فقر علمی و رجوع به نظر صحابه

از ابن عباس نقل شده كه گفت:
بر عمر بن خطاب قضيه اى پيش آمد كه برخاست از آن و نشست و دگرگون و سياه شد و جمع كرد بر آن اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را و بر آنها عرضه كرد و گفت بگوئيد به من چه بايد بكنم؟
همگى گفتند:
 اى امير مومنان تو پناهگاه و برطرف كننده اى!
عمر غضب كرد و گفت: 
اتقوا لله و قولوا قولا سديدا يصلح لكم اعمالكم 
بترسيد از خدا و بگوئيد گفتنى صواب و درست كه اصلاح كند اعمال شما را، پس گفتند: 
اى امير مومنان از آنچه پرسيدى چيزى از آن نزد ما نيست.
گفت: 
اما قسم به خدا كه من مي شناسم كسى را كه اصل سرچشمه آن و كاملا به آن آشناست و مي داند پناهگاه كجاست و برطرف كننده كجا است.
گفتند: 
گويا منظورت على بن ابيطالب است، عمر گفت: 
به خدا قسم اوست تنها پناه و دادرس
آيا هيچ زن آزادى مانند او را دانش و مهارت آورده،  برخيزيد برويم نزد او.
گفتند: 
 اى امير مومنان آيا شما نزد او مي رويد بفرستيد كسى را كه او را بياورد پيش شما.
گفت: 
هيهات" او كجا و ما كجا" اينجا شاخه اى از بنى هاشم و شاخه اى از پيامبر و باقي مانده از علم و دانش است كه بايد خدمتش رسيد نه آنكه او بيايد.
همه متوجه به آن حضرت شده و او را در چهار ديوارى خانه اى يافتند كه مي خواند:
 " ايحسب الانسان ان يترك سدى " 
آيا انسانى خيال مي كند كه او را وامي گذارد مهمل و بي حساب و آن را تكرار مي كرد و مي گريست پس عمر به شريح گفت: 
بگو به ابى الحسن آنچه را كه براى ما گفتى.
شريح گفت:
من در مجلس قضاوت و داورى نشسته بودم پس اين مرد آمد و گفت:
كه مردى دو زن را به او سپرده يكى آزاد سنگين مهر و ديگرى كنيز ام ولد
به او گفت مخارج آنها را بده تا من بيايم.
پس چون شب گذشته شد هر دو با هم زائيدند يكى پسر و ديگرى دختر و هر دو مدعى هستند كه پسر از من است و دختر را براى ميراث از خود نفى مي كنند.
فرمود:
به چه حكم كردى ميان آنها؟
شريح گفت: 
اگر نزد من چيزى بود كه به آن ميان ايشان قضاوت كنم نزد شما نمياوردم آنها را
على عليه السلام كاهى را از زمين برداشت و فرمود:
به درستي كه حكم در اين آسان تر است از برداشتن اين كاه از زمين، آن گاه قدحى خواست و به يكى از دو زن فرمود: 
شير بدوش، پس دوشيد و حضرت آن را وزن کرد و سنجيد سپس به ديگرى فرمود: 
تو بدوش شيرت را
دوشيد و كشيد پس آن را نصف از شير اول ديدند 
به او فرمود: 
تو دخترت را بگير و به ديگرى فرمود:
تو هم پسرت را بگير.
آن گاه به شريح فرمود: 
آيا نمي دانى كه شير دختر نصف شير پسر است و اينكه ميراث دختر نصف ميراث پسر است و اينكه عقل او نصف عقل مرد و شهادت او نصف شهادت او است و اينكه ديه او نصف ديه پسر است و آن بنابر نصف است در هر چيزى عمر تعجب سختى كردآن گاه گفت: 
ابو الحسن خدا من را باقى نگذارد درشدتي كه تو براى آن نباشى و خدا مرا درشهرى نگذارد كه تو در آن نباشى.
كنز العمال ج 3 ص 179- مصباح الظلام جردانى ج 2 ص 56.
حسین احمدی
دیدگاه کاربران

در حال حاضر دیدگاهی برای این مطلب ارسال نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را ثبت می کند.

ارسال دیدگاه

لطفا پیش از ارسال نظر، خلاصه قوانین زیر را مطالعه کنید: فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌از‌حدِ معمول، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. نظراتی که شامل فحش، ناسزا و توهین به افراد، گروه، دین و مذاهب باشد حذف می شوند.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *