي، ص 284.
43. بقره/ 196.
44. نساء/ 24.
45. تفسير فخر رازي، ذيل آيه 24 سوره نساء.
46.مائده/ 44 و 47.
47.فتح التدير 1، ص 407.
48.فتح الباري 4، ص 296.
49. عمده القاري 11، ص 125.
50. صحيح بخاري، ج1، ص342.
51.سبل السلام، ج 2، ص 10 – مسند احمد، ج 3، ص 310.
52.نام او محمدبن يزيد، ابوالعباس بصري، متوفاي 286 ه‍ است. ذهبر درباره او مي‌گويد: كان اماماً، علامه... فصيحا مفوهاً موثقاً. (سير اعلام النباء،‌ج 13، ص 576).
53.الكامل في اللغه و الادب، ج1، ص18. شرح نهج البلاغهف ابن ابي الحديد، ج 15، ص 242
54.مسند احمد، ج 5، ص 422 و المستدرك علي الصحيحين.- حاكم نيشابوري و امام ذهبر، ج 4، ص 1404، هر دو اين حديث را صحيح مي‌دانند.
55.سنن ابن ماجدف ج 1 ، ص 113.
56.صحيح مسلم، ج 3، باب مايقال، عند الدخول القبور، ص 64.
57. الموظا، ج 1، ص 72.
58.المعليٌ ج 3، ص 161.
59.صحيح مسلم، ج 1، ص 355، ح 112- مسند احمد حنبلي، ج 4، كتاب الحيض، ص 265.
60.جامع المقاصد محقق كركي، ج 2، ص 248.
61. الرحمن/ 64.
62.قواعد الاحكام، ج1، ص 117- مختلف الشيعه، ج1، ص 117- ارشاد الأذهان، ج1، ص 138.
63. نهج البلاغه، خطبه 63 و كافي، ج8، ص 390.
64.ثواب الأعمال، ص 200.
منابع و مآخذ:
1.اصول كافي، ابي جعفر محمد بن يعقوب ابن اسحاق الكليني الرازي، ترجمه هاشم رسولي، انتشارات اهل بيت، 1358.
2.بحار الأنوار، محمدباقر بن محمد تقي، مجلسي، بحار الانوار، ترجمه محمد جواد نجفي، انتشارات اسلاميه، 1355.
3.تفسير فخر رازي، امام فخر الدين رازي، نشر مؤسسه الصادق، 1415ق.
4.ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ابن بابويه، ترجمه علي اكبر غفاري، نشر صدوق، 1366.
5.راهبرد اهل سنت به مسأله امامت (سنه الهدايه، لهدايه السنه)، محمدعلي كرمانشاهي، انتشارات مؤسسه انصاريان (مؤسسه علامه مجد و وحيد بهبهاني)، 1373.
6.سنن ترمذي، ابي عيس محمد بن عيس ابن سوره، سنن ترمذي، ترجمه صدقي جميل عطار، 1380.
7.سنن ترمذي، ابن عيسي محمدبن عيسي بن سوره ترمذي، ترجمه عبدالوهاب عبدالطيف، انتشارات دارالفكر.
8.شرح ابن ابي الحديد، ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن ه...، شرح نهج البلاغه، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، انتشارات نشر ني، 1361.
9.صحيح بخاري، محمد اسماعيل، بخاري، صحيح بخاري، انتشارات دار احياء التراث العربي، 1337.
10.صحيح مسلم، ابي الحسن مسلم بن الحجاج، مشيري نيشابوري، انتشارات احياء التراث العربي، 1367.
11.فتح الباري، ابن حجر عسقلاني، نشر احياء التراث العربي، 1402ق.
12.محجه البيضاء، فيض كاشاني، ترجمه عبدالعلي صاحبي، نشر آستان قدس رضوي، 1372.
13.مسند احمد، احمدبن حنبل، انتشارات مكتبه بريل، 1936م.
14.منهاج السنه، علي حسيني ميلاني، انتشارات الحقائق، 1426ق.
...

1- رعایت ادب اسلامی و رسم الخط فارسی ضروری است
2-برای استفاده از مزایای خاص سایت پیشنهاد میشود وارد شوید و نظر خود را ارسال نمایید