داماد ابوبکر از شیعیان علی"ع"

 قیس بن سعدبن عباده از شیعیان مخلص
ابوالقاسم قيس بن سعد به عباده بن دليم بن حارثه بن ابى حزيمه "بحا مهمله مفتوحه" ابن ثعلبيه بن ظريف بن خزرج بن ساعده بن كعب بن خزرج الاكبر ابن حارثه...همسر او قريبه دختر ابى قحافه و خواهر ابوبكر بود.
او از سرسخت ترین هواداران امیرالمومنین"ع"بود و با خلافت خلفای ثلاثه سر سازش نداشت. 
او از صحابه بزرگ و از اشراف عرب بحساب مى آمد و جز روسا و سياستمداران، جنگ آوران، سخاوتمندان، سخنرانان، زهاد و دانشمندان شمرده مى شد و از پايه هاى اصلى دين و استوانه هاى مذهب است. نامبرده رئيس طايفه خزرج و از خاندان بزرگان آنان است خاندان او هم در دوران جاهليت و هم در زمان اسلام داراى مجد و عظمت بوده اند. ابن كثيردر جلد هشتم تاريخش ص 99 گويد: قيس بزرگ و آقا و مطاع و فرمانفرما و همگى اطاعتش مى كردند، مردى بزرگوار و با سخاوت و شجاع و پسنديده بود. پدرش يكى از دوازده نقيب و بزرگانى است كه اسلام قوم خود را براى رسول خدا ضمانت كردند. نقيب بمعناى ضامن و آنكس كه اختيار كسى را در دست دارد -به تاريخ ابن عساكر جلد 1 ص 86 مراجعه كنيد.
نامبرده در زمان زندگى رسول خدا بمنزله رئيس پليس در دستگاه فرماندهى بود كه وظايف و ماموريتهاى شهرى را انجام داده و عهده دار اجرا دستورات امنيتى و انتظامى در شهر مدينه بود.
در بعضى جنگها پرچم انصار را او بدوش مى كشيد و در ركاب پيامبر حركت مى كرد. گاهى او را براى جمع آورى ماليت و زكوات باطراف مى فرستادند و از كسانى بود كه انديشه و راى و نظريه اى داشت و به آرائش احترام گذاشته مى شد بعد از رحلت رسول اكرم در دوران حكومت امير المومنين آنحضرت او را به استاندارى مصر تعيين كرد و فرمانرواى پاك و منزه مصر گرديد.
قيس از شيعيان على و طرفداران و خيرخواهان او بود و طرف مشورت آنحضرت بود، در صفر سال 36 باستاندارى مصر مامور شد و حضرت باو فرمود: بسوى مصر حركت كن من تو را بولايت آنجا مامور كردم در خارج مدينه بمان و دوستان و افرادى كه محل اطمينان تو هستند با خود از اينجا ببر تا وقتى وارد مصر مى شوى با جمعيتى انبوه وارد شوى و شكوه وعظمتى داشته باشى، اين كار چشم دشمنان را ترسانيده و دل دوستان را خشنود و باعث عزت و شوكت آنان شود، هر گاه انشا الله بمصر وارد شدى به نيكوكاران نيكوئى كن و بر اشخاص مشكوك سخت بگير و با تمام افراد خاص و عام ملايم و مهربان باش زيرا مدارا و نرمى با يمن و بركت است.
 
قيس در جواب گفت: اى امير المومنين خداى تو را رحمت كند، آنچه را كه فرموديد فهميدم اما لشکر و سپاه را من در خدمت شما مى گذارم كه در موقع نياز به آنها، نزديك شما باشند و اگر يكوقتى به آنان كارى داشتيد و خواستيد آنها را بجائى بفرستيد در حضور شما باشند و فورا بروند و من همراه خانواده ام بمصر مى روم و اما سفارشى كه راجع به خوشخوئى و مداراى با افراد فرموديد، از خدا كمك مى خواهم كه بتوانم اين چنين كنم.
 
قيس همراه هفت نفر از افراد خانواده اش بسوى مصر حركت كرد و در اول ماه ربيع الاول وارد مصر شد، بالاى منبر رفته و نشست و خطبه اى خواند حمد و ثناى الهى را بجاى آورد و گفت: سپاس خداوند را كه حق را آورده و باطل را از بين برد و ستمكاران را مغلوب نمود.
او در باب ولایت و امامت امیرالمومنین"ع"و در دفاع ار حضرتش غدریه ای به این شرح سرود:
قلت لما بغى العدو علينا حسبنا ربنا و نعم الوكيل
در آن هنگام كه دشمن بما ستم كرد گفتم - خداى ما ما را بس است و وكيل خوبى است
حسبنا ربنا الذى فتح البصره بالامس و الحديث طويل
كافى است ما را خدائى كه بصره را فتح كرد ديروز و جريان آن طولانى است
 
و على امامنا و امام لسوانا اتى به التنزيل
على پيشواى ما است وپيشواى افرادى غير از ما است قرآن اين مطلب را آورده است.
 
يوم قال النبى: من كنت مولاه فهذا مولاه خطب جليل
روزى كه پيامبر فرمود: هر كس را كه من مولاى - اويم پس اين مولاى او است و اين خبر بسيار بزرگ و با عظمتى است.
 
ان ما قاله النبى على الامه حتم ما فيه قال و قيل
آنچه را كه پيامبر به امت گفته است حتمى و مسلم است و گفتگوئى در آن نيست.
قيس اين چنين علنى و واضح بر امامت امير المومنين گواهى داده و باستناد خبر روز غدير، امامت آنحضرت را مسلم دانسته است و تصريح كرده كه گفتار رسول خدا در آن خطبه رياست همگانى و زمامدارى آنحضرت را بر عموم جامعه اسلامى واجب دانسته است و شاهد اصل قضيه بوده و محل ورود و خروج تمام جريان را ناظر بوده است.
- ابو المظفر سبط ابن جوزى حنفى متوفى 654 در كتاب " التذكره " ص 2. اين قصيده را با تحقيق كامل در سندش نقل كرده و گويد: قيس اين اشعار را در حضور امير المومنين در جنگ صفين سروده است
- مفسر كبير شيخ ابو الفتوح رازى در جلد دوم تفسيرش ص 193.
از سوی امیرالمومنین"ع"ابتدا حاکم مصر و سپس حاکم آذربایجان شد در جمع اهالی مصر این گونه سخن آغاز کرد:
اى مردم ما با بهترين فردى كه بعد از رسول خدا "ص" مى شناختيم بيعت كرده ايم، بپا خيزيد و بيعت كنيد بر اساس كتاب خدا و سنت و روش رسول او، و اگر ما خود بر اين روش نباشيم بيعتى بر گردن شما نخواهيم داشت.
مردم از جاى حركت كرده و با او بيعت نمودند، فرمانروايان مصرى همراه اهالى مصر در مقابل قيس سر تعظيم فرود آورده و امور مملكت مرتب گشت و نمايندگان خود را به اطراف و شهرها فرستاد جز دهكده اى بنام " خربتا " كه مردم آن جا قتل و كشتن عثمان را كارى بس بزرگ دانسته و براى آنها بيعت با على "ع" و نماينده اش كار مشكلى بود.
بعد از آنكه از مصر بكوفه آمد امير المومنين استاندارى آذربايجان را باو سپرد، چنانكه در جلد دوم تاريخ يعقوبى ص 178 آمده است.
غياث گويد: هنگامي كه اميرالمومنين آماده نبرد با معاويه شد نامه اى به قيس نوشت.
طبرى در جلد ششم تاريخش ص 91 و ابن كثير در جلد 8 تاريخش ص 14 از زهرى نقل كرده است كه وى گويد: على "ع" قيس بن سعد را بسرپرستى مقدمه سپاه خود كه همگى از مردمان عراق تا مرز آذربايجان بودند گمارد، قيس اين سپاه و اين عده را تحت فرماندهى خود اداره مى كرد تا وقتى كه امير المومنين شهید شد و امام مجتبى جانشين آن حضرت گرديد.
حلبى در كتاب خود " سيره " گويد: هر كس بر آنچه كه بين او و معاويه رخ داد آگاهى يابد از وفور عقل و زيركى او دچار شگفتى خواهد شد ابن كثير در جلد هشتم البدايه ص 99 گويد: على "ع" او را بحكومت و استاندارى مصر برگمارد و او با زيركى و سياست و حيله خود با معاويه و عمرو عاص برابرى و مقاومت نمود.
 
وجود قيس در طرف على و امام مجتبى بار سنگينى بود بر دوش معاويه و يارانش. آن هنگام كه از مصر بمدينه برگشت.
معاويه نامه اى خشم آگين به اسود و مروان نوشت ، بخدا سوگند اگر شما صد هزار جنگجو به كمك على مي فرستاديد نزد ما از اين بدتر نبود كه قيس را وادار كرديد نزد على رود و كمك كار او باشد.
 
در آن هنگام كه امير المومنين على عليه السلام بخلافت رسيد و مردم با او بيعت كردند معاويه از بيعت با امير المومنين امتناع كرد و گفت: اگر آنحضرت حكومت شام را همانطور كه عثمان بمن سپرده بمن بسپارد و كارى بكار من نداشته باشد با او بيعت خواهم كرد،بدین ترتیب زمینه ساز جنگ شد.
 
 
درباره قیس بن سعد چه ميتوانم بنويسم در باره دلاورى كه تاريخ نام او را با افتخار و شخصيت ثبت نموده، اوشمشيردار پيامبر اكرم و سرسخت ترين مردم "در وفادارى و خدمتگذارى" نسبت برسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعد از امير المومنين عليه السلام بوده است.
من چه بگويم در باره جنگجوى پيكارگرى كه از تمامى مردم بر معاويه گرانتر بوده و صلابت و هيبت او نه تنها افرادى عادى و جبون و ترسو را، بلكه شجاعان و دليران ياران و سربازان معاويه را دچار بيم و هراس نموده است.او از يك سپاه متراكم و از صفوف درهم فشرده يكصد هزار نفرى بر معاويه سخت تر و ناگوارتر بود.
 
معاويه در روز صفين و دوران آن جنگ و نبرد خونين مى گفت: اگر جلو گيرنده فيل "در هجوم اصحاب فيل" جلو قيس را نگيرد فرداى جنگ قيس همه ما را نابود خواهد ساخت.
خطيب در جلد اول تاريخش ص 177 گويد: قيس پرچم رسول خدا را در بعضى از جنگها بدوش مى گرفت.
 
در تاريخ طبرى و تاريخ ابن اثير جلد سوم ص 1.6 چنين آمده است: او پرچمدار انصار بود همراه رسول خدا و از صاحب نظران و انديشمندان و هيبتى بس تمام داشت.
 
در كتاب " استيعاب " چنين آمده است: در آن هنگام كه رسول خدا در فتح مكه پرچم خود را از دست سعد گرفت و بدست قيس سپرد، على را فرستاد تا پرچم را از دست سعد گرفته و به پسرش قيس بدهد، على هم اين دستور راانجام داد. موقعيت و پايگاه او در دوران امير المومنين على "ع" از اين قرار بود:
بارها امير المومنين را بر پيكار با معاويه و كشتن وى وادار كرده و بر جنگ با مخالفين برمى انگيخت و چنين مى گفت:
اى امير المومنين: در روى زمين محبوبتر از تو كسى را نداريم كه زمام امور ما را بدست گيرد و براى اقامه عدل و داد و اجرا احكام اسلامى بپا خيزد زيرا تو ستاره فروزان و راهنماى شب تار ما هستى، تو پناهگاه مائى كه در سختيها بتو پناه آورده و اگر تو را از دست دهيم زمين و آسمان ما تيره خواهد شد، لكن بخدا سوگند اگر معاويه را بحال خود گذارى كه هر حيله و مكرى كه ميخواهد انجام دهد، آهنگ مصر كرده بسوى آنجا خواهد رفت و وضع يمن را بهم خواهد ريخت و طمع در ملك عراق خواهد نمود، همراه او عده اى از مردم يمن هستند كه كشتن عثمان و ريختن خون او بعنوان يك جنايت و يك ظلم و ستم در عروق آنها جاى گرفته و دلهاشان مملو از كينه جوئى و انتقام گيرى از قاتلين عثمان است، آنان بجاى اينكه دنبال علم و يقين روند و حقائق را از ديدى واقعى بنگرند به ظن وگمان اكتفا كرده و بجاى يقين شك را گرفته و بجاى خوبيها دنبال هواى نفس رفته اند، مردم حجاز عراق را با خود حركت بده و او را در تنگنا قرار داده و از چند جهت محاصره اش كن و كارى كن كه در خود احساس ناتوانى و زبونى كند و از خود مايوس شود.
 
امير المومنين در جواب او فرمودند: سوگند بخدا اى قيس سخنى نيكو گفتى و مطلبى زيبا و بموقع بر زبان جارى ساختى.
 
على "ع" قيس را بهمراه فرزند پاك و پاك نهادش امام مجتبى و عمار ياسر بكوفه فرستاد تا مردم آنجا را بيارى خود بخواند، در آنجا ابتدا امام حسن و سپس عمار براى مردم سخنرانى كرده و بعد از آن دو قيس از جاى حركت كرد و پس از حمد و ثنا پروردگار چنين گفت:
 
اى مردم اگر در موضوع خلافت و زمامدارى از شورى استقبال كرده و آن را ملاك بگيريم بايد بدانيد كه على "ع" از تمام مردم از جهت سابقه اسلامى و هجرت با رسول خدا و علم و دانش، شايسته تر است و مناسب تر براى اين منصب، قتل هر كس كه منكر اين واقعيت باشد مباح و حلال است چگونه حلال نباشد و حال اينكه براى طلحه و زبير كه خود با آنحضرت بيعت كرده و ازروى حسد شانه از زير بار بيعت خالى كرده و آن حضرت را خلع كردند اتمام حجت شده وديگر دليلى ندارند.
 
سخنرانان و خطبا كوفى از جاى حركت كرده و با عجله و شتابى فراوان به نداى آنان پاسخ مثبت دادند، نجاشى چنين گفت:
رضينا بقسم الله اذكان قسمنا عليا و ابنا النبى محمد
ما به آنچه كه خدا قسمت ما كرده خشنود و راضى هستيم در اين هنگام كه على و فرزندان حضرت محمد رسول اكرم را قسمت ما نموده است
و قلنا له اهلا و سهلا و مرحبا نقيل يديه من هوى و تودد
ما مقدم او را گرامى داشته و خير مقدم باو گفتيم دستهايش را از روى عشق و علاقه بوسيديم
فمرنا بما ترضى نجبك الى الرضا بصم العوالى و الصفيح المهند
آنچه تو مى پسندى بما دستور بده و ما با رضايت بتو پاسخ خواهيم داد و با بكار بردن شمشيرهاى برنده و نيزه هاى بزرگ و شمشيرهاى پهن و تيز تو را يارى خواهيم كرد.
و تسويد من سودت غير مدافع و ان كان من سودت غير مسود
هر كس را كه تو بفرماندهى و آقائى ما برگزينى بدون چون و چرا او را به آقائى قبول خواهيم كرد گر چه آنكس را كه به آقائى ما برگزينى بزرگوار و آقا نباشد.
هما ابرزا زوج النبى تعمدا يسوق بها الحادى المنيخ على جمل
آندو "طلحه و زبير" همسر پيامبر را از روى عمد بجنگ تحريك كرده و از خانه بيرون آورده اند و روى شترى سوار كرده و شترش را ميرانند.
فما هكذا كانت وصاه نبيكم و ما هكذا الانصاف اعظم بذا المثل
سفارشات پيامبرتان اين چنين نبود و اين از انصاف نبود و بى انصافى از اين بزرگتر نيست
فهل بعد هذا من مقال لقائل؟ الا قبح الله الامانى و العلل
آيا بعد از اين رويداد ما، جاى سخنى براى كسى هست كه بگويد؟
خداوند زشت گرداند آرزوها و تخلفات خائنانه را 
هنگامى كه امام حسن همراه عمار و قيس به كوفه آمد و مردم كوفه را براى جنگ آماده حركت مى ساختند.... سپس قيس بن سعد رحمه الله عليه از جاى حركت كرد و گفت: اى مردم اگر در موضوع خلافت شورى را معتبر دانسته و از آن استقبال نمائيم هر آينه امير المومنين عليه السلام از آنجهت كه قرابت و نزديكى خاصى با رسول خدا دارد از همه مردم شايسته تر است و جنگ و پيكار با آنكس كه منكر اين واقعيت است حلال است، طلحه و زبير چه دليلى دارند كه ابتدا بيعت كردند و بعد روى حسد و ستم آنحضرت را خلع نمودند و حال اينكه مهاجر و انصار در ركاب على حاضر شده و سابقه اش روشن و درخشان بود.
 
سپس اين اشعار را سرود:
 
رضينا بقسم الله اذ كان قسمنا عليا و ابنا الرسول محمد
ما به آنچه كه خدا قسمت ما كرده راضى هستيم در آن هنگام كه على فرزندان حضرت محمد رسول الله را قسمت ما كرد.
 
و قلنا لهم اهلا و سهلا و مرحبا نمد يدينا من هوى و تودد
ما به آنان خير مقدم گفتيم و مقدمشان را گرامى داشتيم دستهايمان را روى عشق و علاقه بسوى آنان دراز كرديم.
 
فما للزبير الناقض العهد حرمه و لا لاخيه طلحه اليوم من يد
ديگر براى زبير پيمان شكن احترامى نيست و براى برادرش طلحه امر و موقعيتى نيست و احترامى ندارد
 
اتاكم سليل المصطفى و وصيه و انتم بحمد الله غار من المهد
فرزند پيامبر و وصى او نزد شما آمده و شما بحمد و ثناى پروردگار از ترس و سستى عارى هستيد.
 
در آن هنگام كه امير المومنين خواست بسوى شام حركت كند قيس بن سعد برخاست و حمد و ثناى الهى را بجاى آورد و سپس گفت:
 
اى امير مومنان با ما بسوى دشمنان بشتاب و لحظه اى درنگ مكن. چه آنكه سوگند بخدا جهاد با آنان نزد من محبوب تر است از پيكار با كفار روم و ترك، زيرا اينان در دين خدا سهل انگارى نموده، و حيله گرى كردند و اوليا خدا و ياران رسول خدا را كوچك شمرده و به آنها اهانت نمودند، مهاجران و پيروان و تابعين نيكوكار را تحقير كردند و هر گاه فردى مورد غضب آنان قرار مى گيرد او را زندانى كرده و يا كتك مى زنند و از شهرى بشهر ديگر تبعيد كرده و بى خانمانش مى كنند اموال ما از نظر آنان بر ايشان حلال است و ما را بنده زبون خود مى پندارند.
صعصعه بن صوحان گويد: هنگاميكه امير المومنين براى جنگ صفين پرچمهائى را برمى افراشت پرچم رسول خدا را بيرون آورد و تا آن زمان پرچم پيغمبر بعد از رحلت آنحضرت ديده نشده بود پرچم را بست و قيس بن سعد بن عباده را احضار فرموده پرچم را باو داد و سپس انصار و جنگجويان بدر را جمع نمود همينكه چشم آنها به پرچم رسول خدا افتاد گريه بسيارى نمودند در اين موقع قيس اشعاري را سرود و چنين گفت:
هذا اللوا الذى كنا نحف به مع النبى و جبريل لنا مدد
اين همان پرچمى است كه پيرامون آن با سول خدا بوديم و جبرئيل يار ما بود.
 
ماضر من كانت الانصار عيبته ان لا يكون له من غيرهم احد
ضرر نمى كند كسى كه انصار پشتيبان او هستند در صورتيكه براى او جز آنان هيچ كس يار و ياور نباشد.
 
قوم اذا حاربوا طالت اكفهم بالمشرفيه حتى يفتح البلد
مردمى كه هر گاه به پيكار برخيزند آنقدر قبضه هاى آنان دسته هاى شمشير مشرفيه را مى گيرد كه شهرها و كشورها فتح شود.
 
1- اين مطلب را ابن عساكر در تاريخش جلد سوم ص 245 نقل كرده است.
 
2- ابن عبدالبر در " الاستيعاب " جلد دوم ص 539
 
3- ابن اثير در جلد چهارم " اسد الغابه ص 216
 
4- خوارزمى در " المناقب " ص 122
 
در آن هنگام كه اوضاع بر معاويه بسيار سخت و دشوار شد و خود را در شرف شكست و مغلوبيت ديد، عمرو بن عاص، بسر بن ارطاه، عبيدالله بن عمر بن خطاب و عبدالرحمن بن خالد بن وليد را احضار كرده و به آنان گفت:
 
مردانى از ياران على مرا اندوهگين ساخته اند مانند: سعيد بن قيس در همدان اشتر در بين قبيله اش و مرقال "هاشم بن عتبه" عدى بن حاتم و قيس بن سعد در بين انصار.
 
یکی گفت: سعد بن قيس و قبيه اش بعهده من باشد و فردا وضع او را روشن و دستش را از همه جا كوتاه خواهم كرد.
و تو اى عمرو مسوول دفع يك چشم طايفه بنى زهره "مرقال" خواهى بود، قيس بن سعد هم براى تو باشد اى بسر.
 
و تو اى عبيدالله مسوول اشتر نخعى هستى و به تو اى عبدالرحمن بن خالد يك چشم طايفه طى يعنى بن حاتم را مى سپارم.
 
قیس اینگونه سخن گفت:
معاويه سخنانى گفته كه خبرش بشما رسيده و صاحب "نعمان" پاسخ او را داده است، بخدا قسم اگر امروز بر معاويه خشم نموده و با او كينه ورزيديد معلوم مى شود كه ديروز هم "قبل از اسلام آوردن او" با او كينه داشته و دشمن او بوده ايد و اگر خون او را در اسلام بريزيد معلوم مى شود كه در زمان شركتش خون اورا مى ريختيد، بزرگترين گناه شما در نظر معاويه همين است كه به يارى دينى كه داريد برخاسته ايد، امروز طورى بكوشيد كه فعاليت ديروز را فراموش كنيد و فردا طرزى جديت نمائيد كه كوشش امروز را از ياد ببريد.
 
شما با پرچمى هستيد كه در طرف راستش جبرئيل و در سمت چپش ميكائيل مى جنگيد ولى حريف در زير پرچم ابوجهل و احزاب مى جنگد...
معاويه به عده اى از بزرگان انصار نامه نوشته و آنان را سرزنش نمود من جمله: عقبه بن عمرو،ابو مسعود، برا بن عازب، عبدالرحمن بن ابى ليلى، خزيمه بن ثابت، زيد بن ارقم، عمرو بن عمرو، حجاج بن غزيه، در اين جنگ با تمام اينها ملاقات و گفتگو بعمل آمد و معاويه به اينها گفت نزد قيس بن سعد برويد و با او صحبت كنيد همگى نزد قيس آمده و گفتند: معاويه نمى خواهد ما را ناسزا گويد تو از فحش و بدگوئى خود، خوددارى كن.
 
قيس پاسخ داد: من و يا فردى هم چون من فحش و ناسزا ندهد لكن من هيچ گاه دست از جنگ با معاويه برنخواهم داشت تا آنگاه كه خدا را ملاقات كنم.
فرداى آن روز لشكريان به حركت در آمدند، قيس بن سعد گمان كرد كه معاويه در بين آنها است بر مردى كه شبيه معاويه بود حمله كرد و با شمشير روپوش از روى او برگرفت و معلوم شد معاويه نيست به مردى ديگر كه همانند معاويه بود حمله كرد و ضربه اى بر او وارد كرد، وقتى فهميد معاويه نيست برگشت و با خود مى گفت:
 
قولوا لهذا الشاتمى معاويه ان كلما اوعدت ريح هاويه
باين مرد بدزبان و فحاش معاويه بگوئيد هر چه تهديد كرده اى باد وزنده اى است كه از بالاى تپه اى بوزد
 
خوفتنالكلب قوم عاويه الى يابن الخاطئين الماضيه
تو ما را از سگ زوزه كش قبيله ات ترساندى اى فرزند خطاكاران گذشته بسوى من بيا
 
ترقل ارقال العجوز الخاويه فى اثر السارى ليال الشاتيه
هم چون پير زنى كه در شب تار زمستان از كاروان عقب افتاده و مى دود تو مانند آن مى دوى و راه مى روى
 
معاويه گفت: اى مردم شام هر گاه اين مرد را ديديد بديهايش را بگوئيد و باو فحش دهيد "وقتى دو لشكر در مقابل هم صف آرائى كردند معاويه او و ساير انصار را به الفاظ بسيار ركيك و زشتى فحش داد و ناسزا گفت"
سپس معاويه از نعمان درخواست كرد كه نزد قيس رفته و او را سرزنش و توبيخ نمايد و پيشنهاد آشتى باو دهد، نعمان از حضور معاويه بيرون آمد و بين دو لشكر قرار گرفت و فرياد زد اى قيس؟ من نعمان بن بشير هستم.
 
قيس گفت: هان چه خبر است اى نعمان بن بشير؟ چه ميخواهى؟.
 
نعمان گفت: اى قيس آنكس كه شما را بانچه براى خود خواسته دعوت مى كند ميخواهد بشما خدمتى كند.
 
اى توده انصار آيا شما خودنميدانيد كه در مورد مخالفت با عثمان و كشتن او دچار اشتباه شديد و ياران او را در روز جنگ جمل كشتيد و اسبان و سپاهيان خود را بر روى مردم شام تاختيد و در روزجنگ صفين به آنها حمله نموديد؟ شما كه عثمان را تنها گذاشتيد و او را ذليل و بى كس نموديد اگر امروز با على آن چنان كنيد تازه كارى مساوى آن كار انجام داده و يك عمل در مقابل يك عمل قرار مى گيرد، لكن شما دست از حق برداشته ايد و بيارى باطل شتافته و كمك به او مى كنيد، شما به اين راضى نشويد كه هم چون بقيه مردم باشيد تا آنجا كه در ميدان جنگ پى بحقيقت برده و خود بمبارزه و جنگ دعوت شويد و پيكار كنيد ولى هيچ ناراحتى بر على نرسيده و شما هستيد كه مصيبت ها را بر او سبك نموده و او به استراحت پرداخته و بار مصيبت را بايد شما بكشيد و در انتظار پيروزى كه بشما وعده داده است بنشينيد و فداكاريها نمائيد. جنگ از دست ما و شما چه عزيزانى را گرفته كه شما خود بهتر ميدانيد نسبت به بقيه از خدا بترسيد و پرهيزكارى را پيشه خود سازيد.
 
قيس از سخنان نعمان خنديد و چنين گفت: فكر نمى كرديم اى نعمان كه چنين جراتى داشته باشى كه اين سخنان را بر زبان جارى سازى، آنكس كه بخود خيانت نموده برادرش را نصيحت نمى كند. بخدا سوگند تو خود را گول زده اى و گمراه و گمراه كننده هستى.
اما اين كه نام عثمان را بردى اگر شنيدن اخبار تو را كفايت كند و بهر خبرى گوش فرا ميدهى، يك خبر هم از من بگير و بشنو: عثمان را كسانى كشتند كه تو از آنان بهتر نيستى و افرادى او را تنها گذاشتند و ذليلش كردند كه مسلما از تو بهتر هستند.
 
و اما اصحاب جمل، بدان جهت باآنان جنگيديم كه پيمان خلافت و بيعتى را كه با خليفه نموده بودند شكستند و بعهد خود وفا ننمودند و اما معاويه بخدا سوگند كه اگر تمام اعراب دور او را بگيرند انصار با او خواهند جنگيد.
 
و اما اينكه گفتى، هم چون بقيه مردم نيستيم، ما در جنگ آنطور خواهيم جنگيد كه در ركاب رسول خدا مى جنگيديم، از شمشيرها با صور خود و از نيزه ها با گلوگاه خود نگهدارى و حفاظت مى كنيم تا آنجا كه حق بيايد و دستور خدا آشكار گردد گرچه آنان دلشان نخواهد. و لكن اى نعمان بنگر در همراهان معاويه جز عده افراد آزاد شده و يا بيابانى و يا چند نفرى از مردم يمن كه فريب خورده و داخل سپاهيان او شده اند مى بينى؟
 
ببين كه مهاجران و انصار و پيروان آنها كه به يكى از انان تبعيت كرده اند رضى الله عنهم كدام طرف هستند و ببين كه با معاويه از انصار رسول خدا جز تو و رفيق كوچكت كسى ديگر هست؟
 
بخدا سوگند شما دو نفر نه در جنگ بدر و احد بوديد و نه سابقه اى در دين اسلام داريد و نه آيه اى از قرآن در شان شما نازل شده و نه آشنائى با قرآن داريد بجان خودم قسم اگر تو هم اكنون ما را فريب داده و بما خيانت كردى پدرت نيز بما خيانت كرد.
 
جنگ امام حسن"ع" و معاویه و نقش قیس
عبيدالله شبانه نزد معاويه رفت و وارد اردوگاه او گشت و معاويه هم وعده اى كه باو داده بود وفا كرد سحرگاه كه مردم از خواب حركت كردند منتظر خروج عبيدالله بودند كه تا با او مراسم صبحگاه را اجرا نمايند و نماز صبح را بخوانند وقتى دنبال او رفتند او را نيافتند، قيس بن سعد بن عباده نماز صبح را با آنان خواند و بعد از نماز بر ايشان سخنرانى كرد و آنان را در اطاعت از امام و پيروى از هدف خود پاى برجا نمود و از حال عبيدالله پرسيد و از وضع او كه مطلع شد مردم را به بردبارى و پايمردى و مقاومت و جهش در مقابل دشمن دستور داد و سپاهيان هم همگى اطاعت او را نموده و پاسخ مثبت باو دادند و گفتند: اى قيس دستور حمله بنام خدا صادر كن تا بر دشمن حمله نمائيم.
 
قيس از جائيكه ايستاده بود پائين آمد و دستور حمله را صادر كرد، بس بن ارطاه در مقابل او صف آرائى كرده و با صداى بلند فرياد زد: اى مردم عراق اين فرمانده شما است كه نزد ما است و بيعت نموده و آن امام شما امام مجتبى است كه صلح نموده شما چرا خود را بكشتن ميدهيد. قيس بن سعد به آنان گفت يكى از دو كار را انتخاب نمائيد يا بدون وجود امام بجنگيد و يا بر گمراهى و ضلالت بيعت كنيد.
پاسخ دادند بلكه ما بدون امام مى جنگيم از جاى خود بيرون آمده و حمله سختى نمودند و شامى ها را به اردوگاه و سنگرهاى خود برگردانيدند. معاويه نامه اى به قيس بن سعد نوشت و او را بنزد خود خواند و وعده هائى به او داده وى را تطميع كرد، قيس در جواب او نوشت: نه بخدا قسم هيچگاه مرا نخواهى ديد مگر اينكه بين من و تو نيزه فاصله باشد.
 
يعقوبى در ج 2 ص 191 تاريخ خود گويد: حضرت امام حسن "ع"، عبيدالله پسرعباس "عموى پيغمبر" را با دوازده هزار تن به جنگ معاويه گسيل داشت و قيس بن سعد عباده انصارى را همراهش فرستاد و به عبيدالله امرفرموده كه مطيع امر و راى قيس باشد.
 
سپس عبيدالله به ناحيه جزيره روانه شد و معاويه، پس از اينكه از كشته شدن حضرت على "ع" آگاه شد، به طرف موصل روى آورد، تاريخ حركت معاويه هيجده روز بعد از كشته شدن حضرت على "ع" بود كه دو لشکر در مقابل هم بسيج شدند معاويه مبلغ يك ميليون درهم با پيامى براى قيس فرستاد كه يا به ما ملحق شو و يا بازگرد ولى قيس پولها را برگرداند و گفت: مى خواهى با مكر و فريب مرا از دينم منحرف گردانى؟.
 
گفته شده كه معاويه پيام را براى عبيدالله فرستاد و يك ميليون درهم برايش قرار داد و او هم با هزار تن از سپاهيان خود به معاويه ملحق شد ولى قيس در نبرد با معاويه پايمردى نشان مى داد و معاويه پيوسته با دسيسه جاسوسانى به لشكر حضرت امام حسن مى فرستاد كه شايع كنند قيس با معاويه صلح نموده و همراه او شده و باز عده اى را هم به لشكر قيس فرستاد تا شايع كنند كه حضرت امام حسن با معاويه صلح نموده است.
 
و در ج 2 ص 225 كتاب استيعاب از عروه نقل شده كه قيس بن سعد با حضرت امام حسن "ع" بود و در مقدمه لشکر پنجهزار سپاه داشت كه همگى بعد از شهادت حضرت على "ع" سرها را تراشيده بودند و همپيمان با مرگ، اما هنگاميكه حضرت امام حسن با معاويه صلح نمود، قيس به بيعت راضى نشد و به ياران خود گفت: شما چه مى خواهيد؟
اگر مايل به جنگيد، مى جنگيم تا پيشتازترين از ما بميرد.
و اگر مايليد برايتان امان بگيرم.
گفتند: برايمان امان بگير.
سپس قيس براى ياران خود طبق شرائطى امان گرفت و اينكه بهيچوجه تعقيب نشوند و براى خود، مزيتى غير آنچه كه براى سپاهيان خود خواسته بود نخواست "سپس با سپاهيان خودبه طرف مدينه حركت نمود".
حسین احمدی
دیدگاه کاربران

در حال حاضر دیدگاهی برای این مطلب ارسال نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را ثبت می کند.

ارسال دیدگاه

لطفا پیش از ارسال نظر، خلاصه قوانین زیر را مطالعه کنید: فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌از‌حدِ معمول، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. نظراتی که شامل فحش، ناسزا و توهین به افراد، گروه، دین و مذاهب باشد حذف می شوند.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *