آرزوی رهایی از بند ابوبکر و عمر

 مراتب بخشش و سخاوت قیس بن سعد بن عباده انصاری
 
ابوالقاسم قيس بن سعد به عباده بن دليم بن حارثه بن ابى حزيمه "بحا مهمله مفتوحه" ابن ثعلبيه بن ظريف بن خزرج بن ساعده بن كعب بن خزرج الاكبر ابن حارثه...همسر او قريبه دختر ابى قحافه و خواهر ابوبكر بود.
او از سرسخت ترین هواداران امیرالمومنین"ع"بود و با خلافت خلفای ثلاثه سر سازش نداشت. 
او از صحابه بزرگ و از اشراف عرب بحساب مى آمد و جز روسا و سياستمداران، جنگ آوران، سخاوتمندان، سخنرانان، زهاد و دانشمندان شمرده مى شد و از پايه هاى اصلى دين و استوانه هاى مذهب است. نامبرده رئيس طايفه خزرج و از خاندان بزرگان آنان است خاندان او هم در دوران جاهليت و هم در زمان اسلام داراى مجد و عظمت بوده اند. ابن كثيردر جلد هشتم تاريخش ص 99 گويد: قيس بزرگ و آقا و مطاع و فرمانفرما و همگى اطاعتش مى كردند، مردى بزرگوار و با سخاوت و شجاع و پسنديده بود. پدرش يكى از دوازده نقيب و بزرگانى است كه اسلام قوم خود را براى رسول خدا ضمانت كردند. نقيب بمعناى ضامن و آنكس كه اختيار كسى را در دست دارد -به تاريخ ابن عساكر جلد 1 ص 86 مراجعه كنيد.
 
اين خصلت و منش در خاندان قيس از قديم بوده تا بحدى كه رسول خدا "ص" مي فرمود: جود و سخاوت در سرشت و فطرت اين خاندان نهفته است.

در يكى از جنگهاى كه در رکاب رسول خدا شركت جسته بود و در آن سپاه ابوبكر و عمر هم نيز بودند، قيس رفتارش اين بود كه مردم را طعام داده و اموالش را بقرض ديگران ميداد، ابوبكر و عمر گفتند اگر ما اين جوان را بحال خود وا بگذاريم اموال پدرش را نابود مى سازد و از دست ميدهد لذا در بين مردم براه افتاده و مردم را از قبول عطايا قيس جلوگيرى مى كردند سعد وقتى اين جريان را شنيد روزى بعد از نماز پشت سر رسول خدا از جاى حركت كرد و گفت: كيست كه مرا از دست پسر ابى قحافه و پسر خطاب نجات دهد، اينان فرزندم را بخيال خود بخاطر من به بخل وا ميدارند " اسد الغابه " ج 4 ص.415
 
در عبارت ديگر: در دوران زندگانى رسول خدا قيس بهمراه ابوبكر و عمر بمسافرتى رفت اموال خود را به آنان و ساير همسفريها مى بخشيد ابوبكر باو گفت رفتار تو باعث مى شود كه اموال پدر را از دست بدهى دست از اين كار بردار. وقتى از مسافرت برگشتند سعد بن عباده به ابوبكر گفت تو ميخواهى فرزندم بخل بورزد نه چنين نيست ما مردمى هستيم كه توانائى بخل ورزى را نداريم.
 
ابن كثير در جلد هشتم تاريخش ص 99 چنين گويد: قيس بن سعد ظرف بزرگى داشت كه هميشه همراه او بود و هر وقت ميخواست غذا بخورد مناديانش فرياد ميزدند اى مردم بيائيد و در خوردن گوشت و تريد با قيس شركت نمائيد، پدر و جدش نيز قبلا همين رويه و اخلاق را داشتند.
قيس مالى را به مبلغ نود هزار بمعاويه فروخت و آنگاه مناديان او در شهر مدينه فرياد برآوردند كه هر كس قرضى ميخواهد بخانه سعد بيايد چهل يا پنجاه هزار را بمردم وام داده و بقيه را هم بعنوان صله و جايزه بخشيده و از وام گيرندگان سند گرفت بعد از چندى در بستر مرض افتاد ولى افراد كمى به عيادت او رفتند روى به همسر خود قريبه دختر ابى قحافه و خواهر ابوبكر نموده و گفت:
اى قريبه بنظر تو علت اين كه مردم كمتر بعيادت من آمدند چيست؟ پاسخ داد: بخاطر اينكه همگى از تو قرض دارند و تو طلب كارى.
قيس تمام اسناد را بصاحبانش رد كرده و قرض همگى را بخشيد.
 
جابر گويد: با گروهى تحت فرماندهى قيس بماموريتى اعزام شديم، قيس از مال خود نه شتر براى ما كشت و همگى را ميهمان خويش ساخت هنگامى كه بخدمت رسول خدا مشرف شديم دوستان ما جريان را به آنحضرت گفتند، رسول خدا فرمود سخاوت و كرم،اخلاق و سرشت اين خاندان است.
در سفر ديگرى كه از عراق به مدينه مى آمد هر روزى يك شتر براى غذاى همراهيان خود مى كشت و همگى را غذا ميداد تا وقتى كه وارد مدينه شد.
 
عبدالله بن مبارك از قول جويره روايت كرده كه: معاويه نامه اى بمروان نوشت وبوى دستور داد كه خانه كثير بن صلت را از او بخرد، كثير خانه خود را باو نفروخت معاويه نامه اى ديگر نوشته و بمروان دستور داد با كثير در برابر طلب من سختگيرى كن.
 
اگر قرضش را داد كه بسيار خوب والا خانه اش را بفروش و طلب مرا بردار، مروان پيام معاويه را بكثير رسانيده و باو گفت سه روز مهلت دارى اگر مالى كه معاويه ازتو طلبكار است نپردازى خانه ات را مى فروشم.
 
جويره گويد: كثير اموال خود را جمع آورى كرد و سى هزار كسر آورد و از مردم درخواست كمك نمود و گفت آيا كسى هست بداد من برسد و اين مبلغ را بمن بدهد بياد قيس بن سعد افتاد و نزد وى رفت و از او درخواست نمود قيس هم سى هزار را باو داد مروان وقتى مال ها را ديد خانه اش راباو برگردانده پول ها را نيز از او نگرفت كثير پول را نزد قيس آورد تا باو مسترد سازد قيس گفت من پول را بتو بخشيده ام و از تو نمى گيرم. مبرد در جلد اول كتاب كامل ص 3.9 چنين روايت كرده: پيرزنى نزد قيس آمد و با گفتن اين كنايه كه درخانه من موشى نيست از نادارى و بى غذائى خود بوى شكايت كرد.
قيس در جواب گفت چه نيكو سوالى كردى؟ بخدا سوگند موشهاى خانه ات را فراوان گردانم آنگاه خانه اش را از انواع غذاهاى چرب و لذيذ و خواروبار بسيار پر كرد ابن عبدالبر گويد اين داستان مشهور است و صحت دارد.
در ص 39 همان كتاب نيز چنين آمده است: هنگامى كه پدر قيس سعد بن عباده از دنيا رفت همسرش آبستن بود و معلوم نبود فرزندى كه در رحم دارد پسر است يا دختر، سعد هم قبلا وقتى كه ميخواست از مدينه خارج شود اموال خود را بين فرزندان تقسيم كرده بود و براى بچه اى كه بدنيا نيامده بود سهمى منظور نكرده بود، ابوبكر و عمر بقيس گفتند حال كه اين كودك بدنيا آمده و مالى براى او باقى نمانده تقسيمى را كه پدرت نموده بهم بزن و طرز ديگرى تقسيم كن قيس در پاسخ گفت من سهم خود را به اين نوزاد ميدهم و تقسيم پدرم را بهم نمى زنم و برخلاف او عملى انجام نميدهم.
 
اين مطلب را ابن عبدالبر در كتاب " الاستيعاب " ج 2 ص 525 ذكر كرده و گفته است كه افراد مورد اطمينان اين مطلب را نقل كرده اند.
از جمله داستانهاى مشهور سخاوت او اين قضيه است: كه وى اموال زيادى داشت و بمردم بقرض داده بود بعد از چندى مريض شد مردم از آنجا كه در پرداخت قرض خود قدرى تاخير كرده بودند از اينكه بعيادت او بيايند خجالت مى كشيدند و لذا افراد كمترى از او عيادت كردند.
قيس گفت خداوند مالى را كه باعث شود برادران ايمانى كمتر بديدار يكديگر روند نيست و نابود سازد و آنگاه دستور داد در شهر جار بزنند كه قيس تمام بدهكاران خود را بخشيده و از هيچ كس طلب ندارد و همگى را حلال نموده است مردم بخانه او هجوم آوردند باندازه اى كه پلكان در ورودى منزل او خراب شد. در عبارت ديگرى چنين آمده است: بعد از اين اعلاميه هنوز شب نشده بود كه آستانه منزلش از كثرت عيادت كنندگان شكسته شد.

هيثم بن عدى گويد: در كنار خانه خدا سه نفر در اين باره كه كريم ترين مردم در اين زمان كيست با يكديگرصحبت كرده و هر يك شخصى را معرفى مى كرد يكى از آنان گفت: عبدالله بن جعفر و ديگرى گفت: قيس بن سعد و سومى گفت: عرابه اوسى. آنقدر با يكديگر جر و بحث كردند كه صداى هياهوى آنان بلند شد مردى به آنان گفت:
 
هر كدام شما نزد آنكس كه او را سخى ترين افراد مى پندارد برود و به بيند چه اندازه باو ميدهد و آنگاه با لعيان خواهيد ديد كه كريم ترين مردم كيست آنكس كه عبدالله بن جعفر را برگزيده بود نزد او رفت وقتى بر او وارد شد ديد پا در ركاب كرده و ميخواهد بمزرعه خود رود، باو گفت: اى پسرعموى رسول خدا من مردى غريبم و در راه مانده ام.
 
عبدالله پااز ركاب كشيده و باو گفت تو بر آن سوار شو، اين مركب و آنچه بر او است از آن تو باشد و آنچه كه در ترك بند است براى خود بردار و از اين شمشير كه بر مركب بسته است غفلت نكن زيرا شمشير على بن ابيطالب است و ارزشى بس فراوان دارد.
 
مرد با چنين وضعيتى در حاليكه سوار بر شترى قوى هيكل شده و در ترك بند چهار هزار دينار داشت برگشت و لباس ابريشمى و اشيا گرانبهاى ديگر همراه داشت و مهمتر از همه شمشير على بن ابيطالب كه در دست گرفته و فكر مى كرد آرى عبدالله سخى ترين مردم است.
 
بعد از او آنكس كه قيس را كريم ترين مردم مى دانست نزد او رفت و او را خوابيده ديد كنيزش به او گفت چه ميخواهى؟
 
گفت مردى غريبم در بين راه مانده ام و چيزى ندارم بوطن بروم كنيز گفت خواسته تو آسان تر و كوچك تر از اينست كه قيس را از خواب بيدار كنم اين كيسه را كه در آن هفتصد دينار است بگير امروز در خانه قيس غير از آن چيزى نيست خود برو در جايگاه شتران يك ناقه را بهمراه يك بنده و غلام براى خود انتخاب كن و بسوى وطن رهسپار شو، در اين موقع قيس از خواب بيدار شد كنيز جريان را باو گفت قيس بشكرانه اين عمل كنيز را آزاد ساخت و باو گفت آيا بهتر نبود مرا بيدار مى كردى تا عطائى باو بخشم كه براى هميشه بى نياز باشد، شايد آنچه باو داده اى نيازش را برطرف نسازد.
آنگاه سومى كه عرابه را برگزيده بود نزد او رفت در حالى باو رسيد كه از منزل بيرون شده بود و ميخواست بنماز برود زير بازوهايش را دو نفر از برده هايش گرفته بودند و بر آنان تكيه كرده بود "ديده هايش نور درستى نداشت و خوب نمى ديد".
 
باو گفت اى عرابه؟
 
گفت: بگو
 
گفت: در راه مانده ام و چيزى ندارم.
 
عرابه خود را از دست بنده هايش به يكطرف كشيد و دست اسف بر يكديگر زد و سپس گفت: اوه، اوه سوگند بخدا شبى را بروز و روزى را بشب نياورده ام كه از مال عرابه چيزى در راه حقوق حاجتمندان غير اين دو برده باقى گذارده باشم، تو اين دو بنده مرا بگير و رفع حاجت كن.
 
آن مرد گفت: من هرگز چنين كارى نكنم.
 
عرابه گفت اگر تو آنها را نگيرى هر دو آزاد خواهند شد اكنون اختيار با تو است ميخواهى آزاد كن و ميخواهى بگير، آنگاه دست در جلو نهاده و بطرف ديوار رفت تا به آن وسيله براه خود ادامه دهد،آن مرد دو غلام را گرفت و نزد ياران خود آمد.
 
اين موضوع بگوش مردم رسيد و همگى تصديق كردند كه عبدالله بن جعفر مال فراوانى را بخشيده و در عين حال كار بى سابقه اى انجام نداده است و هميشه از اين بخششها داشته با اين تفاوت كه بخشيدن شمشير بزرگترين عطاى او بوده است و هم چنين قيس يكى از جوادترين مردان عرب است كه به كنيز خود اين اجازه را داده است كه بدون اطلاع او اين چنين دست بازى داشته باشد و اينقدر بخشش كند و علاوه بر اين او را بخاطر اين رفتارش آزاد كرد.
 
و همگى باتفاق آرا تصديق كردند كه سخى ترين اين سه نفر عرابه اوسى است زيرا او هر چه داشت بخشيد و اين يكنوع مجاهده اى است كه از يك نادار مشاهده شده است، البدايه و النهايه ج 8 ص 1...
حسین احمدی
دیدگاه کاربران

در حال حاضر دیدگاهی برای این مطلب ارسال نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را ثبت می کند.

ارسال دیدگاه

لطفا پیش از ارسال نظر، خلاصه قوانین زیر را مطالعه کنید: فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌از‌حدِ معمول، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. نظراتی که شامل فحش، ناسزا و توهین به افراد، گروه، دین و مذاهب باشد حذف می شوند.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *