پرتال جامع سنت | بدگمانی عايشه به پيامبر+سند

پرتال جامع سنت

شرحی بر تاریخ تحلیل نشده اسلام

بدگمانی عايشه به پيامبر+سند

«... عن عايشه: إفتقدت النبى صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم ذات ليلة فظننت أنه ذهب إلى بعض نسائه فتحسست ثمّ رجعت فإذا هو راكع وساجد يقول...»(1).

عايشه میگويد: شبى پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم را گم كردم. پنداشتم نزد يكى از همسرانش رفته است. جستجو كردم و سپس برگشتم. ديدم او در حال ركوع و سجود است و مى‏گويد:... .
از اين جريان و آنچه كه بعدا نقل می‏كنيم به خوبى برمی‏آيد كه عايشه تا آخر عمر پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم در عدالت آن حضرت در شك بود. به روايت زير توجه فرمائيد:
«... أنها سمعت عايشه تقول: قام رسول اللّه صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم ذات ليلة فلبس ثيابة ثمّ خرج قالت: فأمرت جاريتى بريرة تتبعه فتبعته حتى جاء البقيع...»(2).

علقمة بن أبي علقمة از مادرش و او از عايشه نقل مى‏كند كه گفت: شبى پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم برخاست. لباسش را پوشيد و خارج شد. من به كنيزم بريرة گفتم كه او را تعقيب كند او نيز او را تعقيب كرد تا آنكه آن حضرت به بقيع رفت... .
تذكر اين نكته لازم است كه بريرة لا أقل تا سال فتح مكه -كه عباس عموى پيامبر اندكى قبل از آن به مدينه آمد- همسر مغيث بود. او و شوهرش برده بودند و چون عايشه بريرة را آزاد كرد در خدمت او قرار گرفت. بنابراين جريان فوق مربوط به اواخر عمر رسول گرامى اسلام صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم میباشد و چنانچه ملاحظه فرموديد او هرگز به عدالت پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم ايمان نياورده بود.اينك به روايتى ديگر توجه فرمائيد كه در آن عايشه صريحا اقرار می‏كند كه از نظر او خدا و رسولش به او ظلم می‏كنند. اين روايت اندكى طولانى است و ما ترجمه آن را نوشته و قسمت آخر آن را كه به بحث ما مربوط است عينا نقل می‏كنيم:
عايشه می‏گويد: آيا براى شما جريانى را كه بين من و رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم واقع شده نقل نكنم؟ گفتيم: بگو. گفت: شبى كه نوبت من بود پيامبر ردايش را گذاشت و نعلين را در آورد و آنها را جلوى پايش قرار داد و آنگاه يكطرف ازارش را بر رختخواب نهاد و دراز كشيد. اندكى بعد كه گمان كرد من خوابيدم آهسته ردايش را گرفت و بى صدا نعلين را به پا كرد و در را باز كرد و رفت و آهسته آن را بست من نيز خود را پوشيده و دنبالش رفتم... .
«حتى جاء البقيع فقام فأطال القيام ثمّ رفع يديه ثلاث مرات ثمّ انحرف فإنحرفت فأسرع فأسرعت فهرول فهرولت فأحضر فأحضرت فسبقته فدخلت فليس إلاّ أن اضطجعت فدخل فقال: ما لك يا عائش حشيا رابيه! قالت قلت لا شى‏ء قال: لتخبرينى أو ليخبرنى اللطيف الخبير. قالت قلت يا رسول اللّه بأبى أنت وأمى فأخبرته قال: فأنت السواد الذى رأيت امامى؟ قلت نعم. فلهدنى في صدرى لهدة او جعتنى ثمّ قال: أظننت أن يحيف اللّه عليك ورسوله؟ قالت: مهما يكتم الناس يعلمه اللّه، نعم...

می‏گويد: دنبالش رفتم ديدم در بقيع مشغول دعا كردن میباشد و چون برگشت من هم برگشتم. او سرعت گرفت من هم سرعت گرفتم. به صورت نزديك به دويدن رفت من هم چنين كردم. دويد من هم دويدم. به مقدارى كه در رختخواب دراز كشيدم از او جلو زدم. گفت: چرا نفس نفس مى‏زنى؟ گفتم: چيزى نيست گفت: يا می‏گوئى يا خداى خبير، خبر آن را به من می‏دهد. گفتم: يا رسول اللّه پدر و مادرم فدايت آنگاه خبر آن را گفتم. گفت: پس آن سياهى كه جلوى خود ديدم تو بودى؟ گفتم: آرى. ضربه‏اى به سينه‏ام زد كه دردم آمد سپس گفت: آيا گمان كردى كه خدا و رسولش به تو ظلم می‏كنند؟ گفت: آنچه كه بر مردم مخفى است خدا می‏داند، آرى... .3
ببينيد كه چگونه اقرار می‏كند و در پاسخ به پرسش رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم می‏گويد: «آرى» چون - چنانچه خود گفته - اگر مردم ندانند خدا می‏داند.
آيا با اين ايمان!!! در قيامت همنشين رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم خواهد بود؟
پي نوشت:
(1) الف ـ صحيح مسلم، ج 1، ص 352، كتاب الصلاة، باب 42، ح 221، و مشابه آن حديث بعد.
ب ـ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1262، كتاب الدعاء، باب 3، ح 3841.
ج ـ سنن أبي داود، ج 1، ص 232، كتاب الصلاة، باب الدعاء في الركوع والسجود، ح 879.
د ـ سنن نسائى، ج 2، ص 226، كتاب التطبيق، باب 48، ح 1096، وص 236 و 238، همان كتاب، باب 67 و 72 و 73، ح 1120 و 1121 و 1126 و 1127، وج 7، ص 75، كتاب عشرة النساء، باب الغيرة (باب 4)، ح 3967 و 3968.
(2) سنن نسائى، ج 4، ص 95، كتاب الجنائز، باب 103، ح 2034
3-صحيح مسلم، ج 2، ص 71 - 669، كتاب الجنائز، باب 35، ح 103.

1- رعایت ادب اسلامی و رسم الخط فارسی ضروری است
2-برای استفاده از مزایای خاص سایت پیشنهاد میشود وارد شوید و نظر خود را ارسال نمایید