<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"   xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">
	<channel>
		<title>سنت،سنت نبوی،نقد عقاید اهل سنت و جماعت، ،شیعه و سنی،پاسخ به شبهات | RSS</title>
		<link>http://sonnat.net/rss.asp</link>
		<description></description>
	<item>
		<title>حقیقت اینجاست برادر</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3152</link>
		<description> 1- من بنده خدا و برادر رسول اويم، منم صديق اكبر، پس از من جز دروغگوى تهمت زن ديگر كس آن را نمي گويد، من مدت هفت سال با رسول خدا  ص  نماز گزاردم، و اول كسى هستم كه با او به نماز ايستاد.
اسناد اين حديث از طرق ابن ابى شيبه، نسائى، ابن ماجه، حاكم و طبرى به صحيح پيوسته است و رجالش همه مورد وثوقند  مراجعه كنيد جلد 2 از همين كتاب صفحه 314 

2- انا اول رجل اسلم مع رسول الله صلى اله عليه و سلم اين حديث را ابو داود به اسناد صحيحش از امير المومنين  ع  نقل كرده  شرح ابن ابى الحديد 258/3 
 
3- انا اول من اسم مع النبى صلى اله عليه و سلم اين حديث را خطيب بغدادى در تاريخش 233/4 نقل كرده است
 
4- انا اول من صلى مع رسول الله صلى اله عليه و سلم
اين حديث را احمد نقل كرده و حافظ هيثمى در مجمع الزوائد آن را آورده و گفته است: رجال حديث همه صحيح اند مگر حبه العرنى كه موثق است. و نيز ابو عمرودر استيعاب 458/2 و ابن قتيبه در المعارف 74 از طريق ابى داود از  شعبه  از سلمه بن كهيل، از حبه از امير المومنين  ع  نقل كرده كه اسنادش همه صحيح و رجال سندش همه موثق اند.
 
5- اسلمت قبل ان يسلم الناس بسبع سنين  رياض النضره 158/2 
 
6- عبدت الله مع رسول الله سبع سنين قبل ان يعبده احد من هذه الامه  مستدرك الحاكم 112/3
 
7- حكيم مولى زاذان آورده است كه شنيدم على  ع  مى گفت: صليت قبل الناس سبع سنين و كنا نسجد و لا نركع و اول صلاه ركعنا فيه صلاه العصر  هفت سال قبل از ديگران نماز گزاردم در آنروز ما سجده ميكردم ولى ركوع نداشتيم اول نمازى كه در آن ركوع انجام داديم نماز عصر بود   شرح ابن ابى الحديد 258/3
 
8- عبد الله قبل ان يعبده احد من هذه الامه خمس سنين  استيعاب 448/2، رياض النضره 158/2، السيره الحلبيه 288/1
 
9- آمنت قبل الناس سبع سنين،  خصايص نسائى 288/1 
 
10- ما اعرف احدا من هذه الامه عبد الله بعد نبينا غيرى، عبدت الله قبل ان يعبده احد من هذه الامه تسع سنين  خصايص نسائى ص 3 
من كسى از اين امت را كه غير از پيامبر خدا به عبادت خدا پرداخته باشد جز خودم نمى شناسم. من مدت هفت سال خدا را پيش ازديگران پرستيده ام.
 
11- در خطبه روز صفين فرمايد:
پسر عم پيامبرتان، با شما و در برابر شما است و شما را به اطاعت پروردگارتان فرا ميخواندو به سنت پيغمبرتان با شما رفتار ميكند، كسى كه قبل از هر شخص ديگر نماز گزارده با ديگران برابر نيست، هيچكس در نماز گزاردن بر من پيشى نگرفته است  كتاب نصر 335، شرح ابن ابى الحديد 503/1 
 
12- خدايا من بنده اى را از اين امت جز پيامبرت سراغ ندارم كه پيش از من تو را عبادت كرده باشد  اين سخن را سه بار تكرار كرد  سپس گفت من قبل از ديگران نماز گزاردم و در تعبير ديگر است كه فرمود: قبل از اينكه احدى نماز گزارد. اين حديث را احمد، ابو يعلى، بزاز، طبرانى، وهيثمى در مجمع 102/9 آورده و هيثمى گويد: اسنادش حسن است و نيز شيخ الاسلام حموى در فرائد باب 48 آنرا نقل كرده است.
 
13- در يكى او نامه هاى امير المومنين  ع  است كه به معاويه نوشت: شايسته ترين كس در تصدى امور اين امت، از مسلمانان قديم و جديد، كسى است كه نسبش به رسول خدا نزديك تر، و به كتاب خدا آگاه تر، و در دين خدا بيناتر باشد، اسلامش پيش از همگان و جهادش از ديگران برتر  كتاب صفين نصر بن مزاحم 168 چاپ مصر.
 
14- در حديثى از امير المومنين است كه فرمود: نه بخدا سوگند اگر من اول كس بودم كه او را تصديق كردم، اول كسى نخواهم بود كه او را تكذيب كند  المحاسن و المساوى 36/1، تاريخ قرمانى حاشيه كامل ابن اثير 218/1 .
 
15-رسول خدا  ص  روز دوشنبه مبعوث شد و من روز سه شنبه اش اسلام آوردم  مجمع الزوائد 102/9، تاريخ قرمانى 215/1، صواعق 72، تاريخ الخلفاء سيوطى 112، اسعاف الراغبين 148 .
 
16- در يكى از نامه هاى آنحضرت  ع  به معاويه چنين آمده است: وقتى محمد  ص  مردم را به ايمان به خدا و توحيدش فرا خواند، ما اهل بيت اول كسانى بوديم كه به او ايمان آورديم، و آنچه را آورده بود، تصديق كرديم، ساليانى دراز بر ما گذشت كه در سرزمين هاى مسكون عرب غير از ما كسى خدا را نمى پرستيد.  كتاب صفين ابن مزاحم 110 .
 
17- روز صفين خطاب به اصحاب معاويه گفت: واى بر شما من اول كسى هستم كه به كتاب خدا فرا خوانده شدم و بدان پاسخ گفتم.  كتاب نصر 561 .
 
18- معاذه دختر عبد الله عدويه گويد: على بن ابيطالب بر منبر رسول خدا  ص  ميفرمود: منم صديق اكبر، قبل از ابى بكر ايمان آوردم، و پيش از آنكه او اسلام آورد اسلام اختيار كردم. مراجعه كنيد جلد 2 ص 314  الغدیر امینی
 19- در سخنرانى اش كه در لشگرگاه صفين ايراد كرد، گفت: آيا ميدانيد خداوند در كتابش پيشرو را بر دنباله رو ترجيح داده و در اطاعت خداو رسول او حدى از اين امت بر من پيشى نجسته؟ گفتند: بلى.  مراجعه كنيد195/1  الغدیر امینی 
 
20- سه سال زودتر از آنكه ديگر مردم با رسول خدا  ص  نماز گزارند، من با او نماز گزاردم.  احمد با دو سند اين حديث را نقل كرده است.
 
21- روزى شورى در حديثى كه قبلا گذشت فرمايد: آيا كسى هست بين شما كه پيش از من خدا را به يگانگى شناخته باشد؟ گفتند: نه- آيا از شما كسى هست كه پيش از من به دو قبله نماز گزارده باشد؟ گفتند: نه  مراجعه كنيد الغدیر امینی 163/159/1، و اين جمله حديث را ابن ابى الحديد از روايات مستفيضه شمرده است 
 
22-سبقتكم الى الاسلام طرا	غلاما ما بلغت اوان حلمى
 مراجعه كنيد جلد 2 ص 25  الغدیر امینی از ابيات آنحضرت خطاب به معاويه 
 
23-انا اخو المصطفى لا شك فى نسبى	به ربيت وسبطاه هما ولدى
صدقته و جميع الناس فى بهم             	من الضلاله و الاشرك و النكد
 ابن طلحه شافعى در مطالب السول ص 11 اين شعر را به على  ع  نسبت داده 
 
گويد: جابر گفت: شنيدم على اين اشعار را انشاد كرد و پيغمبر  ص آنرا شنيد آنگاه تبسم فرموده گفت: راست گفتى يا على!
 
سخن امام حسن سبط پيامبر درباره اولين مسلمان
 
1- اين جمله از سخنرانى امام حسن  ع  است كه در مجلس معاويه ايراد فرمود: حضار مجلس شما را بخدا سوگند ميدهم آيا ميدانيد كسى را كه دشنام گفتيد، از نخستين روز، به هر دو قبله نماز گزارده و تو اى معاويه آنروز به هر دو قبله كافر بودى، و عمل او را گمراهى مى پنداشتى و لات و عزى را گمراهانه مى پرستيدى؟ 
شما را بخدا سوگند ميدهم آيا ميدانيد كه او در هردو بيعت، بيعت فتح و بيعت رضوان شركت كرد و تو اى معاويه در يكى از آنها كافر و در ديگرى عهد شكن بودى؟ 
شما را بخدا سوگند ميدهم آيا ميدانيداو در دعوت به ايمان بخدا نخستين پاسخ دهنده و تو و پدرت اى معاويه ازمولفه قلوبهم بودى.
 
 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 101/2 
 
2- در سخنرانى امام كه در جلد اول صفحه 198  الغدیر امینی آمده فرمايد: وقتى محمد  ص  به پيامبرى مبعوث گرديد و خدايش او را برسالت برگزيد وكتابش را بر وى فرو فرستاد و آنگاه او را مامور دعوت به حق كرد، پدرم اول كسى بود كه به او ايمان آورد و خدا و رسولش  ص  را تصديق كرد و خداوند در كتاب خود كه بر پيامبر مرسلش فرود آورد فرمايد:  افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه و دنبال آن فرمود: جدم  رسول خدا ص متكى بر بينه و دليل خدائى بود و پدرم على كه دنباله رو او بود شاهد و گواهش بود.
 
نظريه اصحاب و تابعين درباره اولين مسلمان
1- انس بن مالك گويد: پيامبر  ص  دوشنبه مبعوث شد و على روز سه شنبه آن اسلام آورد، و در تعبير ديگر: پيامبر  ص روز دوشنبه مبعوث شد و على سه شنبه آن نماز گزارد.
 
ترمذى در جامعش 214/2، طبرانى، حاكم در مستدركش 112/3، ابن عبد البر در استيعاب 32/3، ابن اثير در جامع الاصول بنابر آنچه در تليخص او تيسيرالوصول 271/3 آمده است، حمويى در فرائد السمطين باب 48، اين حديث را نقل كرده اند، و عراقى در التقريب بدان اشاره كرد و در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 258/3 و تذكره السبط 63 و سراج المنير شرح جامع الصغير 424/2 و شرح المواهب 241/1 يافت مى شود.
 
2- بريده اسلمى گويد: روز دوشنبه به پيامبر  ص  وحى رسيد و روز سه شنبه على  ع  نماز گزارد.
حاكم در مستدرك 112/2آنرا نقل كرده و اعتراف به صحتش نموده و ذهبى نيز آنرا پذيرفته است.
 
3- زيد بن ارقم گويد: اول كسى كه بخدا بعد از پيامبر  ص  ايمان آورد على بن ابيطالب است، تاريخ طبرى با دو سند صحيح كه هر دو سند رجالش مورد وثوقند، مسند احمد 368/4، مستدرك حاكم 336/4 صحت آنرا اعتراف كرده اند و ذهبى آنرا پذيرفته است  كامل ابن اثير 22/2 .
 
4- زيد بن ارقم گويد: اول كسى كه با رسول خدا نماز گزارد على  ع  بود، احمد و طبرانى بر طبق آنچه در مجمع هيثمى 103/9 آمده، اين جمله را از او نقل كرده اند و هيثمى گويد: رجال احمد، همان رجال صحيحين است، و نيز ابو عمرو در استيعاب 459/2 آنرا نقل كرده است.
 
5- زيد بن ارقم گفته است: اول كسى كه بعد از پيامبر خدا  ص ، بخدا ايمان آورد، على بن ابيطالب بود  الاستيعاب 459/2 .
 
6- عبد اله بن عباس گويد: اول كسى كه نماز گزارد على  ع  بود.  جامع ترمذى 215/2، تاريخ طبرى 241/2 با سندهاى صحيح، كامل ابن اثير 22/2، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 256/3 .
 
7- عبد اله بن عباس گويد: على  ع  را چهار خصلت بود كه ديگران از آن محرومند: او اول مردى از عرب و عجم است كه با پيامبر خدا ص به نماز ايستاد.  مستدرك حاكم 111/3، استيعاب 457/2 
 
8- عبد اله بن عباس گويد: مجاهد گفته است: اول كسى كه با پيامبر  ص  ركوع كرد على بن ابيطالب بود و درباره او اين آيه نازل گرديد:
 اقيموا الصلوه و اركعوا مع الراكعين  تذكره سبط ص 8 .
 
9- عبد اله بن عباس در سخنانش گفت: فرزند جگرخوار، از ميان مردم شام، گروهى از اراذل و اوباش را براى مخالفت با على بن ابيطالب، پسرعم و داماد پيامبر خدا و اولين مردى كه با او نماز خواند، با خود همدست كرد.  كتاب صفين ابن مزاحم 360 شرح ابن ابى الحديد 504/1، حميره الخطيب 175/1 .
 
10- عبد اله بن عباس گويد: براى على طلب غفران را خداى بزرگ در قرآن بر هر مسلمانى واجب كرده است آنجا كه گويد: اللهم اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان از اينرو بر هر مسلمانى كه بعد از على به اسلام گرويده، واجب است براى على استغفار كند  شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 256/3 .
 
11- و نيز عبد اله بن عباس گويد: اول كسى كه اسلام آورده، على بن ابيطالب است  الاستيعاب 458/2، مجمع الزوائد 102/9 .
 
12- باز از عبد اله بن عباس است: على اول كسى بود كه از ميان مردم بعد از خديجه رضى اله عنه، ايمان آورد استيعاب 457/2 .
 
و گويد: ابو عمرو- رضى اله عنه- گفته: اين نسبت را احدى در صحت و وثاقت نقلش ترديد ندارد و زرقانى در شرح المواهب به صحت آن اعتراف كرده است 242/1.
 
13- ابن عباس در جانب زمزم در مكه سخن ميگفت و ما نزد او بوديم هنگاميكه سخنش بپايان رسيد مردى برخاست گفت: اى ابن عباس من مردى ازاهل حمص شام ميباشم، از مردمى هستم كه از على بن ابيطالب رضوان اله عليه بيزارى جسته، او را لعن ميكنند، 
ابن عباس گفت: خدا آنان را در دنيا و آخرت لعن كند و عذاب خوار كننده اى براى آنها فراهم سازد. آيا بخاطر فاصله اى كه از نظر انتساب با پيغمبر دارد؟ 
يا بخاطر اينكه او اولين مرد مسلمانى بود كه در جهان بخدا و پيامبرش گرويد؟ 
و يا او اول كس بود كه نماز گزارد و ركوع كرد و به كارهاى نيك پرداخت؟ 
مرد شامى گفت بخدا سوگند اينان قرابت و سابقه ى او را انكار نميكنند چيزى كه هست مى پندارند او مردم را بكشتن داد... تا آخر حديث  المحاسن و المساوى بيهقى 30/1 .
 
14- عفيف گويد: در زمان جاهليت به مكه آمدم ميخواستم براى خانواده ام از لباسها و عطريات مكه خريدارى كنم، نزد عباس بن عبد المطلب كه مرد بازرگانى بود نشسته بودم و به كعبه مينگريستم، درآنوقت خورشيد در وسط آسمان در نهايت اوج خود بود ناگاه جوانى پديدار شد، ديده بر آسمان گشود و در برابر كعبه ايستاد آنگاه ديرى نپائيد پسرى آمد پهلوى او قرار گرفت و سپس مدتى نگذشت، كه زنى آمد پشت سر آنها ايستاد. جوان ركوع كرد، پسر جوان و آن زن بااو به ركوع رفتند، جوان سر برداشت و آن دو سر برداشتند، جوان سجده كرد، پسر و زن هم بسجده افتادند. گفتم: اى عباس امر عظيمى روى داده عباس گفت: آرى امر عظيمى روى داده است. آيا ميدانى اين جوان كيست؟ گفتم: نه، گفت: اين جوان محمد بن عبد اله پسر برادر من است. و آيا ميدانى اين پسركيست؟ 
اين پسر على، برادرزاده من است، و آيا ميدانى اين زن كيست؟ 
اين زن خديجه دخت خويلد همسر آن جوان است، اين برادر زاده من، بمن خبر داده است پروردگارش، پروردگار آسمان و زمين، او را به دينى كه اظهار ميكند، امر كرده است. بخدا سوگند در تمام روى زمين كسى جز اين سه تن بر اين دين نگرويده اند
 
 خصائص نسائى 3، تاريخ طبرى 21/2، رياض النضره 158/2 استيعاب 459/2 عيون الاثر 93/1، كامل ابن اثير 22/2، سره الحلبيه 288/1 
 
15- سلمان فارسى گويد: اول كسى كه از اين امت بر پيامبرش در حوض كوثر وارد شود اولين اسلام آورنده، على بن ابيطالب رضى اله عنه خواهد بود  استيعاب 457/2، مجمع الزوائد 102/9 .
 
و اشاره كرده كه رجالش همه مورد وثوق اند و اين راويان را در رديف كسانى كه اولين اسلام آورنده را على بن ابيطالب معرفى مي كنند، اين عده بر شمرده اند.  اسكافى در رساله اش بر عثمانيه، ابو عمر در استيعاب، عراقى در شرح التقريب 85/1، قسطلانى در مواهب 45/1 .
 
16- ابو رافع گويد: پيامبر  ص  روز دوشنبه اى كه مبعوث شد، اول روز خودش نماز گزارد و آخر همان روز خديجه و روز شنبه فرداى آنروز على  ع . اين روايت را طبرانى طبق اظهار شرح المواهب 240/1 و عيون الاثر 92/1 نقل كرده است و با روايت قبلى هر دو را در رياض النضره 158/2 و شرح ابن ابى الحديد 258/3 ميتوان يافت.
 
17- ابو رافع گويد: على  ع  تا مدت هفت سال و چند ماه مخفيانه پيش از آنكه ديگرى نماز گزارد به نماز مى پرداخت.  طبرانى، هيثمى در مجمع 103/9 و حمويى در فرائد باب 47 روايت فوق را نقل كرده اند.
 
18- از كسانى كه روايت كرده اند على بن ابيطالب  ع  اولين مسلمان بود يكى ابوذر غفارى را نقل كرده اند  استيعاب 452/2، التقريب و شرح آن 85/1 مواهب اللدنيه 45/1 .
 
19- خباب بن الارت گويد: ديدم على  ع  را كه پيش از ديگر مردم با پيغمبر  ص  نماز ميگزارد، او در آنروز بطور كامل بالغ شده بود. رساله اسكافى، و در استيعاب خباب را در رديف كسانى كه اولين مسلمان را على روايت كرده اند برشمرده 452/2، و المواهب اللدنيه 45/1.
 
20- مقداد بن عمرو كندى، يكى از كسانى است كه روايت اولين مسلمان بودن على  ع  را نقل كرده.  استيعاب 456/2، تقريب و شرح آن 85/1، مواهب اللدنيه 45/1 .

21- جابربن عبد اله انصارى گويد: پيامبر  ص روز دوشنبه مبعوث گرديد و على  ع  روز سه شنبه نماز گزارد.
 
طبرى 211/2، كامل ابن اثير 22/2، شرح ابن ابى الحديد 258/3 و ابو عمرو، عراقى، قسطلانى جابر را از كسانى كه اولين اسلام آورنده على بن ابيطالب را معرفى كرده است، نام برده اند.
 
22- ابو سعيد خدرى روايت كرده كه على بن ابيطالب اولين اسلام آورنده است  استيعاب 456/2، شرح تقريب 85/1، مواهب اللدنيه 45/1 .
 
23- حذيفه بن اليمان گويد: روزى كه ما سنگ را پرستش ميكرديم و مشروب مى نوشيديم، على  ع  چهارده ساله فرزندى بود كه ايستاده شب و روز با پيامبر  ص  نماز ميگزارد. در آن روز قريش پيامبر  ص  را نابخرد مي خواندند و هيچكس جز على  ع  از او دفاع نميكرد.  شرح نهج ابن ابى الحديد 360/3 .
 
24- عمر بن الخطاب يكى ديگر از اين راويان است. عبدالله بن عباس گويد: شنيدم وقتى گروهى نزد عمر بودند، سخن از سابقين در اسلام بميان آمد، عمر گفت: اما درباره على شنيدم رسول خدا  ص  سه خصلت درباره او مى گفت، كه بسيار آرزو ميكردم يكى از آن خصلتها براى من بود. 
رسيدن به اين آرزو از هر چه خورشيد بر آن بتابد براى من محبوبتر است. من و ابو عبيده و ابوبكر و گروهى از اصحاب پيغمبر  ص  در نزد آنحضرت بوديم كه دست به پشت على رضى اله عنه ميزد، و بدو ميگفت: 
يا على تو اول مومنى هستى كه ايمان آورده و اول مسلمانى كه به اسلام گرويده و نسبت تو به من، مانند هارون به موسى است.  رساله اسكافى، مناقب خوارزمى، و شرح ابن ابى الحديد 258/3 .
 
25- عبد اله بن مسعود گويد: اول حديثى كه در امر پيامبر خدا  ص  دانستيم اين بود كه با بنى اعمام به مكه آمديم...   مراجعه كنيد به رساله اسكافى .
 
26- از ابو ايوب انصارى، طبرانى روايت كرده كه گفت: اول الناس اسلاما على بن ابيطالب  ع   شرح تقريب 85/1، شرح زرقانى 242/1 .
 
27- ابو مرازم يعلى بن مره كسى است كه زرقانى در شرح المواهب 242/1، او را يكى از آنان كه على را نخستين مسلمان ميداندنامبرده است.
 
28- هاشم بن عتبه مرقال به على گفت: شما اى امير مومنان از همه مردم نسبت به رسول خدا  ص  نزديكتر و سابقه ات از همه برتر و مقدم تر است.  كتاب نصر 125جمهره الخطب 151/1 .
 
29- در گفتارى از هاشم بن عتبه، در روز صفين آمده است كه گفت: همانا امير ما اول كسى است كه با رسول خدا نماز خواند و داناترين فرد در دين خدا و مقدم از ديگران نسبت به رسول خدا است.  كتاب نصر 403، تاريخ طبرى 24/6، كامل ابن اثير 135/3 
 
و اين هاشم بن عتبه در روز صفين گفته است:
پسر عم احمد بزرگوار كه پيامبر از راه هدايت در او تجلى كرده است، او اولين تصديق كننده اش، و اولين نمازگزارى است كه تا حد درگيرى سخت با كفار جنگيده است.
 
30- مالك بن حارث اشتر، در يكى از سخنرانى هايش گويد: با ما است پسر عم رسول خدا  ص  وشمشيرى از شمشيرهاى او، على بن ابيطالب. او كه با پيامبر  ص  نماز گزارد و هيچ مردى در نماز گزاران با پيامبر بر او پيشى نگرفت. در همه دوران زندگى، از كودكى تا كهولت هيچگونه اثرى از حالات كودكى و كوتاهى ها و لغزش هاى جوانى در او ديده نشده، او هميشه در دين خدا دانا و بحدود الهى عالم بوده است. كتاب نصر 268، شرح ابن ابى الحديد 484/1، جمهره الخطب 183/1 .
 
31- عدى بن حاتم در سخنرانى اش خطاب به معاويه گويد: ما تو را ميخوانيم به مردى كه برترين اين امت از نظر سابقه و بهترين آنان از لحاظ تاثير در اسلام است بپيوندى.  كتاب نصر 221، تاريخ طبرى 2/6، شرح ابن ابى الحديد 344/1  و در تعبير ابن اثير در كامل: پسر عم تو، سرور مسلمانان و از لحاظ سابقه از همه برتر است.
 
32- عدى بن حاتم در سخن ديگرش گويد: اگر او را بر شما فضيلت است، شما را ياراى همانندى بااو نيست بنابراين يا تسليم او گرديد ويا در مقابلش پيكار كنيد، بخدا سوگند اگر از لحاظ علم به كتاب و سنت بنگريد، او داناترين افراد به كتاب و سنت است، و اگر از لحاظ اسلام بررسى كنيد، او برادر پيامبر خدا  ص  و سر سلسله اسلام است.  الامامه و السياسه 103/1 .
 
33- محمد بن الحنفيه، سالم بن ابى الجعدگويد به محمد گفتم: آيا ابوبكر اسلامش از همه مقدم بود؟ گفت: نه.  استيعاب 458/2 .
 
و وقتى ثابت شد ابوبكر اولين مسلمان نبوده بى ترديد اول مسلمان على  ع  بوده است.
 
34- طارق بن شهاب احمسى در سخنانش آمده: آنگاه گفتم على را، كه اول مومنان در ايمان بخدا و پسرعم پيامبرش و وصى اوست، فرا خوانيد، اين برتر است... تا آخر  شرح ابن ابى الحديد 76/1 .
 
35- عبد اله بن هاشم مرقال در سخنرانى اش گويد: ايها الناس همانا هاشم در راه اطاعت پسر عم رسول خدا و اولين مومن به او، و داناترين مردم در دين خدا، به جهاد پرداخت.  كتاب نصر 405 .
 
36- عبد اله بن حجل گفت: اى امير مومنان شما در ميان ما اولين ايمان آورنده و آخرين كسى هستى كه تا دم آخر با پيامبر  ص  همدم بوده اى الامامه و السياسه 103/1 كتاب نصر 
 
37- ابو عمره بشير بن محصن در اجتماعى از اصحاب على و معاويه گفت: سرور ما  على  ع   از همه خلق از لحاظ فضيلت، و ديندارى، و سابقه در اسلام، و نزديكى با پيامبر به امر خلافت شايسته تر است  كتاب نصر 210 . 38- عبد اله خباب بن الارت- ابن قتيبه درباره اش گويد: گروهى از خوارج كه بر على  ع  خروج كرده بودند در حال حركت به مرديكه زنش را بر الاغى سوار كرده و آنرا هدايت ميكرد، رسيدند در آنوقت او، رود فرات را عبور ميكرد به او گفتند: كيستى تو؟ گفت: مردى از مومنانم، گفتند: درباره على بن ابيطالب  ع  چه ميگوئى؟ گفت ميگويم او امير مومنان بود و نخستين كسى است كه بخدا و رسولش ايمان آورد، گفتند: نامت چيست؟
گفت: من عبد الله بن خباب بن الارت يكى از صحابه رسول خدا ام  الامامه و السياسه 122/1 
 
39- عبد اله بن بريده گويد: از مردان اولين كسيكه اسلام آورد على بن ابيطالب است و آنگاه گروه سه نفرى: ابوذر، بريده و يكى از پسر عموهاى ابوذر ميباشند. اين حديث را محمد بن اسحاق مدنى در جلد اول مغازى نقل كرده است.
 
40- محمد بن ابى بكر- در قسمتى از نامه اى كه به معاويه نوشت، چنين آمده است:
نخستين كسى كه اسلام را پذيرفت و بدرگاه خدا رو آورد و تصديق و موافقت رسول خدا  ص  را نموده و اسلام آورده و تسليم او گرديد، برادر و پسر عمش على بن ابيطالب بود.... تا آنجا كه گويد:
او از ميان همه مردم، در اسلام مقدم و در انديشه راستگوتر بود.... تا آنجاكه گويد:
واى بر تو  اى معاويه 
تو خود را با على همطراز و حال آنكه او وارث پيامبر  ص  و وصى او، و پدر فرزندانش، و اولين پيروانش بود، و او آخرين كسى است كه با پيامبر ص  ملاقات داشت، پيامبر اسرار خود را با او در ميان نهاد و در كار خود تنها او را شريك گردانيد.  كتاب صفين 0 115 جمهره الخطب 149/1  

41- عمرو بن حمق بن على  ع  گفت: من براى پنج خصلت به شما ارادت مي ورزم و شما را دوست دارم: شما پسرعم رسول خدا  ص ، و اول مومن به او،  و در تعبير ديگر اولين اسلام آورنده  و پدر فرزندان پيامبر  ص ، در ميان ما هستى و از نظر جهاد بزرگترين مردان مهاجر مي باشى  كتاب صفين 115، جمهره الخطب 149/1 
 
اشعار پيرامون اولين مسلمان
42- سعيد بن قيس همدانى در صفين با اين سخنش رجز مي خواند: اين ست على، پسر عم مصطفى، اول احابت كننده دعوت او، اين امامى است كه راهش از ضلالت جدا است.
 
43- عبد الله بن ابى سفيان در پاسخ وليد اين دو بيت را خواند:
صاحب اختيار امت بعد از محمدعلى است كه در همه احوال ملازم او بود.
 
او حقا وصى رسول خدا، داماد او و اول كسى است كه نماز خواند و روى موافق نشان دهد  مراجعه كنيد رساله اسكافى  و نيز حافظ كنجى در كفايه 48 از فضل بن عباس آنرا نقل كرده است.
 
44- خزيمه بن ثابت انصارى يكى ديگر از اين شعرا است، عراقى او را در شرح التقريب 85/1 و زرقانى در شرح المواهب 242/1 از كسانى كه على  ع  را اول الناس اسلاما ميداند، برشمرده و گفته اند شعر زير را  مرزبان  از او درباره على انشاد كرده است:
آيا او اول كس نبود كه به قبله شما نماز گزارده و آيا او داناترين مردم به كتاب و سنت نيست؟
اسكافى در رساله اش اشعارى از خزيمه بن ثابت بنابر آنچه در شرح ابن- ابى الحديد259/3 آمده است، نقل كرده كه در زير آورده ميشود:
 او در ميان خاندانش تنها وصى پيامبر و از روز نخست يكه سوار اين ميدان بوده است 
 بخداى ذو المنن سوگند جز نخبه زنان خديجه ، او اول كسى است كه بين همه مردم، نماز گزارده است 
اين دوبيت شعر را حاكم در مستدرك 114/3 با دو بيت قبلى اش باين مضمون ذكر كرده:
 وقتى ما با على بيعت كرديم ديگر ابو الحسن ما را از فتن و حوادثى كه بيم آنها را داريم، كافى است 
او را برترين مردم، نسبت به مردم و حاذق ترين آنان نسبت به كتاب و سنت يافتيم. 
 
45- كعب بن زهير يكى ديگر از اين شاعران است. زرقانى در شرح المواهب 242/1 از قصيده او در مدح امير المومنين اين ابيات را آورده است.
على مردى است آزموده و در كارهاى شايسته معروف.
او داماد پيغمبر و بهترين همه مردم است و هر كس بدو افتخار كند مفتخر است.
او وقتى همه مردم كافر بودند قبل از ديگران با پيامبر امى نماز گزارد.
 
46- ربيعه بن حارث بن عبد المطلب. گروهى از بزرگان ابياتى به او نسبت داده و عده اى اين ابيات را ذكر كرده و به ديگران نسبت داده اند و ابيات اينست: من به فكرم نمي رسيد اين امر  امر خلافت  از بنى هاشم و آنگاه از شخص ابى الحسن، عدول كند.
آيا او اول كسى نبود كه به قبله آنان نماز گزارد و آيا او ازهمه به كتاب و سنت داناتر نيست؟
و آيا او آخرين فردى نبود كه از پيغمبر مفارقت كرد؟ و آيا او نبود كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر او را مدد كرد؟
 بى شك او همه آنچه خوبان دارند را يك جا دارد در عين حال هيچكدام از مزاياى او را ديگران ندارند 
 ما نمي دانيم اين چه گرفتارى است كه شما را از او باز داشته همانا بيعت شما روز سقيفه آغاز فتنه و فساد بود 
اسكافى در رساله اش تنها بيت نخست را آورده و آن را به ابى سليمان بن حرب بن اميه بن عبد شمس، در وقت بيعت ابى بكر، نسبت داده است.  شرح ابن ابى الحديد 259/3 
 
47- فضل بن ابى لهب در قصيده وليد بن عقبه چنين سروده است:
 بهترين مردم بعد از محمد، مراقب و همكار او در امر بمعروف و نهى از منكر 
 فرد برگزيده او در خيبر، و نماينده اش در اعلام آيات برائت از مشركان برتر از ابوبكر 
 اول كسى كه نماز گزارد، داماد پيامبر و اول كسي كه گمراهان را دربد به جاى خود نشانيد. 
 اين شخص نيك سيرت على است و كيست كه بر او فائق آيد، ابو الحسن صاحب عهد و قرابت و دامادى پيامبر 
 
48- مالك بن عباده الغافقى هم پيمان حمزه بن عبد المطلب در اشعارش گويد:  على  ع را ديدم كه چون او را فرا خوانند، فرصت لباس پوشيدن و عمامه سر نهادن به خود نمي دهد 
 او اول مسلمان و اول كسى است كه در اسلام نماز خوانده، روزه گرفته و لا اله الا الله گفته است. 
 
49- ابو الاسود دولى، در حالي كه طلحه و زبير را تهديد مي كند گويد:
 همانا على  ع  شير مردى است كه شيران معركه به او مانند. 
 آخر نه او اول عبادت پيشگان مكه بود، در روزى كه احدى خدا را نمى پرستيد؟ 
 
50- جندب بن زهير در روز صفين در رجز خود چنين مي گفت:
 اين على است كه در حقيقت مشعل هدايت است پروردگارا نگهدارش و تباهش مساز. 
اوست كه تنها از تو مى ترسد تو هم او را بر افراز و ما اورا عليه دشمنانش مدد كرديم. 
 او داماد پيامبر مصطفى و اول پيرو اوست و اول كسى كه با او بيعت كرد و از او تبعيت نمود 
 
51- زفر بن يزيد بن حذيفه الاسدى گويد:
اطراف على  ع را داشته باشيد و بيارى اش برخيزيد، او وصى است و در اسلام نخستين نخستين. 
 اگر از يارى اش در ميان حوادث دست بداريد در زمين خود ديگر حق حركت نخواهد داشت.
 
52- نجاشى فرزند حارث بن كعب گويد: به آن شخص گمراهى كه طالب نجات باشد و به كسى كه فاسد را بجاى كامل گرفته است. 
 شما پسر هند و طرفدارانش را مانند على  ع  تصور كرديد آيا حيا نمي كنيد؟ 
 حيا، از اولين مرد مسلمان بعد از پيامبر  ص ، كسى كه در ميان همه عالميان او تنها پيامبر را پاسخ گفت. 
 داماد رسول و كيست مانند او، روزى كه از شدت ترس جوانان پير ميگرداند 

53-جرير بن عبد الله البجلى گويد:
 درود پروردگار بر احمد فرستاده خدائى كه نعمت را بر ما تمام كرد. 
 و درود بر پاكيزگان پس از او، خليفه قائم ما، كه از او مدد ميگيرد. 
مقصودم على  ع  وصى پيامبر است كه خداوند گمراهان امت را از او دور ميسازد. 
 على  ع  كه داراى فضيلت و سبقت در دين و كرامات است و از اهل بيت است نه ديگران.
 
54- عبدالله بن حكيم تميمى گويد:
 زبير و طلحه، بعد از آنكه بيعت خود را شكستند، ما را به بيعت خود فرا خواندند. 
 گفتيم: ما ديگر بيعت خود را كرده ايم، اگر شما عهد شكنيد، بايد از راه ما به در رويد، آيا شما بيعت على  ع  را كه اسلامش بر همه شما مقدم است، مى شكنيد؟ 
 
55- عبد الرحمن بن حنبل  جعل  جمحى، هم پيمان قبيله بنى المجع گويد:
 بجانم سوگند، اگر با كسى كه محافظ دين و معروف به پاكدامنى و توفيق است، بيعت كنيد. 
كسيكه از هر كار زشتى دامنش پاك است، بزرگوارى سپيد چهره، بسيار راستگوو از دير باز بخدا مومن. 
 يعنى ابا الحسن، پس بدين بيعت خوشنود باشيد و با او بيعت كنيد كه او گفتارش مانند كسانى كه پر از عيب اند، نيست. 
 على، وصى مصطفى و وزير اوست و اول كسى است كه در نزد خدا نماز گزارد و پرهيزكارى كرد.

56- ابوعمرو، عامر شعبى كوفى گويد: اول كسى كه از مردان كه اسلام پذيرفت على بن ابيطالب  ع  بود كه در آن زمانه نه ساله بود.  رساله اسكافى چنانكه در شرح ابن ابى الحديد260/3 آمده است.
 
57- ابو سعيد حسن بصرى گويد: بعد از خديجه، على اول كسى است كه اسلام آورد. اين روايت را احمد از عبد الرزاق، از معمر، از قتاده، از حسن بصرى نقل كرده است. و اسكافى آنرا در رساله اى كه از عبد الرزاق دارد بر طبق شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 260/3 روايت كرده است:
 
روزى عده اى از تابعين نزد حسن بصرى بودند و نام على بن ابيطالب  ع  به ميان آمده بود و حجاج كه در مجلس حاضر بود به حسن گفت: تو در اين باره چه مى گوئى؟ 
حسن گفت: من چه گويم، او اول كسى است كه بر قبله نماز گزارد و دعوت رسول خدا را اجابت كرد و براى على  ع  نزد پروردگارش مقام بلندى است. و او نسبت به رسول خدا، قرابت و نزديكى دارد. و براى او سوابقى است كه كسى نمى تواند آنهارا انكار كند.حجاج بشدت خشمگين شد، از تخت امارتش برخاست و به خانه رفت.
مردى به حسن گفت: چرا هيچگاه نديده ايم تو على  ع  را مدح و ثناگوئى؟
گفت: من چگونه به اينكار اقدام كنم در حاليكه از شمشير حجاج خون مى ريزد. على اول كسى است كه اسلام آورد و اين تنها ثناى على  ع ، شما را كافى است.
 رساله اسكافى بر طبق شرح ابن ابى الحديد 258/3 
 
58- امام محمد بن على الباقر  ع  فرمايد: 
اول من آمن بالله على بن ابيطالب و هو ابن احدى عشره سنه.  شرح ابن ابى الحديد 260/3 .
 
59- قتاده بن دعامه الاكمه البصرى گويد: 
على بعد از خديجه اول كسى است كه اسلام را پذيرفت. و چنانكه ياد شد اين روايت را احمد نقل كرده و قسطلانى او را درشمار معتقدان به آن آورده است.  مواهب 0 45/1 شرح مواهب 242/1 .
 
60- محمد بن مسلم معروف بن ابن شهاب، قسطلانى او را در مواهب 45/1 در شمار آورده و زرقانى در شرحش 242/1 او را از طرفداران اين عقيده كه على  ع  اول كسى است كه اسلام آورده، نام برده است.
 
61- ابو عبد الله محمد بن المنكدر مدنى گويد: على اول من اسلم،  على  ع  اول كسى است كه اسلام آورد.   تاريخ طبرى 212/2، كامل ابن اثير 22/2 .
 
62- ابو حازم سلمه بن دينار مدنى گويد: 
على اول من اسلم تاريخ طبرى 213/2، كامل ابن اثير 22/2 .
 
63- ابو عثمان ربيعه بن ابى عبد الرحمن مدنى گويد: على اول من اسلم  تاريخ طبرى 213/2، كامل ابن اثير 22/2 .
 
64- ابو النصر محمد بن سائب الكلبى گويد: على اول من اسلم و او در وقت اسلام آوردن نه ساله بود.  تاريخ طبرى 213/2، كامل ابن اثير 22/2 .
 
65- محمد بن اسحاق گويد: 
اول مردى كه به رسول خدا  ص  ايمان آورد و با او نماز گزارد و او را در آنچه ازجانب خداى بزرگ آورده بود، تصديق كرد، على بن ابيطالب  ع  بود. كه در آن روز فرزندى ده ساله بود. و يكى از نعمتهائى كه خدا بر على بن ابيطالب  ع  ارزانى داشت، اين است كه از اسلام، در دامان پيغمبر ص  پرورش يافت.
و گويد: پاره اى از اهل علم متذكر شده اند كه رسول خدا  ص  در هنگام نماز به سوى شعاب مكه خارج مى شد، و على بن ابيطالب پنهان از ديد عموى پيامبر ابى طالب وعموهاى ديگر و ساير اقوامش بيرون شده، نمازهاى خود را با او در آنجا مى گزارد. و در آخر روز به مكه باز مى گشتند و بدين ترتيب مدتى دراز، عمل كردند تا آنگاه پس از دير زمانى، روزى ابو طالب متوجه كار آنها شد، در حاليكه هر دو بنماز ايستاده بودندبه پيامبر  ص  گفت: برادر زاده اين چه دينى است؟... تا آخر حديث.
 
 تاريخ طبرى 213/2، سيره ابن هشام 265 و 264/1، سيره ابن سيد الناس  93/1، كامل ابن اثير 22/4، شرح ابن ابى الحديد 260/3، سيره حلبيه 287/1 .
 
66- جنيد بن عبد الرحمن گويد: 
از  حوران  به  دمشق  براى دريافت عطايم آمده بودم، نماز جمعه را خوانده و از  باب الدرج  بيرون مى شدم كه پيرمردى را كه ابو شيبه القاص مى گفتند، ديدم براى مردم داستان مى گفت. او مردم را ترغيب بدين مى كرد و ما تحت تاثيرش واقع شده بوديم، مى ترسانيد و ما گريان مى شديم وقتى سخنش بپايان رسيد، گفت بيائيد مجلس را به لعن ابو تراب پايان دهيم. آنگاه همه به لعن ابو تراب پرداختند.
كسى كه پهلوى من بود رو به من كرد من او را گفتم: ابو تراب كيست؟ او گفت: على بن ابيطالب ابن عم رسول خدا  ص  و شوهر دختر و اول كسى از مردم كه اسلام آورده و پدر حسن و حسين.
گفتم: 
اين قصه گو، كار درستى نكرد آنگاه بزودى رفتم و ريش وموى سرش را كه خيلى هم بلند بود بدست گرفتم و سيلى هاى محكمى بر او زده سرش را سخت به ديوار كوفتم فريادش بلند شد، خدمه مسجد جمع شدند عبايم را بگردنم افكنده مرا كشان كشان آوردند تا بر هشام بن عبد الملك واردكردند، در آن حال ابو شيبه در پيشاپيش من فرياد زد: 
يا امير المومنين داستان گوى تو، و قصه پرداز پدران و اجدادت را ببين امروز بر او چه مصيبت بزرگى گذاشته است؟
هشام گفت: چه كسى با تو چنين كرد؟ 
گفت: اين مرد 
هشام كه در حضورش رجال و اشراف نشسته بودند، رو به طرف من كرد و گفت: اى ابا يحيى تو چه وقت آمدى؟ گفتم: ديروز آمدم، و امروز سر راه بودم كه بر امير المومنين وارد شوم، در نماز جمعه گير افتادم، نماز را خواندم و از باب الدرج كه بيرون مى شدم، اين پيرمرد ايستاده بود قصه مى گفت، من هم نشستم و بگوش دادن پرداختم او خواند و ما شنيديم، گاهى مردم را به هيجان و نشاط و گاهى به ترس و بيم مى انداخت. بعدا دعا كرد و ما آمين گفتيم، و در آخر سخنش گفت: 
بيائيد مجلس را به لعن ابو تراب پايان دهيم، پرسيدم: ابو تراب كيست؟ 
گفتند: على بن ابيطالب. اولين مسلمان، پسر عم رسول خدا، پدر حسن و حسين و همسردخت پيامبر خدا.
بخدا سوگند يا امير المومنين اگر در آنچه گفت مى دانستم پشت گرمى اش به قرابت با شمااست و به اتكاء شما چنين لعنى را مرتكب شده من غير از عملى كه با او كردم كار ديگرى انجام نمى دادم. آيا من چگونه مى توانم براى داماد پيغمبرخدا و همسر دخترش خشم نگيرم؟ 
هشام گفت: او بد غلطى كرده است.  تاريخ ابن عساكر 407/3 .
 
ذيل اشعار پيرامون اولين مسلمان
 
در حديث مناظره مامون با چهل نفر دانشمند، در مورد اولويت امير المومنين  ع  از ديگران در امرخلافت، مامون گويد: 
اى اسحاق روزى كه خداوند پيامبرش را مبعوث گردانيد چه عملى از همه اعمال برتر و افضل بود؟
اسحاق: شهادت به يكتائى خدا از روى اخلاص.
مامون: آيا بهترين اعمال پيشى جستن در قبول اسلام نبود؟
اسحاق: چرا.
مامون: اين مطلب رااز قرآن بخوان آنجا كه گويد: و السابقون السابقون اولئك المقربون مقصود از اينان كسانى هستند كه سبقت در قبول اسلام گرفته اند، آيا تو كسى را كه در قبول اسلام از على پيشى گرفته باشد مى شناسى؟
اسحاق: يا امير المومنين على وقتى اسلام آورد، سنش كم بود و به سن بلوغ نرسيده بود تا اسلامش سند فضيلت باشد، ولى ابوبكر در سن بلوغ اسلام آورد و مى توان اسلام او را سند فضيلتش گرفت.
مامون: قبل از بحث در سن كودكى و سن بلوغ، كدام يك از اين دو زودتر اسلام آوردند؟
اسحاق: بدون قيد تكليف اگر باشد، على  ع  اول اسلام آورد.
مامون: وقتى على اسلام آورد، آيا از روى دعوت پيغمبر  ص بود يا از جانب خدا به او الهام شد؟.
اسحاق در پاسخ اين سوال فرو ماند و سكوت اختيار كرد.
مامون: نمى توانى بگوئى الهام از جانب خدا بود، زيرا اگر چنين گفتى او را بر پيغمبر  ص مقدم داشته اى، زيرا خود پيغمبر  ص تا وقتى فرشته وحى بر او نازل نشد، اسلام را نمى شناخت.
اسحاق: بلى پيغمبر  ص  او را به اسلام دعوت كرد.
مامون: آيا پيشنهاد، رسول خدا  ص  در مورد پذيرفتن دعوت اسلام نسبت به كودكى نابالغ به امر خدا بود يا اين دعوت از جانب خود پيغمبر  ص  به او تحميل گرديد؟
اسحاق بار ديگر سكوت كرده سر بزير انداخت.
مامون: مگر نه اين است كه خدا مى گويد: و ما انا من المتكلفين رسول خدا  ص  از جانب خود به كسى تحميل تكليف نمى كند، تو نيز از دادن چنين نسبتى خوددارى كن.
اسحاق: بلى، يا امير المومنين دعوتش به امر پروردگار بود.
مامون: آيا اين حكم خدا است كه پيامبرانش را به دعوت كسى بفرستد كه عمل او را سند فضيلت ندارد؟
اسحاق: پناه ميبرم بخدا از اين نسبت.
مامون: پس بر طبق سخن تو، اى اسحاق كه وقتى على  ع  اسلام آورد، تكليف بر او روا نبود و رسول خدا  ص  كودكان را ما فوق طاقتشان بر اسلام دعوت كرده است.
آيا اگر آنان لحظه پس از دعوت پيامبر ص  مرتد گردند، ارتدادشان بى اشكال است و پيامبر  ص  نمى تواند جلو آنها را بگيرد؟ 
آيا اين امر در نظر شما جائز است كه به رسول خدا  ص نسبت دهيد؟
اسحاق: پناه بخدا مى برم... تا پايان حديث  عقد الفريد 43/3 
 
ابو جعفر اسكافى معتزلى متوفى 240 ه در رساله اش گويد:
مردم عموما افتخار على  ع را در پيشى جستن در قبول اسلام، واينكه پيامبر روز دوشنبه اى كه اظهارنبوت كرد، روز سه شنبه اش على  ع اسلام آورد، را روايت كرده اند.
 
و نيز اين سخن كه على  ع  گويد: هفت سال قبل از ديگران نماز گزارده ام، و اين سخن كه پيوسته مى گفت: من اولين مسلمانم، و بدان افتخار مى كرد و دوستان و مداحانش و همچنين شيعيانش چه در زمان او و چه بعد از وفات او، اين امتياز او را متذكر شده اند و درنقل آن، اتفاق دارند، اين امر از هر مشهورى مشهورتر است، و ما گوشه هائى از اين داستان را در پيش متذكر شديم. ما در گذشته تا بحال نديده ايم كسى اسلام آوردن على  ع  را امرى كوچك شمارد و نسبت به آن بى توجهى كند يا بگويد اسلامش كودكانه وكارى متناسب با كار بچه ها بوده است.
 
اين امر جاى شگفتى است كه شخصيتهائى مانند عباس و حمزه منتظر بمانند تا ابوطالب در اين امر نظر دهد، و آنها از اظهار نظرش، از اسلام برگردند، ولى على  ع  فرزند ابو طالب بدون بيم و اميد. نه كمى جمعيت او را هراساند و نه از خوارى در برابر جمع مى ترسيد، بدون اينكه پايان كار را بداند، با پدرش مخالفت كرده، اسلام آورد. چگونه جاحظ و طرفداران عثمان منكر اين واقعيت اند كه رسول خدا  ص  او را به اسلام فرا خوانده و تصديق رسالتش را از او خواسته است؟ خبر صحيح داريم كه رسول خدا  ص  در آغاز دعوت قبل از علنى كردن دعوت اسلام و ترويج آن در مكه دستور داد على  ع طعامى ترتيب دهد و بنى عبد المطلب را فرا خواند، على  ع  طعامى ساخت و آنان را دعوت كرد.
در آن روز بر اثرسخنى كه عمويش ابولهب گفت، هنوز ابلاغ و دعوتى صورت نگرفته بود كه همه متفرق شدند. پيامبر براى بار دوم به على  ع  دستور ترتيب غذائى داد تا بار ديگر كسانش را فرا خواند، آنگاه كه غذا پرداخته شد و دعوت صورت گرفت پس از صرف غذا، پيامبر  ص  با آنها سخن گفت و آنان را به دين خودت دعوت كرد و از بنى عبد المطلب على  ع  در اين دعوت با آنان مورد خطاب پيامبر  ص  واقع شدو آنگاه براى هر كس كه با او همكارى كند و قول دهد و بيارى اش برخيزد، تضمين كرد كه او را برادرش در دين و وصى خود پس از وفات، و جانشينش پس از خويشتن قرار دهد، همه ساكت ماندند و اين تنها على  ع  بود كه پاسخ داده گفت:
 
من در آنچه آورده اى يار و ياور و كمك كار تو خواهم بود. و بر اين امر با تو بيعت مى كنم. وقتى پيامبر  ص  بى توجهى آنان و يارى او را ديد، عصيان آنان و اطاعت و اظهار امتثال او را ملاحظه فرمود.
 
وقتى ديد آنان سرباز زدند و تنها او پاسخ داد، فرمود: 
هذا اخى و وصيى وخليفتى من بعدى  اين برادر و وصى و جانشين من پس از من خواهد بود  آنان بپا خاسته مسخره كنان مى خنديدند و به ابوطالب مى گفتند: تو بايد از فرزندت كه او را بر تو امير ساخت، اطاعت كنى مى پرسيم!!
آيا ترتيب دادن غذا و دعوت از قوم كردن را به يك كودك غير مميز و بى تجربه اى نابخرد وا مى گذارند؟ و آيا كودكى پنج يا هفت ساله را بدون داشتن امتيازات ديگر امين اسرار نبوت مى سازند؟
آيا مگر نه اين است كه در ميان پيرمردان و افراد سالخورده مرد عاقل و هشيارى رابايد فرا خواند؟ آيا از اينكه رسول خدا دستش را در دست او گذارد، با او پيمان برادرى، وصايت و خلافت مى بندد نمى فهميم كه او شايستگى اين مقام را داشته و به حد تكليف رسيده و نيروى تحمل دوستى خدا ودشمنى دشمنانش را دارد؟
 
حاكم نيشابورى صاحب مستدرك صحيحين دركتاب  العرفه  22 گويد:
در ميان تاريخ نويسان خلافى در اينكه على بن ابيطالب- رضى الله عنه- اولين مسلمان بوده است، من نمى شناسم، تنها اختلاف درباره سن بلوغ اوست.
 
ابن عبد البر، در استيعاب 457/2 گويد: به اتفاق مسلمين خديجه اول كسى است كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد و هر چه را پيامبر اظهار كرد، بدان گرويد و سپس بعد از او على  ع .
 
مقريزى در  الامتاع  صفحه 16 سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است: اما على بن ابيطالب، هيچگاه براى خداوند شريك قائل نشد و از آنجاكه خدا، براى او خير مقدر كرده بود، او را در كفالت پسر عمش سيد المرسلين محمد  ص  قرار داد و هنگاميكه وحى بر پيغمبر  ص  نازل شد و خديجه را آگاه ساخت و او ايمان آورد، او و على بن ابيطالب و زيد بن حارثه بودند كه با پيامبر  ص  نماز مى گذاشتند...
تا آنجا كه گويد: على  ع  ديگر نياز به دعوت نداشت واو ديگر مشرك نبود تا موحد گردد و بگويند مسلمان شد، بلكه از همان وقتى كه خداوند بر پيامبرش وحى فرستاد و او در سن هشت يا نه يا يازده سالگى بود، با پيامبر خدا  ص در منزلش بسر مى برد و در ميان خانواده اش مانند يكى از فرزندان او در تمام حالات از او پيروى مى كرد...
موضوع اول بودن اسلام امير المومنين چيزى است كه در شعر بسيارى از شعراى گذشته ملاحظه مى شودمانند: شعر مسلم بن وليد انصارى كه گويد:
 بياد تيزى و برانى شمشير رسول الله 
 و شمشير اول كسى كه نماز خوانده و روزه گرفت 
ابو الفلاح حنبلى در شذرات 308/1 گويد:
يعنى على رضى الله عنه، زيرا او بود كسى كه زياد با شمشير آخته پيامبر  ع  كار مى كرد.
 
آنچه تاكنون اظهار گرديد، از روى مماشات و همراهى با اهل سنت در موضوع آغاز اسلام آوردن امير المومنين  ع  بود، ولى ما معتقديم على  ع  به آن معنى كه ابن كثير و قومش پندارند اول كسى نبود كه اسلام آورده باشد، زيرا كسى كه آغاز به اسلام مي كند لازمه اش سابقه كفر است، ولى در چه وقت اميرالمومنين  ع  كفر ورزيد تا پس از آن اسلام آورده باشد؟ 
او در چه وقت براى خدا شريك قائل بود تا به او ايمان بياورد؟
 
امير المومنين  ع  نطفه اش بر دين حنيف و درخشان اسلام منعقد شد و دامان مقام رسالت، از او حضانت و پذيرائى كرد و به دست پيامبر، تغذيه نمود و خوى پيامبر عظيم  ع  تربيتش را عهده گرفت، او پيوسته قبل از اينكه دعوت پيامبر  ص  به دين حنيف علنى گردد و بعد از آن، مانند سايه اى دنبال پيغمبر  ص  بود و جز خواست او چيزى نمى خواست و هيچ انگيزه اى جز انگيزه او در وى ديده نشد. چگونه مدعى مى تواند او را قبل از دعوت اسلام به كفر نسبت دهد و حال آنكه او خود مى گويد:  هر چند صحت گفتارش بر ما مسلم نيست :
 او مادرش را از سجده به بت ها وقتى در شكم مادر بود، باز مى داشت 
آيا پيشواى امت تا وقتى در شكم مادر است چنين رفتارى دارد و سپس آلودگى كفر در عالم تكليف او را آلوده مى سازد؟
بلكه آن بزرگوار در عالم جنين، دوران شيرخوارگى، وقتى از شير باز گرفته شد، در كودكى، و جوانى و بزرگى و دوران خلافت، در همه احوال، مومن به خدا بود.

و لو لا ابوطالب و ابنه                 	 لما مثل الدين شخصا وقاما
بلكه ما معتقديم مقصود از اسلام و ايمان آوردن او و اول بودن آنحضرت در ايمان و اسلام و پيشى جستن نزد پيامبر  ص  در قبول اسلام، همان است كه در قرآن كريم ازابراهيم خليل  ع  نقل شده كه گفت:
و انا اول المسلمين و هم آنچه خداونداز او نقل كرده كه فرمود: 
اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين و در آنجا كه خداوند از موسى  ع  نقل فرمايد كه گفت:
و انا اول المومنين و در آنجا كه از پيامبر اعظمش  ص  ياد كند: آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و در آنجا كه گويد: 
قل انى امرت ان اكون اول من اسلم و در آنجا كه فرمايد: و امرت ان اسلم لرب العالمين و شخص محقق مى تواند دراين زمينه كه اشارت رفت نيز از خطبه امير المومنين  ع  كه شريف رضى در نهج البلاغه 392/1 آورده درسهاى مترقيانه اى برگيرد، و خطبه اين است: 
انا وضعت فى الصغر بكلاكل العرب و كسرت نواجم قرون ربيعه و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول الله  ص  بالقرابه القريبه، و المنزله الحضيضه، وضعنى فى حجره و انا وليد يضمنى الى صدره و يكنفنى فى فراشه و يمسنى جسده و يشمنى عرفه و كان يمضغ الشيئى تم يلقمنيه و ما وجد لى كذبه فى قول و لا خطله فى فعل و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه، يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما و يامرنى بالاقتداء به و لقد كان يجاور فى كل سنه بحراء فاراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله  ص  و خديجه و انا ثالثهما، ارى نور الوحى و الرساله و اشم ريح النبوه، و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزل الوحى عليه  ع  فقلت: يا رسول الله  ص  ما هذه الرنه؟ و قال: هذا الشيطان قد ايس من عبادته، انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى، الا انك لست بنبى و لكنك وزير، و انك لعلى خير
 
اما سخن در اسلام ابوبكر ما را نمى رسد پيرامون اين موضوع با وجود روايت زير كه در دسترس ما است اظهار نظرى كنيم. اين روايت، صحيحه محمد بن سعد بن ابى وقاص است كه طبرى در تاريخش 215/2 به اسنادى كه رجالش همگان صحيح و موثق اند نقل كرده، ابن سعد گويد: به پدرم گفتم: آيا ابوبكر اولين مسلمان بود؟ پدرم گفت: نه، قبل از او بيش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند، ولى اسلامش از ما بهتر بود.
 
من چگونه مى توانم اظهار نظر كنم در حاليكه ابو جعفراسكافى معتزلى، با فاصله اى كه از جهان تشيع دارد مى گويد: اما استدلالى كه جاحظ بر امامت ابى بكر به اول بودن اسلامش كرده است، اگر استدلال صحيحى بود، او خود در روز سقيفه بدان دليل مى آورد، ولى او اين كار را نكرد تنها او دست عمر، و ابى عبيده بن جراح را گرفته به مردم گفت: 
من يكى از اين دو مرد را براى شما پسنديدم باهر كدامشان كه مى خواهيد بيعت كنيد.
 
اگر استدلال به اول مسلمان بودن ابابكر، ارزشى از صحت داشت، عمر نمى گفت، بيعت ابى بكر كار دفعى غيرعاقلانه اى بود كه خداى اسلام را از شرش محفوظ داشت.
 
اگر اين استدلال درستى بود، حتى يكنفر پيدا مى شد كه امامت ابى بكر را، چه در زمان او و چه بعد از او به سبقت او در اسلام استدلال كند، و حال آنكه هيچكس به چنين ادعائى شناخته نشده است، گذشته از اينكه اكثريت محدثان اسلام، ابوبكر را بعد از عده اى از رجال از قبيل على بن ابيطالب  ع ، جعفر برادر على  ع ، زيد بن حارثه، ابوذر غفارى، عمرو بن عنبسه سلمى، خالد بن سعيد بن العاص و خباب بن الارت نقل كرده اند، و ما هر گاه روايات صحيح و اسناد قوى و موثق را بررسى كنيم، خواهيم يافت همه اين روايات گوياى اين حقيقت اند كه على ع  اول مسلمان بوده است.
 
اما روايت ابن عباس، مبنى بر اينكه ابابكر اول كسى بود كه اسلام آورد، معارض است با روايات فراوان ديگرى كه از ابن عباس نقل شده و آن روايات شهرتش بيشتر است. يكى از آنها روايت يحيى بن حماد است.  آنگاه روايات صحيحى از ابن عباس نقل كرده چنانكه ما به تفصيل اشاره كرديم  سپس گويد: پس اين است عقيده ابن عباس در سبقت اسلام على  ع  و اين قول، از حديث شعبى ثابت تر و مشهورتر است، با اينكه از شعبى در حديث ابى بكر هذلى خلاف اين قول هم رسيده است. آنگاه حديث شعبى و احاديث ديگرى را كه ما ياد كرديم از كتب صحاح و اسانيد مورد وثوق نقل كرده كه بايد اينها را از او فرا گرفت.
 آيا كيست ستمگرتر از آنكه بر خدا تهمت زند و كلام حقى را كه به او مى رسد، تكذيب نمايد. 
 
توجه فرمائيد:
شايد براى كسى كه در كلمات امير المومنين دقت كند، اختلافى در سالهاى عبادت ونماز گزاردن آنحضرت  ع  با رسول- خدا  ص  بين سه، پنج، هفت و نه سال، مشاهده كند و از اينرو در اين باره گوئيم:
اما تعبير سه سال شايد مراد مدت زمان سه سال بين اول بعثت تا اظهار دعوت باشد كه پيغمبر در آغاز نبوت مدت سه سال در مكه پنهانى بسر مى برد و در سال چهارم دعوتش آشكار شد.
 
اما تعبير پنج سال شايد مقصود از آن، دو سال فترت نزول وحى از تاريخ روز اول وحى، كه  اقر باسم ربك الذى خلق...  نازل شد تا هنگام نزول  يا ايها المدثر ، و سه سال آغاز بعثت بعد از فترت تا نزول آيه فاصدع بما تومر و اعرض عن المشركين، و آيه  و انذر عشيرتك الاقربين  سالهاى دعوت پنهانى كه درآن سالها كسى با پيغمبر  ص  جز خديجه و على  ع  نبود و گمانم همين دوره مراد كسى است كه گفته: پيامبر خدا  ص  پنج سال، كارش را مخفيانه انجام داد چنانكه در  الامتاع  صفحه 44 آمده است. و اما تعبير هفت سال، گذشته از اينكه اين روايت طرقش زياد و سلسله سندش صحيح است به روايت نبوى مذكور در صفحه 220و حديث ابى رافع نامبرده در صفحه 227تاييد شده است، يعنى مجموع سالهاى دعوت پيامبر  ص  از اول بعثت تا هنگام وجوب نمازهاى واجب.
 
زيرا به اتفاق مسلمين نماز در شب معراج واجب شد و معراج چنانكه محمد بن شهاب زهرى گفته است، سه سال قبل از هجرت اتفاق افتاد پيامبر  ص  ده سال در مكه بود و امير المومنين  ع از تاريخ تشريع نماز تا سال دهم كه هفت سال مى شود، عبادت خدا را مى كرد و با پيامبر  ص  نماز مى گذاشت و لذا هر دو با هم مدتى به شعب، و مدتى در غار حرا، به عبادت مى پرداختند و كار بر اين منوال مى گذشت تا خداوند اين آيه را فرستاد:  فاصدع بما تومر و اعرض عن المشركين و نيز اين آيه نازل شد:  و انذر عشيرتك الاقربين  كه نزول اين دو آيه، سه سال بعد از مبعث بود. امير المومنين  ع  در اجتماع بنى هاشم كه در اجراى دو آيه فوق تشكيل شده بود. تظاهر به قبول دعوت كرد و در آن روز هيچ كس جز او پيامبر  ص را پاسخ نداد، و از آن روز پيامبر ص  او را برادر، وصى، خليفه و وزير خود خواند و هيچ كس جز تعدادى ناچيز، نسبت به عموم قريش كه مخالفان آنها در حكم عدم بودند، پاسخ به دعوت پيامبر  ص  نداد.
 
گذشته از اينها، كسانى كه در آن روز ايمان مى آوردند از روى معرفت كامل وهمه جانبه نسبت به موازين عبادات نبود و مدتها گذشت تا تدريجا معرفت وتهذيب پذيرفتند، بلكه ايمان آنها تنها تسليم شدن و خاضع گرديدن نسبت به اسلام بوده و تنها شهادتين بر زبان راندن و از پرستش بتها سرباز زدن بود و بس. ولى امير المومنين  ع  در تمام اين مدت، از روز نخست دنبال پيامبر  ص  گام بر مى داشت، مى ديد او چگونه عبادت مى كرد، موازين واجبات را از او فرا مى گرفت و آن طور كه شايسته بود انجام مى داد از اين رو حق صحيح درباره او توحيد كامل در عبادت است واينكه آن بزرگوار هفت سال قبل از ديگر مردم، خدا را پرستيده و نماز خوانده است.
 
و احتمال مى رود مقصود از هفت سال، هفت سالى باشد كه در حديث ابن عباس وارد شده، آنجا كه گويد: رسول خدا  ص  پانزده سال درمكه اقامت گزيد. در هفت سال آن نور و پرتو غيبى را مى نگريست و صداى فرشته را مى شنيد و در هشت سال بعد، به او وحى مى شد و از روز نخست امير المومنين  ع  با او بود، آنچه را پيامبر  ص  مى ديد، او هم مى ديد و آنچه را مى شنيد، او هم مى شنيد، جز اينكه مقام پيغمبرى را دارا نبود.
اگر اين سخن شما را شگفت آيد، پس شگرفبار سخن ذهبى است در تخليص المستدرك 112/3 كه گويد:
نخستين كساني كه به پيامبر  ص  ايمان آوردند خديجه، ابوبكر، بلال، زيد و على بودند و على با زيد با اختلاف چند ساعت پيش و پس همه به پيامبر  ص خود ايمان آوردند و خدا را عبادت كردند، پس اين هفت سال ديگر كدام است؟
 
ما مى پرسيم چه كسى آن را گفته؟ چه موقع گوينده اش آفريده شده؟ و كجا يافت مى شود؟ در كدام ماخذى بدان اشاره شده؟ و راوى آن كيست كه آن را روايت كرده؟
 
بلكه ما از روايت و نقل در كتب، صرف نظر كرده، حاضريم حتى يك نفر قصه گو از غير از محفظه انديشه هاى آقاى ذهبى، و مخزن پندارهايش آن را نقل كرده باشد و براى ما اين قصه را بگويد كه چه وقت ابوبكر نخستين مسلمان بوده است؟
 
در صحيح طبرى ص 240 آمده كه ابوبكر بعد از پنجاه نفر ايمان آورد. گويا اين مرد، روستانشينى بى خبر از تاريخ اسلام است، شايد هم مى داند، ولى از دروغ و نسبت باطل دادن خوشش مى آيد.
 
اما موضوع نه سال، ممكن است مقصود از آيه دو سال فترت وحى، به علاوه هفت سال از بعثت تا سال وجوب نمازهاى واجب پنجگانه باشد، اينها همه را ما به عنوان تقريبى نه بر مبناى تحقيق و دقت ايراد كرديم، مثل گفتارى كه در محاورات عمومى است، از اين رو مى تواند همه با هم صحيح درآيد. و بين آنها جاى تعارض واختلافى نباشد.
 
5- ابن كثير در جلد هفتم صفحه 357 حديث خاتم بخشى امير المومنين  ع  را در حال ركوع در نماز متذكر شده و نزول آيه:  انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا...  را از طريق ابى سعيد اشج، نقل كرده، سپس گويد: و اين روايت به هيچ وجه صحيح نيست، زيرا اسنادش ضعيف است، و هيچ آيه اى از قرآن درباره خصوص على  ع  نازل نشده است و آنچه در مورد آيه  انما انت منذر و لكل قوم هاد  و آيه  و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا و آيه:  اجعلتم سقايه الحاج و عماره المسجدالحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر  و آيات و احاديث ديگر نقل شده، كه مى گويند درباره على  ع  نازل گرديد، هيچگونه صحيح نيست.
 
پاسخ:  چه گرانبار سخنى است كه از دهان آنان بيرون آيد، نگويند مگر نادرست  چگونه اين مرد به جرات مى گويد نزول آيه:  انما وليكم الله...  درباره على  ع  درست نيست و استدلال بر ضعف اسنادش مى كند، درصورتي كه خود او در تفسيرش 71/2 همين روايت را از طريق ابن مردويه، از كلبى نقل كرده و گويد: كلبى گفته است اسناد اين روايت قابل خدشه نيست؟ و ما قبلا در صفحه 175 اشاره كرديم كه حديث ابى سعيد اشج نامبرده رجالش صحيح و موثق اند.
 
از اين گذشته، هر گاه رواياتى كه در ذيل اين آيات و آيات فراوان ديگر، مبنى بر اينكه اين آيات درباره امير المومنين على  ع  نازل شده، يا تاويل به او گرديده، يا بر حسب عمومى كه دارد يكى از نمونه هاى برجسته اش آن حضرت مى باشد. اگر اين روايات بر حسب پندار اين مرد غافل هيچ كدام صحيح نباشد، وظيفه محقق است كه همه اين تفاسير مورد اعتماد وصحاح و مسانيد و كتب حديث معتبر را، پاره پاره كند و قلم بطلان بر همه آنها بكشد، زيرا كتبى كه مملو از مطالب نادرست است به چه كار آيد؟ و چرا دانشمندان تكيه بر اين مطالب كنند؟ و چرا عمر عزيزشان را در جمع و ذخيره كردن آنها براى بكار بردن و پذيرفتن امت نسبت به مضامينش، صرف كنند؟
 
اگر اينها همه بايد فداى هواپرستى ابن كثير شود پس دانش پژوهان به چه كتابى بايد مراجعه كنندو چه پناهگاهى را محققان بايد مقصد خود سازند؟
 
بلى، تنها همين كتابها ماخذ و پناهگاه است. و ابن كثير خودش به اين ها مراجعه مى كند و در هر موضوع و هر مسئله اى جز در باب فضائل امير المومنين  ع  همين كتابها را مقصد قرار مى دهد، ولى به اين مورد كه مى رسد ديگر كينه توزى اش بجوش آمده با زبانى زشت و زننده وخامه اى گستاخ با آن مواجه مى شود.

6- در جلد 7 ص 356 از امام احمد از وكيع از اسرائيل از ابى اسحاق از زيد بن يثيع از ابى بكر، حديث برائت را آورده، آنگاه گويد: در اين حديث جاى ايراد و انكارى هست، زيرا در آن، امر به باز گردانيدن صديق شده است، در صورتى كه ابوبكر باز نگشت و امير حج بود... تا آخر.
 
پاسخ: بخوانيد و بر اين اجتهاد خنك كه در مقابل نص صورت گرفته بخنديد. نصى كه ثابت و يقين است و اجماع بر صحتش منعقد شده است. و ما به همين زودى حديث را با طرق بسيارش براى شما بيان خواهيم كرد.
 
7- در جلد هفتم صفحه 342از طريق امام احمد از ابن نمير از اجلح كندى از عبد الله بن بريده حديثى آورده كه قسمتى از آن چنين است: پيامبر  ص  فرمود: درباره على ع  سعايت نكنيد كه او از من، و من از اويم، و او صاحب اختيار شما بعد از من است.
 
آنگاه در تعقيب آن گويد: مقصود از اين تعبير نامعلوم است و اجلح شيعى است و روايتى را كه تنها شيعه اى نقل كند پذيرفته نيست و از كسانى كه ضعيف تر از اويند، پيروى كرده اند و خداوند آگاهتر است. و آنچه در اين باره حفظ شده، روايت احمد از وكيع از اعمش از سعد بن عبيده از عبد الله بن بريده از پدرش مى باشد كه گويد: رسول خدا  ص  فرمود: من كنت مولاه فعلى وليه  كسى را كه من مولاى اويم على  ع  ولى اوست .
 
پاسخ: آيا هيچ عربى كه از بنى اميه نباشد مى تواند اين تعبير را مشكوك و نامعلوم بداند؟ بااينكه متن آن كلامى است گويا، صريح، و آيا هيچ عربى مشروط به اينكه عوامل تعصب او را به شبهه نيندازد، پيدا مى شود كه در معنى اين جمله اظهار ناآشنائى كند؟ اين معنى صحيح و ثابتى كه از مصدر وحى با اسناد صحيح صادر شده و مويد به احاديث صحيح فراوانى به همين مضمون و معنى است؟
و آيا اين نامعلوم بودنى را كه ابن كثير مدعى آنست مربوط به استناد اين مطلب به گوينده اش، پيامبر  ص  اكرم است؟ با اينكه پيامبر  ص  پيوسته با تجليل اين سخن حكيمانه را بر زبان مى راند، و يا اين ناآشنائى را نسبت به امير المومنين صلوات اله عليه، ابراز مى كند و او را لايق اين مقام مى داند، در اين صورت ابن كثير با امثال فراوان اين كلمات كه شرق و غرب را پركرده است چه مى كند؟ كلماتى كه جاى هيچگونه خورده گيرى در اسناد و در مدلولش نيست.
 
آيا تاكنون شما از هيچ محدث دينى شنيده ايد حديثى را كه پيشوايان حديث در كتب صحاح و مسانيد خود، و در راس آنها در دو صحيح بخارى و مسلم نقل كرده اند، چون در اسنادش يكنفر شيعى وجود دارد آن را رد كنند.
 
مگر گناه شيعى چيست؟ وقتى مورد وثوق ائمه حديث باشد؟ مانند اجلح كه مورد وثوق ابن معين است.
حديث نامبرده را احمد در مسندخود 355/5 به اسناد مذكور نقل كرده است و ترمذى آن را به اختصار آورده و نسائى در خصائص/24، و ابن ابى شيبه بر طبق آنچه در كنز العمال 156/6 است، و محب الدين طبرى در رياض النضره 171/2 و حافظ هيثمى در مجمع الزوائد 128/9 و ديگران آن را روايت كرده اند و اسناد احمد نامبرده رجالش صحيح است مگر اجلح كه شنيديد موثق است.
 
و اينكه گويد: و آنچه دراين باره حفظ شده است روايت احمد از وكيع... نشانه كوتاهى و محدوديت اطلاعات او در امر حديث است و نشان دهنده اين پندار غلط اوست كه هر دو حديث سندشان منتهى به يكى- يعنى بريده- مى شود، و هر دو حديث افاده ولايت دارد و ندانسته است كه حديث  لا تقع فى على  يك واقعه شخصيه در مقابل قصه عمران بن حصين نامبرده در 215 است و حديث  من كنت مولاه  عين عبارت حديث غدير است كه جنبه عموميت دارد. و اين قضيه ر هر شخص هوشيار و آگاهى روشن است كه غير از قضيه غدير خم است.
 
8- ابن كثير در 196/2 كتابش اين عقيده را همراه با تكذيب، به شيعيان نسبت مى دهد كه: پاره اى از شيعيان معتقدند شتر خراسانى، كوهان هاى متعددش از روزى پيدا شد، كه زنان خاندان وحى در واقعه كربلا به اسارت افتادند، ازآن روز شتر خراسانى كوهان هاى متعدد پيدا كرد تا قسمتهاى جلو و عقب آنها را به پوشاند.
 
پاسخ- من گمان نمى كنم در شيعيان، سفيه و مجنونى پيدا شود كه پندارد كوهانهاى موجود در شتراعم از خراسانى و عربى اش از روزى كه واقعه كربلا پيش آمد، پديدار گشته باشد. هيچ شيعه اى اين سخن را نمى گويد، ولى از طريق دروغ به آنها نسبت مى دهند تا در آنها نقطه ضعف خرافاتى بوجود آرند، وگرنه هيچ شيعه اى اين عقيده را ندارد كه خاندان عصمت و طهارت هر چند در حال اسارت، زيورها و لباسهاى فاخر و پوشش هاى مجلل آنها را ربودند، اما كسى نگفته برهنه و عريان بودند و يا كمترين خوارى و فرومايگى احساس كردند، اينان مشمول عنايت ويژه خداوند بودندو خدا اين وضع را براى آنها نخواست. بلى اينان در راه جهادى كه بر عهده داشتند آزارها و مصيبت ها و گرفتاريهاى شديدى را تحمل كردند چنانكه مردانشان در راه خدا متحمل شدائد شدند. و هر مصيبتى كه مجاهدان در راه خدا تحمل كنند، چون در مقابل چشم خدا و در راه اوست افتخارى براى آنها بحساب مى آيدنه ننگ و عارى.
 
اينان با مردانشان در نهضت مقدسى كه پرده از روى رسوائيها، نيرنگها و نيتهاى سوء بنى اميه بر مى داشت شركت جستند. و سوء نيت آنان را كه نسبت به دين و جامعه اسلامى داشتند و براى بازگشت مسلمانان به جاهليت نخستين توطئه كرده بودند، بر ملا كردند:
 
در قبال اين توطئه ننگين، حسين  ع   مجسمه دين و هدايت  كه نگهبانى و پاسدارى دين جدش به او سپرده شده بود تا از دشمنان متعددى آن را حفظ كند و تا در چنين احوالى براى نجات امت اقدام كند، بپا خاست. خودش، خاندانش ياران و عزيزان، و حتى زنانش در اين موقعيت حساس و خطرناك همه با هم بپا خاستند تا جامعه دينى را از نيات شوم بنى اميه آگاه كنند و تيشه هاى سختى را كه به ريشه شريعت مى زدند به آنها بنماياندو نشان دهند اين كسى كه بر جايگاه خلافت اسلام واژگون، تكيه زده نه پيوندى با پيامبر خدا  ص  دارد و نه بهره اى از خلافت پيامبر او.
 
حسين  ع  پيوسته اين صفحه ننگين رابر بنى اميه فرا خواند تا سرانجام درقربانگاه كربلا جان خود را بر سر آن داد، و رهگذر زنان و فرزندانش به  شام  كشيده شد.
 
در اين اوضاع بود كه نفوس مردم، از بنى اميه و پيروانشان نفرت پيدا كرد و آنان را منفور خود ساختند تا جائيكه در زمان مروان حمار، زمين از لوث وجود آنان پاك گرديد.
 
اين است آنچه اينان بدست خود قراهم آوردند و خداى را بر بندگان ستمى نيست. و اينست مفاد آنچه مى گويند: دين اسلام چنانكه حدوثش محمدى بوده است، بقائش حسينى است. اينست حقيقت استوارى كه با براهين قاطع تقويت شده است، ولى ابن كثير و هم قدرانش از طرفداران روح اموى، از بدگوئى هاى خود نسبت به شيعه حسين  ع  با نسبتهاى دروغ به آنها دادن، دست نمى كشند، و از سخنان زننده شان خوددارى نمى كنند.
 
اين بود نمونه هاى ناچيزى از جنايات فراوان ابن كثير بر علم و امانتهاى اسلامى، و اين بود گوشه هائى از تزوير و پرده پوشيهاى او نسبت به حقايق آن. و ما را فرصت آن نيست كه همه معايب و زشتيهاى كتابش را در اينجا ايراد كنيم. و هر گاه بخواهيم، همه يا بسيارى از آنچه در آن كتاب از دروغها، و سخنان بى اساس و نسبتهاى ناروائى كه به مردم منزه داده و دشنامهاى زننده اى كه به رجال شيعه هنگام متعرض شدن تاريخشان، بدون مجوز اظهار داشته، و حملات ناجوانمردانه او را كه وجدان وعقل سليم آنها را ننگ و فضيحت مى داند، در اينجا بر شماريم، كتاب بزرگى را تشكيل مى داد، ولى ما بزرگوارانه براى حفظ شخصيت خود از آنها صرفنظر مى كنيم.
 
و آن كس كه باآشكار شدن راه هدايت، با پيامبر  ص، خلاف و دشمنى ابراز دارد و راهى جز راه مومنان را پيروى كند، او را در كارش، آزاد مى گذاريم و به عذاب جهنم مبتلايش ميسازيم، و او به بد راهى افتاده است.</description>
		<pubDate> Fri, 18 May 2012 01:37:20 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>احاديث صريح نبوى</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3151</link>
		<description>  احاديث صريح نبوى
1- پيامبر  ص  فرمود: اول كس از شما كه در حوض كوثر بر من وارد مي شود، آن كسى خواهد بود كه اول بار، اسلام آورده، يعنى على بن ابيطالب عليه السلام.
 
اين حديث را حاكم در مستدرك 136/3 نقل كرده و بر صحتش اعتراف نموده است و خطيب بغدادى در تاريخش 81/2 آنراآورده، و در استيعاب 457/2 و شرح ابن ابى الحديد نيز يافت ميشود.
 
و در تعبير ديگر آمده است: اول هذه الامه ورودا على الحوض اولها اسلاما على بن ابيطالب رضى الله عنه،
اين حديث در سيره حلبيه 285/1، سيره زينى دحلان 188/1 حاشيه سيره حلبيه يافت ميشود و در تعبير ديگر اول الناس ورودا على الحوض اولهم اسلاما على بن ابيطالب  مراجعه كنيد بمناقب فقه ابن المغازلى، و مناقب خوارزمى.
 
2-  پيغمبر  ص  به فاطمه فرمود: تو را به ازدواج كسى درآوردم كه بهترين فرد امت من است، علمش از همه بيشتر، و حلمش از همه برتر، و اسلامش بر ديگران اسبق است  مراجعه كنيد به صفحه 95 جلد 6 الغدیر علامه امینی .
 
3-  پيغمبر  ص  به فاطمه فرمود: على در بين اصحاب من اول كسى است كه اسلام آورده و سابقه دارترين فردى است كه بمقام تسليم رسيده است.  حديث صحيحى است مراجعه كنيد بصفحه 95 جلد 6 الغدیر علامه امینی.
 
4- پيامبر  ص  دست على را گرفته گفت: اين ست اول كسى كه به من ايمان آورده و اينست اول كسى كه روز قيامت با من مصافحه خواهد كرد، و اين ست صديق اكبر  مراجعه كنيد به جلد دوم 314 و 313 الغدیر علامه امینی
 
5- از ابى ايوب روايت شده كه گفت: رسول خدا  ص  فرمود: هفت سال فرشتگان تنها بر من و على درود ميفرستادند. زيرا تنها ما بوديم كه نماز ميگذارديم و هيچكس جز ما نماز نميگذارد.
 
مناقب فقيه ابن مغازلى با دو سند اسد الغابه 18/4 مناقب خوارزمى. و آنجا است كه پرسيدند: چرا چنين باشديا رسول الله؟ فرمود: زيرا كسى از مردان جز او با من نبود. كتاب فردوس ديلمى، شرح ابن ابى الحديد نقل از رساله اسكافى 258/3، فرائد السمطين باب 47.
 
6- ابن عباس گويد: پيامبر  ص  فرمود: اول كسى كه با من نماز گزارد على بود  فرائد السمطين باب 37 از چهار طريق 
 
7- معاذ بن جبل گويد: رسول خدا  ص  فرمود: يا على در امتياز نبوت من در مقابل تو قرار گرفته ام و پس از من پيغمبرى نخواهد بود و تو با هفت امتياز در مقابل مردم قرار گرفته اى و احدى از قريش را نميرسد انكار آن فضائل كند: تو اول كسى بوده اى كه بخدا ايمان آورده اى و در پيمان با خدا وفادارترين مردم و در امر او استورترين... تا آخر حديث  حليه الاولياء 66/1 
 
8- ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا  ص  در حالى كه دست به پشت على  ع  مي زد گفت: يا على هفت خصلت تو راست كه در روز قيامت كسى نتواند در آنها با تو محاجه كند تو اول مومنى هستى كه بخداايمان آورده اى، تو وفادارترين مومنى هستى كه بعهد خدا وفادارى كرده، و تو در امر خدا از همه مومنان استوارترى... تا آخر  حليه الاولياء 36/1 .
 
9- در بخشى از حديث ابى بكر هذلى و داود بن ابى هندشعبى از رسول خدا است كه به على فرمود: اين  على ع  اول كسى است كه بمن ايمان آورده و مرا تصديق كرده و با من نماز گزارده است.  شرح ابن ابى الحديد 256/3 

10- ابابكر و عمر به خواستگارى فاطمه  ع اقدام كردند، رسول خدا  ص  آنان را به اين عذر كه اين امر از حدود ماموريت من بيرون است، رد كرد. آنگاه على  ع  بخواستگارى آمد و پيغمبر  ص  پذيرفته، فاطمه  ع  را به ازدواج على  ع  درآورد و بدو فرمود: ترا به ازدواج كسى درآوردم كه بر همه امت در اسلام پيشى گرفته است. اين حديث را گروهى از صحابه مانند اسماء بنت عميس، ام ايمن، ابن عباس و جابر بن عبد اله، روايت كرده اند.  شرح ابن ابى الحديد 257/3 </description>
		<pubDate> Fri, 18 May 2012 00:24:48 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>روایان ناصبی بخاری </title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3150</link>
		<description>  سبک و سیاق صحاح در نقل حديث
شاخص انحراف از كتاب و سنت جمود در نقل احاديث بر كتب صحاح ششگانه است و دادن امتياز بيشتر به دو كتاب بخارى و مسلم است. بطورى كه هر گاه روايتى هر چند متواتر و در كتب مختلف حديث آمده باشد به مجرد اينكه در صحيحين يافت نشود به بهانه هاى نامقبول مردود شناخته شود. براى نمونه شما همين حديث متواتر غدير خم را بنگريد، ابن حزم گويد: اين حديث را علماى مانقل نكرده اند ابن تيميه گويد: از اشخاص موثق كسى آنرا روايت نكرده قاضى عضد ايجى و تفتازانى به بهانه اينكه شيخين در دو صحيحشان آنرا روايت نكرده اند، آنرا مردود شمرده اند، با اينكه شيخين خود اين ادعا را ندارند كه خارج از رواياتى كه نقل كرده اند و روايت صحيح ديگرى وجود ندارد. و نيز مانند حديث ذيل آيه مباهله كه نساءنا در آن حديث، به فاطمه زهرا سلام الله عليها تفسيرشده، و به اين ايراد حديث را محكوم كرده اند كه، غير از شيعه ديگران اين حديث را نقل نكرده اند.
اصولا در نقل حديث چيزى جز صدق راوى و ضبط و وثاقت او معتبر نيست، 
چنانكه اماميه روايت غير امامى را كه مورد وثوق باشد پذيرفته و اصطلاح موثق را براى آن بكار مى برند اگر افتخاراتي كه اهل سنت براى صحيحين و مخصوصا صحيح بخارى قائل اند منوط به ميزان صدق و وثاقت آن ست چرا براى ديگر كتب موثق حديث چنين اعتبارى قائل نيستند، و اگر بخاطر امتيازى ديگر است آن امتياز كدام است؟ 
بلى ما آن امتياز را يافته ايم امتياز بخارى در كتمان حقايق تعصب و دشمنى با اهل بيت پيغمبر و ناديده گرفتن روايات قطعى، متواتر از ماخذ مورد اعتماد است.
 
بخارى در اسناد خود، از نقل روايت بسيارى از علماى امت و اعلام حديث كه به خاندان پيغمبر  ص  منسوب بوده اند، خوددارى كرده و بجاى آنها، از معروفين به نصب و دشمنى اهل البيت، از خوارج و ديگر دشمنان امير المومنين  ع  و خاندانش روايت نقل كرده است.
 
براى نمونه يكى از راويان مورد وثوق بخارى، عمران بن حطان السدوسى بصرى متوفى 84 ه كه از روساى خوارج است، كسى كه به دشمنى امير المومنين  ع  در مدح ابن ملجم مرادى گويد:
 
افتخار بر ضربتى كه از مردى پرهيزگار تنها بخاطر رضاى خداى بزرگ، صورت گرفت. يعنى درست كسى كه با اين روش روياروى پيامبر  ص  بمخالفت برخاسته آنجا كه فرمايد  ص : يا على اتدرى من اشقى الاولين فقال  ع  الله و رسوله اعلم فقال عاقر الناقه قال يا على اتدرى من اشقى الاخرين قال على ع  الله و رسوله اعلم قال  ص : قاتلك يا على.
 
ما نميدانيم، وقتى كسى تا اينجا مخالفت پيامبر  ص  كند كه اشقى الاخرين او را، پرهيزگارش نامد چه نوع وثاقتى در او پديد مى آيد كه مورد اعتماد بخارى وثوق او مى گردد ولى روايات اهل بيت پيامبر  ص  و حتى امام باقر و امام صادق  ع  نزد بخارى، بى اعتبار است.
 
از اينرو بخارى ميان هزارها روايتى كه در منقبت و فضيلت مولا على بن ابيطالب  ع  و اهل بيت رسيده و ديگران آنها را نقل كرده اند، جز سه چهار روايت بيشتر نياورده است.
 
انحراف از كتاب و سنت در مورد حديث منحصر به بخارى نيست مطالعات عميقى كه در زمينه تاريخ و سيرت نبوى و حديث اسلامى اخيرا صورت گرفته، پرده از روى جناياتى كه مقام خلافت و دستگاههاى رهبرى اسلامى بر سر حديث وسنت پيغمبر  ص  آورده اند، برداشت، و معلوم ساخت قومى كه خود را با شعار حسبنا كتاب الله از سنت بى نيازميديدند و كسى را كه حديثى از پيغمبرنقل كند به شكنجه، تبعيد و زندان تهديد مى كردند، چه پيش آمد كه نقل و پخش حديث مورد توجه دستگاه خلافت واقع شد و براى استخدام حديث و محدث كه بسود دستگاه خلافت از راه جعل و تزوير و تزوير و دروغ. حديث بسازد به تلاش افتادند و بازار حديث سازى رونق گرفته، و سوداگران حديث با نقل محصولات خود حربه جديدى بدست خلفاى وقت، براى كوبيدن دسته هاى مخالف دستگاه دادند، و حتى گاه اين عمل بعنوان دين و صلاح و تقوا انجام گرفت، هر چند كار تدوين حديث بين اهل سنت بر اثر منع خليفه دوم تا زمان عمر بن عبد العزيز  سال 99 يا 98  به تاخير افتاد.
 
ولى در همه اين احوال نفوذ و تسلط دستگاه حاكمه بر اين منبع فكرى اسلامى بخوبى قابل بررسى و ملاحظه است.</description>
		<pubDate> Fri, 18 May 2012 00:04:31 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>روایان ناصبی بخاری </title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3149</link>
		<description>  سبک و سیاق صحاح در نقل حديث
شاخص انحراف از كتاب و سنت جمود در نقل احاديث بر كتب صحاح ششگانه است و دادن امتياز بيشتر به دو كتاب بخارى و مسلم است. بطورى كه هر گاه روايتى هر چند متواتر و در كتب مختلف حديث آمده باشد به مجرد اينكه در صحيحين يافت نشود به بهانه هاى نامقبول مردود شناخته شود. براى نمونه شما همين حديث متواتر غدير خم را بنگريد، ابن حزم گويد: اين حديث را علماى مانقل نكرده اند ابن تيميه گويد: از اشخاص موثق كسى آنرا روايت نكرده قاضى عضد ايجى و تفتازانى به بهانه اينكه شيخين در دو صحيحشان آنرا روايت نكرده اند، آنرا مردود شمرده اند، با اينكه شيخين خود اين ادعا را ندارند كه خارج از رواياتى كه نقل كرده اند و روايت صحيح ديگرى وجود ندارد. و نيز مانند حديث ذيل آيه مباهله كه نساءنا در آن حديث، به فاطمه زهرا سلام الله عليها تفسيرشده، و به اين ايراد حديث را محكوم كرده اند كه، غير از شيعه ديگران اين حديث را نقل نكرده اند.
اصولا در نقل حديث چيزى جز صدق راوى و ضبط و وثاقت او معتبر نيست، 
چنانكه اماميه روايت غير امامى را كه مورد وثوق باشد پذيرفته و اصطلاح موثق را براى آن بكار مى برند اگر افتخاراتي كه اهل سنت براى صحيحين و مخصوصا صحيح بخارى قائل اند منوط به ميزان صدق و وثاقت آن ست چرا براى ديگر كتب موثق حديث چنين اعتبارى قائل نيستند، و اگر بخاطر امتيازى ديگر است آن امتياز كدام است؟ 
بلى ما آن امتياز را يافته ايم امتياز بخارى در كتمان حقايق تعصب و دشمنى با اهل بيت پيغمبر و ناديده گرفتن روايات قطعى، متواتر از ماخذ مورد اعتماد است.
 
بخارى در اسناد خود، از نقل روايت بسيارى از علماى امت و اعلام حديث كه به خاندان پيغمبر  ص  منسوب بوده اند، خوددارى كرده و بجاى آنها، از معروفين به نصب و دشمنى اهل البيت، از خوارج و ديگر دشمنان امير المومنين  ع  و خاندانش روايت نقل كرده است.
 
براى نمونه يكى از راويان مورد وثوق بخارى، عمران بن حطان السدوسى بصرى متوفى 84 ه كه از روساى خوارج است، كسى كه به دشمنى امير المومنين  ع  در مدح ابن ملجم مرادى گويد:
 
افتخار بر ضربتى كه از مردى پرهيزگار تنها بخاطر رضاى خداى بزرگ، صورت گرفت. يعنى درست كسى كه با اين روش روياروى پيامبر  ص  بمخالفت برخاسته آنجا كه فرمايد  ص : يا على اتدرى من اشقى الاولين فقال  ع  الله و رسوله اعلم فقال عاقر الناقه قال يا على اتدرى من اشقى الاخرين قال على ع  الله و رسوله اعلم قال  ص : قاتلك يا على.
 
ما نميدانيم، وقتى كسى تا اينجا مخالفت پيامبر  ص  كند كه اشقى الاخرين او را، پرهيزگارش نامد چه نوع وثاقتى در او پديد مى آيد كه مورد اعتماد بخارى وثوق او مى گردد ولى روايات اهل بيت پيامبر  ص  و حتى امام باقر و امام صادق  ع  نزد بخارى، بى اعتبار است.
 
از اينرو بخارى ميان هزارها روايتى كه در منقبت و فضيلت مولا على بن ابيطالب  ع  و اهل بيت رسيده و ديگران آنها را نقل كرده اند، جز سه چهار روايت بيشتر نياورده است.
 
انحراف از كتاب و سنت در مورد حديث منحصر به بخارى نيست مطالعات عميقى كه در زمينه تاريخ و سيرت نبوى و حديث اسلامى اخيرا صورت گرفته، پرده از روى جناياتى كه مقام خلافت و دستگاههاى رهبرى اسلامى بر سر حديث وسنت پيغمبر  ص  آورده اند، برداشت، و معلوم ساخت قومى كه خود را با شعار حسبنا كتاب الله از سنت بى نيازميديدند و كسى را كه حديثى از پيغمبرنقل كند به شكنجه، تبعيد و زندان تهديد مى كردند، چه پيش آمد كه نقل و پخش حديث مورد توجه دستگاه خلافت واقع شد و براى استخدام حديث و محدث كه بسود دستگاه خلافت از راه جعل و تزوير و تزوير و دروغ. حديث بسازد به تلاش افتادند و بازار حديث سازى رونق گرفته، و سوداگران حديث با نقل محصولات خود حربه جديدى بدست خلفاى وقت، براى كوبيدن دسته هاى مخالف دستگاه دادند، و حتى گاه اين عمل بعنوان دين و صلاح و تقوا انجام گرفت، هر چند كار تدوين حديث بين اهل سنت بر اثر منع خليفه دوم تا زمان عمر بن عبد العزيز  سال 99 يا 98  به تاخير افتاد.
 
ولى در همه اين احوال نفوذ و تسلط دستگاه حاكمه بر اين منبع فكرى اسلامى بخوبى قابل بررسى و ملاحظه است.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 23:52:21 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>ابن حجر:ابن تيميه راخداگمراه کرده</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3148</link>
		<description>  انکار مناقب دهگانه که مخصوص علي بن ابيطالب است
ابن تيميه گويد: 
رافضى  علامه حلى  گويد از عمرو بن ميمون روايت شده كه گفت: براى على بن ابى طالب ده فضيلت انحصارى است:
1- پيغمبر  ص  فرمود:  مردى را بر انگيزم كه خدايش او را نگهدار است، او خداى و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را  همه گردن كشيدند تا ببينند آنكس كيست؟
پيغمبر فرمود: على بن ابى طالب كجا است؟ 
گفتند او با چشم درد شديد در آسياب به آرد كردن پرداخته، ديگران از اين كار امتناع داشتند، گويد: در اين وقت على با چشم دردى شديد كه قادر به ديدن نبود فرا رسيد، و پيغمبر در چشمش دميد، آنگاه سه بار پرچم را به اهتزاز در آورده به دستش داد و على صفيه بنت حيى را آورد.
 
2- گويد و نيز سوره برائت را پيامبر به دست ابابكر فرستاد و على را به دنبال او گسيل داشت تا سوره را از او بگيرد، و فرمود: نبايد كسى آن را ببرد مگر كسي كه او از من، و من از او باشم.
 
3- و به عمو زادگانش كه على هم با آنها نشسته بود گفت: 
كدام يك از شما در دنيا و آخرت با من همكارى مى كند همه امتناع كردند، على گفت: 
منم همكار شما در دنيا و آخرت، پيغمبر از سخن او گذشت و به طور خصوصى يك يك آنان را مخاطب قرار داده و فرمود: كدامتان با من همكارى مي كند و در دنيا و آخرت با من متحد مى شود؟
هيچكس جواب مثبت نداد و باز على فرمود: 
من در دنيا و آخرت ولايت و اتحادشما را مى پذيرم. پيغمبر  ص  فرمود: 
تو ولى و همكار منى در دنيا و آخرت.
 
4- گويد: على اول كسى بود كه بعد از خديجه از مردان، اسلام آورد،
 
5- و پيغمبر خدا  ص  جامه خود را گرفت و آن را با على و فاطمه و حسن و حسين نهاد و گفت: خواست خدا براى شما اهل بيت اين ست كه پليدى از ساحت تان بزدايد و شما را از هر آلودگى پاك پاك كند
 
6- و گويد: على خود را به خدا فروخت و لباس پيامبرش  ص  را پوشيد و آنگاه در جاى پيغمبر  ص  بيتوته كرد در حاليكه مشركين او را سنگ مى انداختند.
 
7- و پيامبر  ص  مردم را براى جنگ تبوك از مدينه بيرون آورده بود، على او را گفت: 
اجازه مى دهيد من هم با شما بيرون آيم؟
پيامبر  ص  او را فرمود: نه، على را گريه آمد، پيغمبر او را گفت:
آيا نمى پسندى نسبت تو به من همچون نسبت هارون بموسى باشد جز اينكه تو پيامبر نيستى.
 
و لا ينبغى ان اذهب الا و انت خليفتى.
 
اين شايسته نيست كه من بروم جز اينكه در نبودنم تو جانشينم باشى.
 
8- و پيغمبر خدا  ص  على را گفت:
 
انت وليى فيكل مومن بعدى.
 
 تو نسبت به هر مومنى بعد از من , نماينده منى 
 
9- و گويد پيامبر  ص  همه درهاى مسجد را جز درى كه على رفت و آمد مى كرد، بست و او با حال جنابت وارد مسجد مى شد، مسجد راه او بود و او راه ديگرى غير از مسجد نداشت.
 
10- و درباره او گفت: من كنت مولاه فعلى مولاه، هر كه را من مولاى اويم، على او را مولى است.
 
آنگاه پاسخ مى دهد كه فشرده سخنانش اين است:
 
اگر حديث عمرو بن ميمون ثابت گردد، روايتش مرسل خواهد بود نه مسند، و در آن الفاظى ديده مى شود كه دروغ به پيغمبر  ص  بسته اند مانند اين جمله: 
لا ينبغى ان اذهب الاو انت خليفتى:  شايسته نيست من بروم جز اينكه در نبودنم تو جانشين من باشى  زيرا بارها پيغمبر  ص  رفت كه جانشينش ديگرى جز على بود، آنگاه عده اى از حكام منصوب از قبل پيغمبر در مدينه را نام برده، گويد جانشينى پيغمبر در سال جنگ تبوك بر كسى جز زنان، كودكان ذوى اعذار و آن سه كس كه تخلف كردند و متهمان به نفاق، نبود. و شهر مدينه در امنيت كامل بسر مى برد، جاى ترس بر اهل مدينه نبود و جانشينى جنبه جهاد نداشت.
 
و نيز آنجا كه گويد: همه درهاى مسجد را جز درى كه على رفت و آمد مى كرد، بست، اين جمله را شيعه، در قبال آنچه در صحيح از ابى سعيد، از پيغمبر  ص  نقل شده كه در بيمارى وفاتش فرمود:  همانا امين ترين مردم در مالش و دوستيش براى من، ابو بكر است، اگر من جز خداى خود كسى را به دوستى مى گرفتم ابا بكر را دوستم مى ساختم
ولى تنها برادرى و دوستى اسلامى است، در مسجد نبايد دريچه اى باقى ماند جز اينكه مسدود گردد مگر دريچه ابى بكر ، جعل كرده اند. روايت نامبرده را ابن عباس در هر دو صحيح نقل كرده است. و نيز اين سخن، كه انت وليى فيكل مومن بعدى  تو نسبت به هر مومنى بعد از من نماينده منى  اين حديث به اتفاق حديث شناسان، مجعول است.
 
سپس در تعقيب سن به ذكر خرافات و ياوه هائى درباره عدم اختصاص اين مناقب به على  ع  دست زده است.
 
پاسخ اعتراض در حديث منزلت
 
گويا ديدگان او از مراجعه به امام مذهبش، احمد بن حنبل هم كور است او در 1ر331 كتاب خود از يحيى بن حماد، از ابى عوانه، از ابى بلج، از عمرو بن ميمون از ابن عباس حديث را نقل ميكند. رجال سند اين حديث غير از ابى بلج همه رجال صحيح و او موثق است . همين حديث را به سندى كه همه رجالش صحيح و مورد وثوقند حافظ نسائى در خصائص 7، و حاكم در مستدرك 3ر132 نقل كرده اند. و حاكم و ذهبى صحت آنرا، تاييد كرده اند. و نيز طبرانى چنانكه در مجمع الزوائد است و هيثمى با تاييد صحت حديث، آن را نقل كرده، ايو يعلى  البدايه و النهايه، و ابن عساكر در اربعين الطوال، و ابن حجر در الاصابه 2ر509 و گروه ديگر... كه در جلد اول الغدیر 1ر97 آمده.
 
بدين ترتيب او چه حق دارد، حديث را بدروغ مرسل خواند و سند متصلش را كه صحيح و ثابت هم هست، منكر گردد؟ آيا با امانتهاى نبوت اينطور بايد رفتار كرد؟ آيا دست امانت است كه با سنت پيغمبر و علم و دين اين چنين بازى مى كند؟!
 
شگفت تر از اين نسبت نادرست، اظهار نظر او در جمله هاى حديث براى تباه كردن معنى و مفاد آن است به اين پندار كه سخن منسوب به پيغمبر  ص .
 
 لا ينبغى ان اذهب الا و انت خليفتى: 
 شايسته نيست من بروم مگر در نبودم تو خليفه من باشى  به اين دليل دروغ است كه پيغمبر چند بار ديگر از مدينه خارج شد و جانشينش در هر نوبت كسانى غير از على بودند.
 
هر كس حقيقت امر را، در اوضاع و احوال جارى در حديث بنگرد مى فهمد اين موضوع، يك واقعه شخصى است كه از خود داستان تجاوز نمى كند، زيرا پيغمبر مى دانست در اين سفر، جنگى بر پا نمى شود، و مدينه از اين نظر كه مسلمانان از ناحيه عظمت پادشاه روم  هرقل  و پيشدستى سپاه جرارش دچار اضطراب بود، نياز شديد به جانشينى فردى چون امير المومنين داشت، اينان گمان مى كردند رسول خدا  ص  و صحابه ملازمش قدرت مقاومت در برابر آنها ندارند و از اين رو گروهى از منافقان تخلف ورزيدند. و نزديكترين احتمال در مدينه بعد از غيبت پيغمبر اين بود كه منافقان براى تضعيف قدرت و تقرب به حاكم بلاد روم كه در آن وقت عازم مدينه بود، دست به يك شورش انقلابى بزنند.
 
در اين وضع حساس مي بايد جانشين پيغمبر  ص  در مدينه كسى چون امير المومنين  ع  باشد تا در ديدگان مردم پر هيبت و درنزد شورشيان با عظمت تلقى گردد و اين تنها امير المومنين ع  است كه با شدت عمل، دليرى در اقدام، و قاطعيت خود چنين خطرى را ميتواند پيشگيرى كند. و گر نه در هيچ مقامى امير المومنين  ع  از پيغمبر  ص  غير از اين واقعه فاصله نگرفته است اين امر مورد اتفاق سيره نويسان است و سبط ابن جوزى در تذكره ص 12 بدان اعتراف كرده است- شخص محقق مى تواند بيان ما را از گفتار پيغمبر  ص  به على  ع  كه فرمود:
 
كذبوا و لكن خلفتك لما ورائى:
 
 دروغ مي گويند ولى من تو را براى پشت سرم  مدينه  به جاى گذاردم ، استنتاج كند: در آنجا كه ابن اسحاق به سندهاى خودش از سعد بن ابى وقاص روايت نمود كه وقتى پيغمبر به محل  جرف  رسيد عده اى از منافقان نسبت به امارت على در مدينه ايراد گرفته گفتند پيغمبر او را براى بی حالى و سنگينى اش از جهاد در مدينه بجاى گذارد، على سلاح بر گرفت و بيرون شد، و در محل جرف خدمت پيغمبر آمد، گفت:
 در هيج جنگى از شما جدا نمانده ام در اين جنگ منافقان پندارند مرا از روى سنگينى ام بجاى گذارده ايد ، پيغمبر  ص  فرمود: كذبوا و لكن خلفتك لما ورائى... تا آخر حديث. و درروايت صحيح از پيغمبر  ص  است كه وقتى مى خواست براى نبرد  تبوك  حركت كند فرمود:
 
لا بد ان اقيم، او تقيم:
 
چاره اى نيست كه بايد يا من خود بمانم و يا تو بمانى، آنگاه على را بجاى خود نهاد.
 
با توجه به اين مطالب، بايد دانست اين سخن آن حضرت  ص   لا ينبغى ان اذهب الا و انت خليفتى  مفهومى جز براى خصوص اين واقعه ندارد و در اين تعبير هيچگونه عمومى كه شامل هر نوبتى كه پيغمبر از مدينه خارج شده باشد، ديده نمى شود، از اين رو درست نيست ما آن را به مواردى كه پيغمبر در وقايع ديگر، اشخاص ديگرى را خليفه خود گذارده است، نقض كنيم. زيرا در آن موارد و وقايع، خطر شورش انقلابى كه اشاره كرديم، موجود نبود. و در صحنه نبرد نياز بيشترى بوجود امير المومنين  ع  احساس مي شد، چون جز او كسى نمى توانست حملات قهرمانان دلير عرب و صفوف متشكلشان را بشكند از اينرو  پيامبر  ص  در بردن امير المومنين همراه خود به جنگها، يا جانشينى او در غيابش در مدينه، از مصلحت قوى تر، پيروى مى فرمود:
 
موضوع ديگر، اينكه، آن مرد كوشيده است، عنوان جانشينى نامبرده را كوچك جلوه داده، گويد: جانشينى پيغمبر در سال جنگ تبوك.. در صورتي كه با نظر تحقيق عنوان اين خلافت از جنبه هاى مختلف، كه در زير اشاره مي كنيم بزرگ جلوه مى كند:
 
1- اين جمله پيغمبر  ص  كه فرمود:
 
اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى؟:
 
 آيا راضى نيستى كه نسبت با من مانند نسبت هارون به موسى باشد؟
 اين جمله نشان مى دهد هر آنچه براى پيغمبر بود از هر درجه، مقام، نهضت، حكم، امارت و سيادت، براى امير المومنين ثابت است مگر آنچه استثنا شده چنانكه براى هارون نسبت به موسى چنين بود. 
اين مقام خلافت پيامبر  ص  است و على  ع  را جاى خود نشاندن، نه او را به كارى گماردن چنانكه پنداشته اند. پيغمبر  ص  قبل از اين واقعه، مردمى را بر بلاد، امارت بخشيده و در خود مدينه افرادى را گمارده بود، و جنگهاى كوچك كه خود مستقيما شركت نمى كرد، فرماندهانى نصب كرد، كه نسبت به هيچكدامشان، جمله اى را كه در اين واقعه گفت، ايراد نفرمود. از اين رو بايد گفت اين منقبت، تنها از خصوصيات شخص امير المومنين  ع  است.
 
2- سخن پيامبر  ص  كه از سعد بن ابى وقاص نقل شد كه فرمود:  دروغ مى گويند ولى من تو را بر اى پشت سر خود بجاى گذاردم  در وقتى كه عده اى از رجال منافقان نسبت به فرماندارى على  ع  انتقاد مى كردند، اشاره پيغمبر  ص  به همان چيزى است كه قبلا بيان داشتيم و آن ترس از حمله و شورش منافقان در غياب پيغمبر  ص  به مدينه است و نگهداشتن امير المومنين  ع  در مدينه، براى حفظ اسلام از ويرانى، و پيشگيرى از گسترش اخلال منافقان در كار مسلمانان.
 
اگر نبود آنكس كه شدتشان را، با دليرى قاطع و تيز بينى مخصوص در هم شكند، خطر منافقان تنها مركز اصيل اسلامى را تهديد ميكرد، باين ترتيب پيغمبر  ص  على را براى يك قيام مجدانه در مقابل منافقان كه از ديگر كسان ساخته نبود، بجاى خود درمدينه نهاد.
 
3- در حديث براء بن عازب و زيد بن ارقم است كه وقتى رسول خدا  ص  خواست به جنگ رود به على گفت: چاره اى نيست كه در مدينه بايد يا من بمانم يا تو، و آنگاه على را بجاى خود نهاد، نشان ميدهد ماندن امير المومنين  ع  در حفظ  اسلام و زدودن فساد تبهكاران در حد ماندن پيامبر  ص  موثر است و اين كار مهم بدست هر يك از آن دو بزرگ مرد يكنواخت ساخته است. و اين عاليترين پايه و مقامى است كه ميتوان تصور كرد.
 
4- سعد بن ابى وقاص پيوسته می گفت: بخدا سوگند اگر يكى از سه فضيلت على براى من بود، من آن را برتر از هر چه آفتاب بر آن تابد مى دانستم، آنچه پيغمبر  ص  در باز گرداندن او از تبوك او را گفت:
 
اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى:
 
 آيا راضى نيستى مقام تو نسبت به من، مقام هارون نسبت به موسى باشد .
 
مرا گفته بود، اين جمله مرا محبوبتر بود از هر چه آفتاب بر آن تابد... تا آخر.
 
مسعودى در مروج الذهب 2ر61 بعد از بيان حديث گويد: من در صورت ديگر روايات از على بن محمد بن سليمان نوفلى در گزارش حال عايشه و ديگران يافتم كه:
وقتى سعد اين جمله را به معاويه گفت و مردم از مجلس آماده برخاستن شدند، معاويه براى سعد تيزى رها كرد و او را گفت بنشين تا پاسخ مرا از گفتارت بشنوى تو هيچگاه نزد من بيش از امروز مورد توبيخ و ملامت نبوده اى، پس چرا او را يارى نكردى؟ و چرا از بيعتش، سر باز زدى؟
 
اگر من آنچه را تو از پيغمبر  ص  شنيدى، شنيده بودم تا آخر عمر خدمتگذار على مى شدم.
سعد گفت: بخدا سوگند، من به جاى تو، از تو شايسته ترم، معاويه گفت:
ولى بنو عذره زير بارت نمى روند. و چنانكه گفته اند سعد منسوب به يكى از مردان بنى عذره بود... تا آخر.
و در نزد حفاظ، پايدارنده اسناد، به صحت پيوسته است كه معاويه، سعد را گفت: 
ما منعك ان تسب ابا تراب:
 چه باعث شده تو از ناسزا گوئى به ابو تراب، سر باز مى زنى .
گفت: تا سه سخن از پيامبر خدا  ص  بياد دارم نه تنها او را ناسزا نتوانم گفت، بلكه اگر يكى از آن سخنان براى من بود از اشتران سرخ موى آن را برتر مى دانستم، شنيدم رسول خدا  ص  در حالي كه او را در واقعه تبوك بجاى خود در مدينه مى گمارد و على به او گفت يا رسول الله  مرا با زنان و كودكان بجاى مي گذارى؟  پيامبر  ص  او را گفت:
اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.
 
و در حديثى نقل شده شده كه وقتى سعد بر معاويه وارد شد، معاويه گفت: چرا همراه ما نجنگيدى؟ پاسخ داد بادى غليظ و تيره بر من گذشت، من اشترم را گفتم اخ، اخ تا بنشيند و چون باد تيره بر طرف شد من راه را شناختم و به راه افتادم. معاويه گفت:  در كتاب خدا اخ، اخ نيست ولى اين كلام خداى بزرگ است كه:
و ان طائفتان من المومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر الله:
 
 هر گاه دو گروه از مومنان با هم به جنگ پردازند در آغاز بايد بين آنها صلح بر قرار كنيد و هر گاه يكى بر ديگرى تجاوز كرد، با متجاوز بايد بجنگيد تا به حكم خدا باز گردد ، بخدا سوگند تو نه با گروه متجاوز در مقابل گروه دادگر، و نه با گروه داد گر در مقابل گروه متجاوز بودى، سعد گفت من نمى خواستم با مردي بجنگم که پيامبر خدا ص درباره او گفته است:
انت مني بمنزله هارون من موسي غير انه لانبي بعدي.
معاويه گفت: چه کسی اين گفتار را با تو شنيده است؟ 
سعد گفت فلان و فلان و فلان تا رسيدم به ام سلمه.معاويه گفت: ولي اگر من از پيغمبر ص شنيده بودم با علي نمي جنگيدم. مراجعه کنيد تاريخ ابن کثير 8 ر 77.
 
امري را که سعد در رديف حديث رايت، و ازدواج با صديقه طاهره به وحي خداي عزيز که آن هر دو از بزرگترين فضائل است، مي داند. و اگر معاويه آن را شنيده بود ديگر به جنگ علي اقدام نمي کرد و تا زنده بود خادم آستان علي مي بود، بايد تا آن حد مهم باشد که سعد بخود اجازه دهد آن را بيشتر از هر چيزي که خورشيد بر آن تابد، دوست بدارد، يا براي او از اشتران سرخ موي محبوبتر باشد، و نيز آنقدر ارزش داشته باشد که معاويه اگر شنيده بود، عمرانه خدمتگذاري علي را اختيار مي کرد، بديهي است اين امر مهم غير از جانشين ساختن فردي است بر خانواده خود تا در رفع نيازمنديهاي زندگي آنان قيام کند، چنانکه کار مستخدمان است. يا اينکه ديدبان و جاسوس منافقان باشد تا تجسس در احوال آنان کند چنانکه وظيفه طبقه پست مستخدمان دولت ها است.
 
5- سخن سعيد بن مسيب: وقتي حديث را از ابراهيم يا از عامر دو فرزند سعد بن ابي وقاص شنيد گفت: بخود رضايت نميدهم تا در اين باره شخصا با سعد مواجه شوم، نزد او آمده گفتم: حديثي که فرزند تو عامر بر من فرو خواند چيست؟ 
او انگشتانش را در گوشهايش کرد و گفت از رسول خدا شنيدم و گرنه گوشهايم کر باد آيا چه چيز اين حديث را سعيد بزرگ مي پنداشت تا جائيکه مي کوشيد خبر مربوط به آن را پس از آنکه از فرزند سعد شنيده، از خود سعد بشنود.
آنگاه سعد با تاکيدي که ذکر شد، از حديث ياد کرد، ما نمي دانيم او چه فهميده، مسلما او چيزي جز همان معني با عظمتي را که ما متذکر شديم به خاطر نياورده است.

6- گفتار امام ابى البسطام شعبه بن حجاج درباره حديث، كه گويد: 
هارون افضل امت موسىع بود پس بايد علىع نيز افضل امت محمدص باشد تا اين نص صريح كه روايتش هم صحيح است محفوظ ماند، چنانكه موسى به برادرش هارون گفت: اخلفنى فى قومى و اصلح:
 تو درميان قوم جانشين من باش و با صلاح آنان بكوش 
 
7- طيبى گويد: حرف من در انت منى بمنزله هارون، خبر مبتدا است و من. اتصاليه است و متعلق خبر خاص ميباشد و با در  بمنزله  زائد است ماندن آيه: فان آمنوا بمثل ما آمنتم به:
 
 اگر ايمان آورند، ايمانى مانند ايمان شما ، و معنى حديث اين مى شود: تو متصلى با من. و جايگزينى از جانب من، مقامى را كه هارون نسبت به موسى جايگزين بود، در اينجا تشبيهى به نظر مى آيد كه وجه شبه مبهم است و جمله بعدى از آن پرده بر مى دارد: الا انه لا نبى بعدى از اين رو معلوم مى شود رابطه و اتصال نامبرده از ناحيه نبوت نيست، بلكه پائين تر از نبوت و آن خلافت است.
 
يكى ديگر از احاديثى را كه آن مرد تكذيب مى كند سخن: 
 و سد الابواب الا باب على  است، يعنى:  همه درهاى مسجد جز در خانه على را پيغمبر  ص  مسدود ساخت . و گويد اين حديث را از باب مقابله بمثل، شيعيان جعل كرده اند.

پاسخ اعتراضات و از جمله اثبات حديث سد ابواب
پاسخ- براى انتساب جعل حديث در اين مورد به شيعه علتى جز بى آزرمى و پر مدعائى و ردكردن حقايق مسلم، با هو جنجال، نمى شناسيم، اين كتابهاى پيشوايان اهل سنت و از جمله مسند امام مذهبش احمد، در برابر دو چشم اوست. روايت مزبور را با سندهاى فراوان كه همه صحيح و حسن اند، از گروهى از صحابه كه تعدادشان به حد تواتر اصطلاحى خودشان مى رسد، نقل كرده اند كه از ميان آنها اين عده را نام مى بريم.
1- زيد بن ارقم: گويد: چند نفر از اصحاب پيامبر  ص  درهاى رفت و آمدشان در داخل مسجد بود گويد: روزى پيامبر  ص  فرمود: جز در خانه على اين درها را بايد به بنديد، گويد: مردم در اين باره به سخن آمدند. پيامبر خدا  ص  برخاست، درود ثناى حق گفت و سپس چنين بيان داشت: من گفتم اين درها را جز در خانه على ببنديد، بعضى از شما حرفهائى زدند، من درى را از پيش خود نمى بندم و نمى گشايم مرا به چيزى فرمان دادند و من آن را پيروى كردم.
 
سند حديث را در مسند احمد 4ر369 چنين مى يابيم:
 
محمد بن جعفر ما را از عوف بن ميمون ابى عبد الله، و او از زيد بن ارقم روايت كرده، رجالش همگان رجال صحيح اند جز ابى عبد الله ميمون كه او مورد وثوق است و به اين ترتيب حديث به تصريح حفاظ صحيح، و رجالش همه موثق اند.
 
نسائى در سنن كبرايش و خصائصش 13 از حافظ محمد بن بشار كه اجماع به صحت استدلال به حديثش منعقد شده،  اين را ذهبى گفته  با همان سند قبلى نقل كرده، و حاكم درمستدرك 3ر125 با اعتراف به صحت، حديث را آورده، و ضياء مقدسى در المختاره مما ليس فى الصحيحين، و كلا باذى در معانى الاخبار بنابر نقل  القول المسدد  17، و سعيد بن منصور درسننش، و محب الدين طبرى در رياض 2ر192، و خطيب بغدادى از طريق حافظ محمد بن بشار، و گنجى در الكفايه 88، و سبط ابن جوزى در تذكره 24، و ابن ابى الحديد در شرحش 2ر451، و ابن كثير در تاريخش 7ر342، و ابن حجر در القول المسدد 17 حديث را نقل كرده اند.
 
و ابن حجر گويد: ابن جوزى آن را از طريق نسائى در رديف مجعولات آورده و بخاطر ميمون به آن ایراد گرفته است، ولى مرتكب خطائى آشكار شده زيرا ميمون را بسيارى، توثيق كرده و درباره حفظ او سخن گفته اند، و ترمذى حديثى را از او غير از اين حديث صحيح دانسته است و نيز در فتح البارى 7ر12 پس از روايت حديث گويد: رجال حديث همه مورد وثوقند.، و سيوطى در جمع الجوامع بر طبق نقل الكنز 6ر157 و 152، و هيثمى در مجمع الزوائد 9ر114، و عينى در عمده القارى 7ر592، و بدخشى در نزل الابرار 35 نقل كرده و بدخشى اضافه ميكند اين روايت را احمد، نسائى، حاكم و ضياء باسنادى كه رجالش مورد وثوقند نقل كرده اند.
 
2- عبد الله بن عمر بن الخطاب گويد: سه خصلت فرزند ابى طالب را دادند كه هر گاه يكى از آنها براى من بود، من آن را از اشتران سرخ موى محبوبتر مى دانستم، پيامبر خدا  ص  دخترش را به ازدواج او در آورد و فرزندانى از او به هم رسانيد، درهاى  متصل به مسجد  را بست و در خانه او را نه بست، پرچم را روز خيبر بدست او داد.
 
در مسند احمد ج 2ر26 سند حديث چنين آمده است:
 
وكيع از هشام بن سعد، از عمر بن اسيد، از ابن عمر روايت كرده است. حافظ هيثمى درمجمع الزوائد 120/9 گويد حديث را احمد و ابو يعلى روايت كرده اند و رجال هر دو رجال صحيح اند.
 
و نيز همين روايت را ابن شيبه، ابو نعيم، محب الدين در رياض 2ر192 شيخ الاسلام حمويى در فرائد باب 21، ابن حجر در فتح البارى 7ر12، و صواعق 76 نقل كرده اند و در القل المسدد 20 پس از نقل حديث گويد: 
حديث ابن عمر را كه ابن جوزى بر اثر هشام بن سعد خدشه كرده، او از رجال صحيح مسلم است بسيار راستگو و درباره حفظ حديثش سخن گفته اند، حديث او به شواهدى تقويت مى شود، نسائى به سند صحيح، سيوطى در جمع الجوامع بنقل كنز 6ر391 آن را نقل كرده و بدخشى در نزل الابرار 35 گويد: اسنادش همه نيكو است.
 
3- عبد الله بن عمر بن الخطاب، علاء بن عرار او را گفت از على و عثمان برايم بگو، عبد الله گفت اما على، از او چيزى مپرس و مقام او را از نظر پيامبر خدا  ص  بنگر كه او درهاى ما را كه به مسجد گشوده مى شد بر بست و درخانه او را بر قرار كرد. اين حديث را حافظ نسائى از طريق ابى اسحاق سبيعى روايت كرده، ابن حجر در القول المسدد 18 و فتح البارى 7ر12 گويد: سندى است صحيح و رجالش همه رجال صحيح اند مگر علاء كه او مورد وثوق است و يحيى بن معين و ديگران توثيفش كرده اند.
 
و نيز كلابادى درمعانى الاخبار بنقل القول المسدد 18، و هيثمى در مجمع الزوائد 9ر115، و سيوطى در اللئالى 1ر18 از ابن حجر با اعتراف به صحت حديث و سخنى كه از او ياد كرديم، و بدخشى در نزل الابرار 35 با اعتراف به صحت حديث مانند ابن حجر، حديث را نقل كرده اند.
 
4- براء بن عازب، حديث را به لفظ زيد بن ارقم نامبرده نقل كرده. احمد گويد: ابو الاشهب  جعفر بن حيان بصرى  حديث را از عوف از ميمون ابى عبد الله از براء نقل كرده. مراجعه كنيد تاريخ ابن كثير 7ر342 و اسناد آن رجالش همه صحيح و مورد وثوقند.
 
5- عمر بن الخطاب، ابو هريره گويد: 
عمر گفت: سه خصلت به على بن ابى طالب داده شد كه يكى از آنها هر گاه به من داده مى شد، براى من از اشتران سرخ موى، محبوبتر بود. گفتند آنها چيست اى امير المومنين؟ گفت: ازدواج او با فاطمه بنت رسول الله، سكونت او در مسجد با پيغمبر خدا تا هر چه او را رواست على را روا باشد، و پرچم روز خيبر.
 
اين حديث راا: حاكم در مستدرك 3ر125 با اعتراف به صحت، ابو يعلى در الكبير، ابن السمان در الموافقه، جزرى در اسنى المطالب 12 از طريق حاكم با ذكر تصحيح خود نسبت به حديث، محب الدين در رياض 2ر192، خوارزمى در مناقب 261، هيثمى در مجمع الزوائد 9ر120، سيوطى در تاريخ الخلفاء 116، خصائص الكبرى 2ر243، و ابن حجر در الصواعق 76، ذكر كرده اند.
 
6- عبد الهل بن عباس گويد: پيامبر  ص  دستور داد درها را بندند، همه بسته شد، مگر در خانه على، و در تعبير ديگرى از او، پيامبر  ص  فرمان داد درهاى مسجد بسته شود مگر در خانه على.
 
اين حديث را ترمذى در جامعش 2ر214 از محمد بن حميد و ابراهيم بن مختار هر دو از شعبه از ابى بلج يحيى بن سليم از عمرو بن ميمون از ابن عباس آورده با اسنادى صحيح كه رجالش همه مورد وثوقند.
 
و نيز نسائى در خصائص 13، ابو نعيم در حليه 153/4 به دو طريق، محب الدين در رياض 2ر192، الكنجى دركفايه 87، حديث رانقل كرده و كنجى اضافه مي كند: حديثى است حسن و عالى، و سبط ابن جوزى در تذكره اش 25، ابن حجر در القول المسدد 17 و در فتح البارى 7ر12 با ذگر:  رجاله ثقات  حلبى در سيره اش 3ر373، بدخشى در نزل الابرار 35، از ناقلان حديثند و بدخشى گويد: حديث را احمد و نسائى به اسنادى كه رجالش همه مورد وثوقند، ذكر كرده اند.
 
7- عبد الله بن عباس گويد: پيامبر خدا  ص  دستور داد درهاى مسجد را غير از درخانه على كه به مسجد گشوده مى شد، بسته شود، از اين رو على در حال جنابت به مسجد مى آمد زيرا راه ديگرى نداشت.
اين حديث را نسائى در خصائص 14 نقل كرده، گويد: محمد بن مثنى خبر داده گويد، يحيى بن معاذ حديث كرد گويد، ابو وضاح حديث كرد گويد، يحيى خبر داد، گفته: عمرو بن ميمون گويد: ابن عباس گفت: پيغمبر  ص  امر كرد.. اسناد همه صحيح و رجال مورد وثوقند.
ابن حجر در فتح البارى 7ر12 حديث را روايت كرده، گويد: 
رجالش همه موثق اند و نيز قسطلانى در ارشاد السارى 6ر81 از احمد و نسائى روايت كرده و رجالش را توثيق نموده است، در نزد الابرار 35 نيز حديث ملاحظه ميشود.
 
در تعبير ابن عباس آمده كه پيغمبر خدا  ص  فرمود؟ 
همه درهاى مسجد را ببنديد مگر 387 در خانه على را، كلابادى در معانى الاخبار و ابو نعيم و ديگران كرده اند.
 
8- عبد الله بن عباس گويد: رسول خدا ص به على گفت موسى از پرودگارش خواست تا مسجدش را براى هارون و ذريه اش پاك كند، و من از پرودگارم خواستم تا براى تو و ذريه ات بعد از تو پاك گرداند. آنگاه به سوى ابو بكر فرستاد تا در خانه اش را به بندد ابو بكر گفت:
انا لله و انا اليه راجعون و بعد به چشم و گوش اظهار طاعت و در خانه را مسدود كرد.
آنگاه به عمر چنين فرمان صادر كرد آنگاه بر فراز منبر رفته، گفت: 
اين من نبودم كه درهاى شما را بستم و من نبودم كه در خانه على را گشودم بلكه خداى درها را بست و خداى درخانه على را گشود. نسائى بنقل سيوطى اين روايت را ذكر كرده است.
 
9- عبد الله بن عباس گويد: وقتى رسول خدا  ص  اهل مسجد را برون و على را رها كرد، مردم به گفتگو افتادند، اين گفتار به پيغمبر  ص  رسيد، و او گفت: من از پيش خود شما را بيرون و على را رها نكردم ولى خدا شما را بيرون كرد و او را رها ساخت، من بنده امر برى بيش نيستم، آنچه را مامور شدم عمل مى كنم و من تنها پيرو وحيى هستم كه به من مى گردد.
 
اين روايت را طبرانى، و هيثمى در مجمع 9ر115، و حلبى در السيره 3ر374 نقل كرده اند.
 
10- ابو سعيد خدرى سعد بن مالك: عبد الله بن رقيم كنانى گويد ما در زمان جنگ جمل به مدينه آمديم، سعد بن مالك آنجا بود، او را ملاقات كرديم، او گفت پيامبر خدا  ص  دستور داد درهائي كه به مسجد باز است به بندند و در خانه على را بحال خود بگذراند.
اين حديث را امام احمد از حجاج از فطر از عبد الله بن رقيم نقل كرده است. هيثمى درمجمع 9ر114 گويد: اسناد احمد نيكو  حسن  است. و نيز ابو يعلى، بزار و طبرانى در اواسط روايت كرده و طبرانى افزوده است: گفتند
يا رسول الله  ص  درهاى ما همه را جز در على بستى؟ فرمود من درهاى شما را نبستم ولى خدا بست.
 
11- سعد بن مالك ابو سعيد خدرى گويد: 
سه چيز به على بن ابى طالب داده شد كه يكى از آنها را اگر به من مي دادند از دنيا و هر چه در آنست مرا بهتر مى بود پيامبر خدا  ص  روز غدير خم بعد از حمد و ثنا به او گفت... تا آنجا كه گويد: روز خيبر على را در حاليكه ديدگانش رمد داشت و نمى ديد، آوردند... تا انجا كه گويد:
رسول خدا  ص  عمويش عباس و ديگران را از مسجد بيرون كرد. عباس او را گفت: 
ما را از مسجد بيرون مي كنى با اينكه ما بستگان مدافع تو و عموهاى توايم و على را ساكن مى كنى؟ 
فرمود من شما را خارج، و على را ساكن نكردم ولى خدا شما را خارج، و او را ساكن كرد.
 
حاكم در مستدرك 3ر117 اين حديث را آورده است
 
12- ابو حازم اشجعى گويد رسول خدا  ص  گفت: خداوند موسى را امر كرد مسجد پاكى بسازد كه هيچكس جز او و هارون در آن سكونت نكند و خداى مرا فرمان داد تا مسجد پاكى بنا كنم كه هيچكس جز من و على و فرزندانش در آن سكونت نكند.
 
سيوطى اين روايت را در خصايص 2ر243 نقل كرده است.
 
13- جابر بن عبد الله گويد: شنيدم پيامبر خدا  ص  مى گفت: سدوا الابواب كلها الا باب على:  همه درها را به بنديد مگر در على را و با انگشت خود بدر خانه على اشاره مى فرمود!
 
اين حديث را خطيب بغداد در تاريخش بغداد در تاريخش 7ر205، ابن عساكر در تاريخش كنجى در الكفايه 87، سيوطى در الجمع بنقل ترتيب او 6ر398، نقل كرده اند.
 
14- جابر بن سمره گويد: 
رسول خدا ص دستور داد همه درهاى مسجد را غير از در على بر بندد، عباس گفت يا رسول الله به اندازه اى كه من تنها داخل و خارج شوم  بگذرايد باز باشد  پيغمبر  ص  فرمود: من اين رها را دستور ندارم، آنگاه درها، را بست مگر در على را، او گويد: و گاهى على با حال جنابت از آن مى گذشت.
اين حديث را حافظ طبرانى در الكبير، از ابراهيم بن نائله اصفهانى، از اسماعيل بن عمرو البجلى، از ناصح، از سماك بن حرب از جابر نقل كرده و اسنادش اگر به خاطر ناصح صحيح نباشد، حسن است. و نيز هيثمى در مجمع الزوائد 9ر115، ابن حجر در القول المسدد 18.، فتح البارى 7ر12 و بدخشى در نزل الابرار 35، روايت كرده اند.
 
15- سعد بن ابى وقاص گويد: پيامبر خدا  ص  ما را به بستن درهائى كه به مسجد گشوده مى شد و رها كردن در على، امر فرمود. حديث نامبرده را احمد در مسند 1ر175 نقل كرده است. ابن حجر در فتح البارى 7ر11 گويد: احمد و نسائى آن را نقل كرده و اسنادش قوى است، عينى در عمده القارى 7ر592 آن را ذكر كرده و اسنادش را قوى دانسته است.
 
16- سعد بن ابى وقاص گويد:  رسول خدا  ص  درهاى مسجد را بست و در على را گشود. مردم در اين باره بسخن آمدند. پيغمبر  ص  فرمود من آن را نگشودم ولى خدا گشود.
 
ابو يعلى آن را نقل كرده گويد: موسى بن محمد بن حسان حديث كرده از محمد بن اسماعيل بن جعفر بن طحان و او از غسان بن بسر كاهلى، از مسل، از خيثمه، از سعد، ابن كثير از او در تاريخش 7ر342 بدون خدشه در سند، آورده است.
 
17- سعد بن ابى وقاص: حارث بن مالك گويد: به مكه آمدم، سعد بن ابى وقاص را ملاقات كرده گفتم: 
آيا شما منقبتى درباره على شنيده اى؟ گفت: 
ما با پيغمبر  ص  بوديم كه شبانه بر ما ندا آمد: ليخرج من فى المسجد الا آل رسول الله:
بايد هر كس در مسجد است جز آل پيامبر بيرون شوند.
 
 هنگام صبح عمويش آمده، گفت يا رسول الله، اصحاب و عموهايت را بيرون مى كنى و اين نوجوان را سكونت مى دهى؟ 
پيامبر گفت: اين من نبودم كه اخراج شما و اسكان اين نوجوان را فرمان دادم خدا بدان فرمان داده .
 
نسائى در خصائص 13، و به اسناد ديگر از او با اين تعبير حديث نقل شده كه: عباس نزد پيامر  ص  آمده گفت: درهاى ما را جز در خانه على بستى؟ پيغمبر گفت من نگشودم و نبستم
 
18- سعد بن ابى وقاص گويد: پيامبر خدا  ص  فرمان بستن درها جز در على را صادر كرد، گفتند: يا رسول الله درهاى ما همه، جز در على را بستى؟ فرمود: 
من درهاى شما را نبستم ولى خداى بزرگ آنها را بست.
اين حديث را احمد، نسائى، طبرانى در اواسط از معاويه بن ميسره بن شريح از حكم بن عتيبه از مصعب بن سعد از پدرش، نقل كرداند، اسنادش صحيح و همه رجالش مورد وثوقند، مراجعه كنيد القول المسدد 18، فتح البارى 7ر11 و گويد: رجال روايت همه مورد و ثوقند. ارشاد السارى 6ر81 و گويد: 
نزد احمد و نسائى اسناد نيرومندى واقع شده و در روايت طبرانى رجال مورد وثوقى قرار دارد، نزل الابرار ص 34، در آنجا گويد: احمد نسائى و طبرانى روايت را به اسناد قوى نقل كرده اند، عمده القارى 7ر592 همه از ناقلان حديثند.
 
19- انس بن مالك گويد: هنگامي كه پيامبر  ص  درهاى مسجد را بست قريش نزد او آمده، او را سر زنش كرده، گفتند: درهاى ما را بستى و در على را رها كردى؟؟ پيغمبر  ص  گفت: فرمان من بنود كه بستم، و گشودم.
روايت را حافظ عقيلى از محمد بن عبدوس از محمد بن حميد از تميم بن عبد المومن از هلال بن سويد از انس نقل كرده اند.

20- بريده الاسلمى گويد: پيامبر خدا  ص  دستور بستن درها را صادر فرمود اين امر بر اصحابش گران آمد، وقتى به پيغمبر  ص  گزارش دادند، فرمان نماز جماعت صادر كرد و در اجتماع مردم منبر رفت و در سخنرانى اش چنان حمد و ثنائى از پرودگار گفت كه مانند آن را قبلا كسى نشنيده بود آنگاه گفت:
ايها الناس نه من آن را بستم و نه آنرا من گشودم بلكه خداى آن را گشود و خداى آن را بست آنگاه خواند:
و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى:
 سوگند به اختر درحال فرود كه صاحب شما نه گمراه است نه، بر او نفوذ گمراهى شده است و او هيچ گاه از روى هواى نفس سخن نمى گويد تنها هر چه هست وحى است كه او مى شود .
آنگاه عمر گفت:
اجازه دهيد من روزنى به مسجد بگشايم؟ 
پيغمبر  ص  امتناع كرد و تنها در على را باز گذارد على در حال جنابت هم كه بود از همان در داخل و خارج مى شد.
اين روايت را ابو نعيم در فضائل صحابه آورده است.
 
21- امير المومنين  ع  گويد: وقتى پيامبر خدا  ص  دستور بستن درهائى را كه به مسجد رفت و آمد مى شد، صادر فرمود، حمزه در حالي كه قطيفه قرمزش بر زمين مى كشيد يا چشمان اشک آلود، بيرون شد، پيامبر فرمود: 
اين من نبودم كه شما را بيرون، و او را ساكن كردم، ولى خدا او را ساكن ساخت. حافظ ابو نعيم در فضائل صحابه آن رانقل كرده است.
 
22- امير المومنين  ع  گويد: پيامبر خدا  ص  دست مرا گرفته، گفت، موسى از پروردگارش خواست كه مسجدش را هارون پاك كند و من از خداى خود خواستم كه مسجدم را به تو و ذريه ات تطهير نمايد. 
انگاه به سوى ابو بكر، كسى فرستاد كه در خانه را مسدود كن او در آغاز انا لله و انا اليه راجعون گفت و سپس اظهار اطاعت كرد و در خانه اش را مسدود كرد.
آنگاه نزد عمر كس فرستادو سپس به سوى عباس، آنگاه پيامبر  ص  فرمود: 
من درهاى شما را نبستم و در على را نگشودم ولى خدا در خانه على را گشود و درهاى شما را مسدود كرد. حافظ بزار اين روايت را نقل كرده، مراجعه كنيد مجمع الزوائدف 9ر115، كنز العمال 6ر408 السيره الحلبيه 3ر 374.
 
23- امير المومنين  ع  گويد: رسول خدا  ص  فرمود: برو دستور بده درهاى آنان را مسدود سازند. من رفتم به آنها گفتم، آنها دستور را عمل كردند، مگر حمزه !!! پيامبر ص فرمود: به حمزه بگو در خانه اش را تغيير دهد. گفتم رسول خدا شما را امر مى كند در خانه را تغيير دهيد او در خانه را تغيير داد و من بسوى پيامبر بازگشتم او به نماز ايستاده بود سپس مرا گفت به خانه ات باز گرد.
 
اين حديث را بزار، به اسناد كه رجالش همه مورد وثوقند نقل كرده است. و هيثمى در مجمع الزوائد 9ر115، سيوطى درجمع الجوامع بنقل كنز العمال 6ر408 آن را روايت كرده، و سيوطى به حساب حبه العربى آن را تضعيف كرده و در 1ر54 همين كتاب گذشت كه او مورد وثوق است، و حلبى در سيره 3ر374 آن را آورده است.
شما كه بر اين روايت واقف شديد و متوجه گرديد كه پيشوايان حديث با اين طرق كه همه اش صحيح است آن را روايت كرده اند، اضافه بر اينها ابن حجر در فتح البارى و قسطلانى در ارشاد السارى 6ر81 بيان كرده اند كه هر طريقى از اين طرق به تنهائى صلاحيت احتجاج و استدلال دارد تا چه رسد به مجموع آن، 
پس آيا مجوزى براى پندار ابن تيمیه مى يابيد كه مى گويد حديث از مجعولات شيعه است؟
آيا شما در بين اين گروه يك نفر شيعه را مى شناسيد؟ 
و آيا اگر كسى احتمال بدهد مطالبى را شيعيان در اين كتابها جعل كرده اند، اين احتمال را هم مذهبان آن مرد مى پذيرند؟ 
و آيا اين هم هم عيب شيعه است كه با اهل سنت موافقت كرده، حديث را از طرق مختصه آنها اخراج مى كند؟!
 
اما من اين احتمال را نمى دهم كه ان مرد بر اين مطالب واقف نشده باشد، چيزى كه هست كينه سخت گلوي شرا فشار مى دهد، راهى براى او نمانده جز اينكه بى باكانه نسبت دروغ به حديث بدهد و در اينكه نتيجه اين نسبت جعل و افترا در مرحله نقد و تحليل، براى او چه پيش خواهد آورد و فرداى حساب نزد پرودگار سوال و باز خواست از او تا چه حد شديد و خشن خواهد بود، او ديگر به اين چيزها فكر نكرده است.
و شاگرد غفلت زده او، ابن كثير در تفسيرش 1ر501 از او پيروى كرده،  بعد از بيان بستن دريچه هاى مسجد مگر دريچه ابى بكر،  گويد: و كسى كه روايت كرده الا باب على:  مگر در على  چنانكه در پاره اى از سنن ديده مى شود، غلط است و صحيح همانست كه در صحيح ملاحظه شد.
 
كار تسليم و اعتراف در برابر حديث سد ابواب در نزد علما، به جائى كشيده كه: كوشيده اند و چه جمعى  هر چند نزد ما مورد قبول نيست  بين آن، و حديثى كه درباره ابو بكر نقل كرده اند، پيدا كنند و كسى جز ابن جوزى كه برادر ابن تيميه در بافندگى است و مانند او حديث را نسبت به دروغ داده، منكر آن نشده است.
در اينجا پيشوايان و حفاظ حديث اهل سنت را سخنان جالبى پيرامون حديث و در صحت و اعتراف به واقعيت آن است، ما را نمى رسد همه آن سخنان را آوردن تنها به سخنان حافظ ابن حجر اكتفا مى كنيم. وى در كتاب فتح البارى 7ر12 بعد از ذكر شش حديث، از احاديث نامبرده، گويد: 
 اين احاديث هر يك ديگرى را تقويت مي كند و هر كدام صلاحيت احتجاج به آن را به تنهائى دارد تا چه رسيد به مجموع.
ابن جوزى اين حديث را در رديف مجعولات آورده 
و آن را از حديث سعد بن ابى وقاص، و زيد بن ارقم، و ابن عمر با اكتفا به بعضى از طرق آن آورده است و بر اثر پاره اى از روات آن كه در آن زمينه سخن گفته، روايت را مورد ايراد و خدشه قرار داده، در صورتي كه اينها زيانى به روايت نمي رساند، زيرا طرق روايت زياد اشت. خدشه ديگر او اينكه مخالف حديث صحيح در باب ابى بكر است و پندارد كه اين حديث را شيعيان در برابر حديث صحيح راجع به ابى بكر جعل كرده اند. در حالي كه او با اين عمل مرتكب خطاى شنيعى شده است.
 
او با اين كار، احاديث صحيح را به خيال معارضه، رد مى كند با اين كه جمع بين دو قضيه ممكن است و بزار در مسندش به اين وجه جمع اشاره كرده گويد: 
در روايات اهل كوفه با سندهاى حسن، در داستان على احاديثى نقل شده، و در روايات اهل مدينه در داستان ابى بكر، نيز روايتى آمده، 
اگر روايات اهل كوفه صحيح باشد، طريق جمع بين آن دو، مدلول حديث ابى سعيد خدرى است، يعنى حديثى كه ترمذى نقل كرده كه پيامبر  ص  فرمود: 
هيچكس نبايد مسجد را با حال جنابت عبور كند مگر من و تو، يعنى چون در خانه على به مسجد گشوده مى شد و خانه على درى جز  آن نداشت از اين رو دستور نبود كه آن را مسدود كند.
 
تاييد اين مطلب روايتى است كه اسماعيل قاضى در كتاب  احكام القرآن ر از طريق مطلب بن عبد الله بن حنطب آورده كه: 
پيغمبر به هيچكس اجازه نمى داد در حال جنابت از مسجد عبور كند، مگر على بن ابى طالب زيرا خانه اش در مسجد بود و خلاصه وجه جمع بين حديثين اين است كه امر به بستن در دو بار صادر شده در دفعه نخستين به دليلى كه ذكر آن گذشت، على استثنا شده، و در دفعه ديگر، ابوبكر استثنا شده است. ولى اين هم درست نيست مگر كه بگوئيم در داستان على در حقيقى، و در داستان ابى بكر در مجازى منظور بوده است. و تعبير  خوخه  در قصه ابى بكر  مقصود، همان در مجازى باشد گويا وقتى دستور آمده درها را به بندند، همه درها را مسدود كرده و دريچه ها يا پنجره هائى كه گهگاه از آنها تقريبا بتوان به مسجد درآمد، احداث كردند، و بعدا دستور بستن آنها هم صادر گرديده است.
 
با اين طريقه، مانعى به نظر نمى رسد كه جمع بين حديثين كرد. چنانكه ابو جعفر طحاوى در كتاب  مشكل الاثار  در اوائل ثلث سوم كتابش و ابو بكر كلابادى در معانى الاخبار بهمين طريق بين دو حديث را جمع كرده اند. كلابادى پس از ذكر طريق جمع مزبور تصريح مى كند كه خانه ابو بكر درى هم از خارج مسجد داشته و دريچه به داخل مسجد گشوده مى شده، ولى خانه على جز از داخل مسجد در ديگرى نداشته است. و خداى آگاه تر است .
 
ابن حجر در كتاب ديگرش القول المسدد 16 گويد:
 سن ابن جوزى درباره باطل و ساختگى بودن اين حديث ادعائى است كه دليلى بر آن جز مخالفتش با حديث ديگرى كه در صحيحين است، ارائه نداده است. و اين روش اقدام به رد احاديث صحيح به مجرد پندار و خيال است. هيچگاه نبايد اقدام به نسبت جعل نمود مگر در جائيكه جمع ممكن نباشد.
 
و هر گاه جمع هم ممكن نشد، نمى توان در اين مورد حكم به بطلان كرد، بلكه بايد در آن توقف كرد تا براى ديگران كه اكنون بر او پوشيده است، ظاهر گردد. و اين حديث در اين باب، حديث مشهورى است كه داراى طرقى متعدد و هر طريقه جداگانه كمتر از حديث حسن نيست و از مجموع آنها بروش بسيارى از حديث شناسان بصحت آن، قطع حاصل مى شود.
اما اينكه با حديث صحيحين معارض است، اين امر قطعى نيست و تعارضى ديده نمى شود .
و در صحفه 29 بعد از جمع بين دو قضيه گويد: 
و با اين وجه جمع، معلوم شد هيچگونه تعارضى در بين نيست، آنگاه چگونه بمجرد اين پندار نسبت جهل به احاديث صحيح، ميتوان داد. اگر اين كار در احاديث صحيح، فتح باب گردد، بايد خط بطلان بر بسيارى از احاديث صحيح كشيد ولى اين عملى است كه خدا و مومنان آن را نپسندند .
 
اما حديث خله و خوخه  دوستى و دريچه  را كه صحيح پنداشته، بايد دانست، در مقابل حديث سد ابواب جعل شده است. چنانكه ابن ابى الحديد در شرحش 3ر17 گويد:
حديث سد ابواب  بستن درها  براى على بوده، بكريه  طرفداران ابى بكر  آن را براى ابى بكر، تقلب كرده اند.

و علائم و آثار جعل، در آن، اشخاص بر محقق، پوشيده نيست از قبيل:
1- كسى كه مجموع اين احاديث را بررسى كند، متوجه يك واقعيت مى شود كه غرض از بستن درهاى رفت و آمد خانه به مسجد، براى تطهير مسجد از آلودگيهاى ظاهرى و معنوى بوده است: هيچكس نبايد با حال جنابت از آن بگذرد و در مسجد كسى نبايد خود را جنب سازد، اما اينكه در خانه پيامبر  ص  و در خانه امير المومنين  ع  بايد به حال خود بماند، علتش طهارت آن دو از هر پليدى و آلودگى است و آيه تطهير گواه صريح آن است تا جائي كه جنابت در آنها آن گونه خباثت و آلودگى معنوى را كه در ديگران پديد مياورد، ايجاد نمى كند چنانكه اين مطلب را از تشبيه به مسجد موسى كه از خدا خواسته است آن را براى هارون و ذريه اش پاك كند، ميتوان فهميد. يا از آنجا كه خداى او را امر كرده است مسجد پاكى بنا كند كه هيچكس جز او و هارون در آن ساكن نشوند. و مراد او تنها تطهير مسجد از آلودگيهاى نجاست نيست، زيرا اين حكم اختصاصى آن مسجد نمى باشد و بر هر مسجدى صادق است.
 
براى اطلاع، و اطمينان بيشتر بر آنچه گفتم، به احاديث باب آنجا كه مى گويد: امير المومنين  ع  بحال جنابت وارد مسجد مى شد و گاهى از آن در حال جنابت مى گذشت و داخل و خارج مسجد با حال جنابت مى شد و آنچه از ابى سعيد خدرى رسيده كه پيغمر  ص  گفت: بر كسى مجاز نيست خود را در اين مسجد جنب كند جز من و تو.
 
و سخن پيامبر  ص  كه فرمود: آگاه باشيد كه مسجد من بر هر زن حائض و هر مرد جنب جز بر محمد و اهل بيتش، على، فاطمه، حسن و حسين، حرام است.
 
و گفتار ديگرش  ص  كه فرمود: توجه كنيد، اين مسجد بر جنب و حائض حلال نيست، مگر براى رسول خدا، على، فاطمه، حسن و حسين، آگاه باشيد من نامهاى آنها را براى شما بيان كردم تا گمراه نشويد.
 
سنن بيهقى 7ر65.
 
و سخن او ص به على: اما براى تو در مسجد من، هر چه بر من حلال است، بر تو حلال و هر چه بر من حرام است، بر تو نيز حرام خواهد بود، حمزه بن عبد المطلب گفت: 
يا رسول الله من عموى شما هستم و از على به شما نزديكترم فرمود: راست گفتى عمو، همانا به خدا سوگند اين امر از جانب من نيست اين از طرف خداى بزرگ است.
 
و گفتار مطلب بن عبد الله بن حنطب: همانا پيامبر ص اجازه نمى داد در حال جنابت كسى از مسجد عبور كند يا در آن بنشيند مگر على بن ابى طالب، به خاطر اينكه خانه اش در مسجد بود.
 
جصاص اين حديث را به اسناد خود نقل كرده، سپس گويد: در اين حديث پيغمبر  ص  عبور از مسجد را مانند نشستن در آن ممنوع فرموده است و اين امر به عنوان خصوصيتى براى على  رضى الله عنه  صحيح است، و گفتار راوى  بخاطر اينكه خانه اش در مسجد بود ، پندارى از او بيش نيست زيرا پيامبر  ص  در حديث نخست دستور داد در خانه هائى كه به مسجد براى رفت و آمد گشوده بودند، همه را بخارج آن بگردانند و به اين علت كه در خانه ها در مسجد است، به آنها اجازه عبور در مسجد را نداند.
اين خصوصيت تنها براى على  رضى الله عنه  بوده، نه ديگران، چنانكه جعفر را بداشتن دو بال در بهشت در بين سائر شهدا اختصاص داد، و چنانكه حنظله را كه درحال جنابت كشته شده بود، به عنوان غسيل الملائكه امتياز بخشيد، و دحيه كلبى، اين امتياز را داشت كه جبرئيل به شكل او بر پيغمبر ص نازل مى شد، و زبير كه از آزار شپش، شكايت داشت اجازه پوشش ابريشم را امتياز گرفت. باين ترتيب معلوم شد ديگران  غير از على  از عبور و مكث در مسجد ممنوع اند.
 
جان سخن و غرض از ايراد اينها همه اينكه: باقى گذاردن اين در، و اجازه رفت و آمد، به همان شكلى كه براى رسول خدا ص مجاز بود، از خصوصيات مترتب بر نزول آيه تطهير است كه هر نوع پليدى را از آنان، نفى كرده.
گواه اين امر، حديث احتجاج روز شورى است كه در آن امير المومنين ع مى گويد: 
آيا در بين شما كسى هست كه كتاب خداى او را جز من تطهير كرده باشد تا جائي كه پيامبر ص درهاى همه مهاجران را به بندد و در خانه مرا بسوى مسجد بگشايد، تا جائيكه عموهاى پيغمبر ص حمزه و عباس برخاسته بگويند: يا رسول الله درهاى ما را بستى و در خانه على را گشودى پيامبر ص فرمود: من در او را نگشودم و درهاى شما را نبستم. بلكه خدا در او را گشود و درهاى شما را بست همه در پاسخ على گفتند: نه.
 
و ابوبكر از اهل اين آيه نبود تا براى او درى يا دريچه اى گشوده شود از اين رو اين فضيلت ويژه كسى است كه خداوند او را در كتب كريمش تطهير كرده است.
 
2- مقتضاى اين احاديث اين ست كه بعد از داستان سد ابواب  بستن درها  ديگر هيچگونه درى به مسجد جز در خانه پيامبر بزرگوار و پسر عمش، گشوده نباشد و حديث خوخه  دريچه  ابى بكر تصريح دارد كه هنوز درهائى براى رفت و آمد، وجود داشته است و در آينده نزديك فاصله شديد بين دو داستان را متعرض خواهيم شد.
و آنچه به عنوان وجه جمع ياد شده، كه داستان امير المومنين ع حمل بر حقيقت، و داستان ابى بكر مجازا به خوخه  دريچه  اطلاق گردد. و گفتار آنها كه: 
گويا وقتى دستور بستن درها آمد، همه درها را بستند و دريچه هائى پديد آوردند كه تقريبا بتوان از آنها به مسجد آمد، آنگاه دستور آمد آنها را ببندد مطلبى بى دليل و ابتدائى است، بلكه از آن رو كه ممكن نبود در برابر چشم پيغمبر دريچه باز كنند با وجودي كه به آنان دستور بستن درها را داده بود تا از آن راه به مسجد وارد نشوند و راه عبورى براى آنها نباشد، اين وجه جمع تكذيب مى شود، زيرا آنان چگونه مى توانستند چيزى پديد آورند كه از نظر نتيجه مبغوض شارع و عملا در حكم در باشد؟
 
و لذا براى دو عموى خود حمزه و عباس هم اجازه نفرموده را عبورى براى دخول و خروج اختصاصى خود داشته باشند و اجازه نداد كسى پنجره اى مشرف بر مسجد داشته باشد چون حكم واحد به اختلاف اسم مواردش، با وحدت مقصد و غرض مختلف نميشود. و از اطلاق لفظ  باب  اراده خوخه  دريچه  كردن، محظور عبور از مسجد را رفع نمى كند و موضوع حكم دگرگون نمى گردد.

انکار حديث ولايت و پاسخ آن
 
3- در صفحه 337 گفتار عمر در ايام خلافتش را متعرض شديم كه گويد: سه خصلت على بن ابى طالب را داده شد كه اگر يكى از آنها را بمن مى دادند بيشتر از اشتران سرخ موى، دوست مى داشتم.. تا آخر، و مانند آن سخن عبد الله بن عمر در حديث صحيحش كه آن را در صفحه 336 نقل كرديم، چنانكه ملاحظه مى كنيد آن دو نفر، اين فضائل سه گانه را از مختصات امير المومنين مي دانند كه جز او كسى از آنها بهره اى ندارد، مخصوصا ابن عمر كه در آغاز حديثش اظهار نظر مى كند بهترين مردم بعد از پيغمبر خدا، ابوبكر، و سپس پدرش مى باشد ولى با اين حال ابوبكر را شريك امير المومنين در حديث باب و خوخه هيچكدام نمى داند.
 
هر گاه حديث ابى بكر، كمترين زمينه صحت، در عصر صحابه كه مورد خطاب صاحب رسالت  ص ، و شنونده گفتارش بودند، مى داشت، چنين روشى در سخن گفتن از آن دو، ديده نمى شد.
 
گذشته از اين ها، اين جمله اگر هم از پيامبر  ص  صادر شده باشد در ايام بيماريش از او صادر شده و فرقى بين اين حديث و حديث كتف و دوات كه در صحاح و مسانيد روايت شده نيست، ولى ابن تيميه اولى را نمى پذيرد و دوم را قبول دارد چرا او بپاره اى از احاديث، ايمان آورده، مى پذيرد و پاره اى ديگر را رد كرده، بدان كفر مى ورزد.
 
تازه، چه تفاوت فاحشى بين حديث  كتف و دوات ، و بين حديث گشودن خوخه  دريچه  ابى بكر ملاحظه مى شود. حديث اولى بالاتفاق روز پنجشنبه واقع شده، كه ابن عباس گويد: روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه اى  يوم الخميس و ما يوم الخميس  و آن حديث بر احدى پوشيده نيست، با اين حال به خود اجازه دادند در باره آن خدشه و ايراد كنند  در حالي كه پيامبر  ص  آنان را مورد خطاب قرار داده مى گفت: 
نزد من شايسته نيست اختلاف و نزاع ابراز كنيد، مرا رها كنيد، من در وضعى هستم كه حالت من، بهتر از چيزى است كه مرا بدان فرا ميخوانيد، و در همان روز دستور داد: مشركان را از جزيره العرب بيرون كنيد، هيئت هاى نمايندگى را مانند سابق پذيرائى كنيد،  درباره اين مطالب ايراد، حديث كتف و دوات را نگرفتند .
اما حديث بستن خوخات  دريچه ها - در لمعات گويد، هيچكونه تعارضى بين حديث سد ابواب و گشودن باب على، و حديث ابى بكر نيست، زيرا امر به بستن درها مربوط به اول هنگام بناى مسجد است و دستور بستن خوخات  دريچه ها  مگر دريچه ابى بكر، در آخر كار، در بيمارى پيغمبر  ص  صادر شده
كه تنها سه روز يا كمتر به عمر پيغمبر  ص  باقى نمانده بود. عينى در عمده القارى 7ر592 گويد: حديث بستن درها در آخر زندگى پيغمبر، همان وقتى كه دستور داد كسى جز ابابكر بر آنان امامت نكند، صادر شده است.
 
وفات پيغمبر خدا  ص  به اتفاق همه مورخان روز دوشنبه واقع شده بنابراين حديث خوخه بايد روز جمعه يا شنبه وقع شده باشد، طبعا بيمارى پيامبر  ص  هم روز بروز شدت مى گرفته، حال مى پرسيم: 
چرا حديث خوخه را بخشى از عوارض حديث كتف و دوات، هم نصيبش نگرديد، و سخنانى كه در آن حديث از طرف بعض مقدسين گفته شد، اينجا رعايت نگرديد؟

يكى ديگر از چيزهائى كه ابن تيميه در اين حديث تكذيب كرد، گفتار رسول خدا  ص  است:
 
انت ولى كل مومن بعدى:
 
 تو بعد از من صاحب اختيار هر مومنى خواهى بود ، وى گويد: به اتفاق حديث شناسان اين حديث مجعول است.
پاسخ- حق مطلب اين بود آن مرد بگويد: به اتفاق حديث شناسان، اين حديث صحيح است، ولى خوشش آمد در صحتش خدشه كند و چنانكه عادت اوست آنرا به رويه باطلش مشوب سازد. آيا او گمان مى كند كسانى از پيشوايان فن حديث كه آن را روايت كرده اند از حديث شناسان محسوب نمى شوند؟
با اينكه در بين آنها احمد بن حنبل امام مذهبش وجود داردكه حديث را به اسناد صحيح با رجالى كه همه آنها مورد وثوقند، روايت كرده، گويد:
عبد الرزاق ما را حديث كرده از جعفر بن سليمان كه او مارا حديث كرد از يزيد الرشك از مطرف بن عبد الله از عمران بن حصين، گويد:
گروهى را پيغمبر خدا به جنگ فرستاد و على بن ابى طالب را بر آنها فرمانده ساخت، او در سفر كارى كرد كه چهار نفر از اصحاب پيغمبر  ص  با يكديگر هم پيمان شدند كار على را نزد پيغمبر خدا  ص  گزارش كنند عمران گويد: و هر وقت ما از سفر فرا مى رسيديم آغاز به رسول خدا نموده سلامش ميكرديم. در اين سفر وقتى بر او وارد شديم مردى از همراهان ما، برخاست و گفت: يا رسول الله در اين سفر على چنين و چنان كرد. پيغمبر از او روى گردانيد سپس دومى برخاست گفت: يا رسول الله على چنين و چنان كرد، پيغمبر از او روى برگردانيد سپس سومى برخاست و او نيز گفت يا رسول الله على چنين و چنان كرد، آنگاه چهارمى برخاست و گفت يا رسول الله على چنين و چنان كرد، گويد آنگاه پيامبر خدا رو به چهارمى كرد و در حاليكه رنگ چهره اش دگرگون شده بود. گفت دست از على برداريد، دست از على برداريد، دست از على برداريد على از من است و من از او. و او بعد از من صاحب اختيار هر مومنى است. و هو ولى كل مومن بعدى.
 
اين حديث را حافظ ابو يعلى موصلى از عبد الله بن عمر قواريرى و حسن بن عمر حمرى و معلى بن مهدى، همه از جعفر بن سليمان روايت كرده اند.
ابن ابى شيبه و ابن جرير طبرى آنرا نقل، و به صحتش اعتراف كرده است. و نيز ابو نعيم اصفهانى در حليه الاولياء 6ر296 محب الدين طبرى در رياض النضره 2ر171، بغوى در مصابيح 2ر275 بدون ذكر صدر روايت. ابن كثير در تاريخش 7ر344، سيوطى، متقى در كنز العمال 6ر300 و 154 با اعتراف به صحتش و بدخشى در نزل الابرار 22 اين حديث را روايت كرده اند. صورت ديگر:
 
از على چه ميخواهيد؟ از على چه ميخواهيد؟ از على چه ميخواهيد؟ على از من است و من از او، و او صاحب اختيار هر مومنى بعد از من است. و هو ولى كل مومن بعدى.
 
حديث را به اين تعبير ترمذى در جامعش 2ر222 به اسنادى كه تمام رجالش صحيح و مورد وثوقند نقل مرده، همچنين نسائى در خصائص 23، حاكم نيشابورى در مستدرك 3ر111 با اعتراف به صحتش، و بدان ذهبى هم اقرار كرده، ابو حاتم سجستانى، محب الدين در رياض 2ر71، ابن حجر در اصابه 2ر509 آنرا روايت كرده و ابن حجر افزوده است، اسناد نيرومندى است، و نيز سيوطى بر طبق ترتيبش 6ر152، و بدخشى در نزل الابرار 22 حديث را نقل كرده اند.
 
سند ديگر
 
ابو داود طيالسى از شبعه از ابى بلج از عمرو بن ميمون از ابن عباس روايت كرده: رسول خدا  ص  به على گفت: انت ولى كل مومن بعدى تو پس از من سرپرست هر مومنى. تاريخ ابن كثير 7ر345 و اسناد چنانكه مكرر ياد شده صحيح، و همه رجالش موثق اند.
 
اگر اين حافظان و بزرگان، از حديث شناسان بيرونند، پس با اسلام ابن تيميه بايد توديع كرد، و اگر داخل در اتفاق نيستند پس خاك بر سر معرفتش به حديث، و اگر وقتى چنين گفته نمى دانسته اينان حديث را روايت كرده اند، پس آفرين بر اطلاع وسيع او در علم حديث، و اگر هيچكدام از اين ها نبوده است، پس آفرين بر راستى و امانت داريش نسبت به امانتهاى نبوت. اين بود گوشه ناچيزى از بافته هاى ابن تيميه اگر بخواهيم همه آنچه در منهاج بدعتش  بجاى سنتش  از گمراهيها دروغها، زور گوئيها و نسبتهاى ناروايش آورده بشماريم بايد تمام مجلداتش را استنساخ كنيم و چهار مجلد در ردش بنويسيم.
من بيانى كه بتواند حقيقت اين مرد را نشان دهد و او را به جامعه علمى معرفى كند، پيدا نكردم تنها به كلامى از حافظ ابن حجر دركتابش الفتاوى الحديثيه 86، اكتفا مى كنم. او گويد:
 
ابن تيميه بنده اى است كه خدا او را ترك گفته، و گمراهش، كورش، و كرش ساخته و ذليلش كرده است ائمه اهل سنت كه بيان فساد احوال، و كذب اقوالش را نموده اند به ترتيبى كه ذكر شد او را معرفى كرده اند. كسى كه بخواهد از اقوالشان با خبر شود بايد كلام امام و مجتهدى كه امامت، جلالت شان و مرتبه اجتهادش، مورد اتفاق همگان است يعنى ابو الحسن سبكى و كلام فرزندش تاج، و كلام شيخ الامام عز بن جماعه و كلام معاصرانشان و ديگر علماى از شافعيان، مالكيان و حنفيان را درباره او مطالعه كند تا بداند او اعتراضاتش را بر صوفيان متاخر محدود نكرده، بلكه حتى بر مثل عمر بن الخطاب و على بن ابى طالب  رضى الله عنهما ، اعتراض نموده است.
 
حاصل اينكه: براى سخنان او وزنى نيست.
 
عقيده عموم بر آنست كه او اهل بدعت است، گمراه و گمراه كننده و غالى است خداى با عدلش با او رفتار كند و ما را از طريقه و عقيده و كارهايش در امان دارد، آمين.
 
 تا آنجا كه گويد  او قائل به جهت  براى خدا  است و در اثباتش يك جلد كتاب نوشته است، لازمه اين مذهب، عقيده به جسميت و محاذات و استقرار خدا است. بلى، شايد او در بعض اوقات به اين لوازم تصريح كرده باشد كه نسبتش را به او داده اند مخصوصا يكى از كسانيكه باو اين نسبت ها را داده، از ائمه اسلام و كسانيست كه بزرگوارى، پيشوائى و ديانتش مورد اتفاق است، و موثق، دادگر، مرضى الاخلاق، محقق، مو شكاف است. چيزى جز از روى دقت و تحقيق با كمال احتياط و مراقبت نميگويد، مخصوصا اگر بمسلمانى بخواهد نسبتى دهد كه مقتضى كفر ارتداد، و ضلالتش باشد و يا او را مهدور الدم كند... تا آخر.
 
 واى بر هر مفترى گنهكار كه آيات خدا را چون بر او خوانده شود مى شنود آنگاه مثل كسى كه نشنيده است، مصرانه تكبر مى ورزد. شما پيامبر او را به شكنجه اى دردناك، مژده دهيد 
 </description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 21:42:43 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>امر پیامبر به جنگ باعایشه ومعاویه</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3146</link>
		<description>  جنگ جمل و صفين به دستور رسول خدا نبوده بلکه اجتهاد علي است
جنگ على  رضى الله عنه  در روز جمل و صفين به امر رسول خدا  ص  نبود بلكه نظر شخصى اش بود.
ابن تیمیه - کتاب منهاج السنة 2ر 231.
 
پاسخ-  هدف اين مرد، از حكم قطعى به نفى حديث، فريبكارى و گمراهى امت، نسبت به حقيقت، و تصحيح جنگهاى خونين طرفين بواسطه راى و اجتهاد است تا بتواند بگويد اميرالمومنين با هم نبردهاى خود، در راى و اجتهاد برابرند و اين هر دو، مجتهد بوده اند و راى آنها چه صواب و چه خطا، براى آنان الزام آور است چيزى كه هست براى كسي كه درست كار باشد دو پاداش و براى خطا كار يك پاداش بيشتر نيست. غافل از اينكه محقق هشيار، مشت اين فريبكاران را باز مي كند.
 
احاديث وارده در اين مطلب و راويان و حفاظ اين حديث
 
كاش مى دانستم چگونه اين امر بر كسى پوشيده ميماند؟ و چگونه احدى را مى رسد خود را به نادانى بزند؟ و حال آنكه در برابر گروه هاى علمى، سخن پيغمبر  ص  به همسرانش قرار دارد كه ميگويد:
ايتكن صاحبه الجمل الادبب- و هو كثير الشعر- تخرج فينبحها كلاب الحواب يقتل حولها قتلى كثير و تنجو بعد ما كادت تقتل.
كدام یک از شما زنان صاحب شتر پر موى خواهد بود كه خروج مى كند و سگهاى محله حواب بر او عوعو كنند، كشتگان فراوانى گرد او بر زمين افتند و او تا نزديك كشته شدن ميرود و نجات مى يابد؟
 
و در تعبير ديگرش  ص : 
چگونه خواهد بود وضع يكى از شما زنان وقتى سگان محله حواب بر او حمله كنند
و در تعبير ديگر: كداميك از شما زنان هستيد كه سگان محله حواب بر او بانگ زنند.
و در تعبير ديگر خطاب به زنان: كاش ميدانستم كدام يك از شما زنان، هنگامي كه با لشکرى به سوى مشرق مي رود، سگان حواب بر او پاس خواهند زد؟
 
و در تعبير خفاجى در شرح الشفا 3ر166:
ايتكن صاحبه الجمل الازب تنبحها كلاب الحواب.
 كاش ميدانستم كداميك از شما صاحب شتر پر موئى خواهد شد كه سگهاى قبيله حواب بر وى عوعو كنند . و گفتار او  ص  به عايشه:
كانى باحداكن قد نبحها كلاب الحواب. و اياك ان تكونى انت يا حميراء.
گويا مى نگرم يكى از شما را كه سگهاى حواب بر او بانگ زنند، بر حذر باش عايشه، كه آنكس تو نباشى.
و سخن پيامبر  ص  به عايشه: 
اى حميرا، گويا مى بينمت، سگهاى محله حواب تو را بانگ زنند، تو با على در حاليكه بر او ستمگر باشى به كشتار پردازى.
و گفتار رسول اكرم  ص  به او: بنگر اى حميرا، تو آنكس نباشى.
و در بيان ديگرش  ص  خطاب به على  ع : 
اگر گوشه اى از كار عايشه را بدست گرفتى بر او ارفاق كن.
و در بيان ديگرش  ص  كه فرمود: 
پس از من قومى به كشتار با على خواهند پرداخت، اينان به روى خدا شمشير مى كشند، هر كس از شما نتواند به دستش با آنها بجنگيد بايد به زبان و هر كسى نتواند به زبان بايد به قلبش با آنها مبارزه كند، راه ديگرى در پيش نيست.
اين حديث را طبرانى به نقل مجمع الزوائد 9ر134 و كنز العمال 6ر155 نقل كرده و در 7ر305 كنز العمال از طبرانى، ابن مردويه و ابى نعيم هم روايت كرده.
 
به حذيفه اليمان گفتند ما را از رسول خدا  ص  حديثى كه شنيده اى بازگوى: 
گفت: اگر چنين كنم مرا سنگسار می کنند 
گفتيم: سبحان الله؟ 
گفت اگر براى شما بگويم كه يكى از مادرانتان  زنان پيغمبر، به ام المومنين معروف اند با شما با سپاهى مجهز خواهد جنگيد و شمشير به رويتان خواهد كشيد، تصديقم نمی كنيد، گفتند: سبحان الله كيست بتواند در اين امر تو را تصديق كند گفت: حميرا، با لشکرى كه مردان قوى هيكل، او را مى رانند سوى شما خواهد آمد.
طبرى و ديگران روايت كرده اند چون عايشه رضى الله عنها صداى عوعو سگان را شنيد گفت:
اين چه آبى است  اين آب رابنام كدام محله خوانند  گفتند حواب، گفت:
انا لله و انا اليه راجعون، همانا من همان زنى هستم كه شنيدم پيغمبر  ص  درميان جمع همسرانش مى گفت:  كاش مى دانستم بر كدام يك از شما سگهاى حواب بانگ زنند  پس اراده بازگشت كرد كه عبد الله بن زبير نزد او آمد به او گفت:
دروغ گفت هر كس گفت اين جا محله حواب است، تا جائى اين سخن تكرار شد كه عايشه از ان محل گذشت.
عرنى صاحب شتر عايشه گويد: 
وقتى بر آن حواب شبانه وارد شديم سگهاى حواب براى ما به عوعو افتادند، گفتند اين چه آبى است؟ من گفتم: آب حواب. گويد: 
عايشه با صداى بلند جيغ زد آنگاه بر بازوى شترش زد تا آن را نشانيد سپس گفت سوگند بخدا، منم صاحب سگهاى حواب كه بر آنان شبانه وارد شده ام، مرا باز گردانيد. اين سخن را سه بار تكرار كرده و شتر سواريش را فرو نشاند، و ديگران اشتران بر گرد او فرو نشاندند و از رفتن امتناع مي كرد، تا فرداى آن روز كه درست يك شبانه روز گذشته بود، ابن زبير، نزد او آمده گفت:
 النجاء النجاء فقد ادرككم و الله على بن ابى طالب .
 
زود باشيد خود را نجات دهيد كه بخدا سوگند على بن ابى طالب به شما رسيد. گويد: آنگاه همه حركت كردند و بر من ناسزا گفتند.
 
و در حديث قيس بن ابى حازم گويد: وقتى عايشه  رضى الله عنها  به خانه هاى بنى عامر رسيد سگها به صدا در آمدند او گفت اين چه آبى است؟ 
گفتند حواب 
گفت: من نظرى جز بازگشت ندارم. ابن زبير گفت، نه، هنوز  به حواب نرسيده ايم  جلو تر بيا، تا مردم تو را به بينند، و خداى ميان آنان صلح بر قرار مي كند عايشه گفت من نظرى جز بازگشت ندارم، شنيدم كه رسول خدا  ص  مى گفت:
كيف باحداكن اذا نبحتها كلاب الحواب.
و در معجم البلدان 3ر356: در حديث است كه: عايشه و قتى خواست در واقعه جمل به بصره رود به اين محل- يعنى حواب- گذشت و بانگ سگها را شنيده گفت اينجا كجا است؟ گفتند: اينجا جائى است كه به آن حواب مى گويند گفت: انا لله من خود را صاحب آن قصه مى پندارم، گفتند كدام قصه؟ گفت شنيدم پيامبر خدا  ص  وقتى زنانش نزد او بودند ميگفت:
 
 ليت شعرى ايتكن تنبحها كلاب الحواب سائره الى الشرق فى كتيبه ..
 
آنگاه اراده بازگشت كرد پس بر او مغالطه كارى كردند و سوگند ياد كردند كه اينجا حواب نيست.
 
 امينى می گويد:  قومى را كه خداوند هدايتشان كند، تا راه پرهيز از خطاها را بر آنها ننمايد، به گمراه نمى كشاند، تا آنكس كه هلاكت را بر گزيند با روشنى و صراحت، و آنكس كه راه حيات را پيش گيرد از روى بصيرت باشد كه خداى شنوا و دانا است، اين انسان، سخت بجدال و كشمكش مى پردازد و گر نه او هر گاه نخواهد بهانه گيرد از باطن خود هشيار و آگاه است.
 
بتحقيق به صحت پيوسته است كه رسول خدا  ص  به زبير فرمود: 
انك تقاتل عليا و انت ظالم له.
و به اين حديث امير المومنين  ع  بر زبير در روز جمل احتجاج فرموده، گفت: آيا بخاطر دارى پيغمبر خدا  ص  به تو فرمود: تو با من در حالي كه بر من ستمگرى، نبرد خواهى كرد؟ گفت: بلى.
 
اين حديث راحاكم در مستدرك 3ر366 روايت كرده و او و ذهبى هر دو به صحتش اعتراف نموده اند، و بيهقى در الدلائل، ابو يعلى، ابو نعيم، و طبرى در تاريخش 5ر204 و 200، ابو الفرج در اغانى، 16ر132 و 131، و ابن عبد ربه در عقد الفريد 2ر279، مسعودى در مروج الذهب 2ر10، قاضى در شفت نقل كرده اند. و ابن اثير دركامل 3ر102، ابن طلحه در المطالب 41، محب الدين در رياض 2ر273، هيثمى در مجمع 7ر235، ابن حجر در فتح البارى 13ر46، قسطلانى در مواهب 2ر195، زرقانى در شرح المواهب 3ر7 و 318ر212، سيوطى در خصائص 2ر137 به نقل از گروهى حفاظ به طريق هاى خود از اى الاسود و ابى جروه و قيس و عبد السلام. و حلبى در سيره اش 3ر315، خفاجى در شرح الشفا 3ر165 و شيخ على قارى در شرحش خاشيه شرح خفاجى 3ر 165.
 
و اين كلمات اصحاب است كه در لابه لاى كتابها و تراجمشان پراكنده، نشان اين حقيقت است كه پيامبر اكرم  ص  اصحابش را به يارى امير المومنين در اين جنگها ترغيب ميكرد و آنان را به نبرد همراه او فرامي خواند و ديدبانان اصحابش را به جنگ باناكثين و قاسطين و مارقين امر مي كرد اكنون اين اصحاب را نام مي بريم تا آنان را بهتر بشناسيم:
 
1- ابو ايوب انصارى آن صحابى بزرگ. ابو صادق گويد: ابو ايوب وارد عراق شد، قبيله ازد براى او پروارى هديه فرستاد، و آن هديه وسيله من ارسال شد.
وقتى من بر او وارد شدم، سلام كرده، او را گفتم: خداوند تو را به مصاحبت پيامبرش گرامى داشت و توفيق محضرش نصيب گردانيد اينك چرا مى بينم تو رو در روى مردم با آنها مى جنگى؟ 
گاهى با اين گروه و زمانى با آن گروه مواجه مى گردى؟ 
گفت: رسول خدا  ص  از ما پيمان گرفته است كه همراه على با ناكثين بجنگيم، جنگيديم و از ما پيمان گرفته كه با قاسطين همراه على بجنگيم و اكنون با آنها در گيريم مقصود معاويه و ياران اوست و از ما پيمان گرفته كه همراه على با مارقين بجنگيم من هنوز آنها را نديده ام.
 
علقمه و اسود از ابى ايوب روايت كرده اند كه او گفت:
ان الرائد لا يكذب اهله
رسول خدا  ص  ما را به جنگ با سه گروه در ركاب على امر كرده، جنگ با ناكثين، قاسطين و مارقين...
و عتاب بن ثعلبه گويد: ابو ايوب انصارى در خلافت عمر بن الخطاب مى گفت: رسول خدا  ص  مرا به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين در ركاب على امر فرمود:
اين روايت را اصبغ بن نباته از او نيز نقل كرده تنها بجاى  امرنى ،  امرنا آورده است.
 
2- ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا  ص  ما را به جنگ با ناكثين، قاسطين و مارقين، امر مى فرمود، گفتيم يا رسول الله ما را به جنگ با اين گروه، همراه چه كسى امر كنى؟ فرمود: همراه على بن ابى طالب.
 
3- ابو اليقظان عمار بن ياسر گويد: رسول خدا  ص  مرا امر كرد تا با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگم. اين روايت را طبرانى نقل كرده و در تعبير ديگر از طريق ديگر به جاى امرنى، امرنا آورده است.
 
طبرانى و ابو يعلى و از آن دو هيثمى در مجمع الزوائد 7ر238 روايت را نقل كرده اند.
 
اما اين مطلب، كه جنگ خود امير المومنين به امر رسول الله  ص  بوده است نه به راى و نظر شخصى، حقيقت مطلب، را چند حديث آشكار مى كند:
 
1- خليد العصرى گويد: شنيدم امير المومنين على روز نهروان مى گفت: پيامبر خدا مرا به نبرد با ناكثين و قاسطين و مارقين فرمان داده است.
 
2- ابو اليقظان عمار بن ياسر گويد: رسول خدا  ص  فرمود:
 
يا على ستقاتلك الفئه الباغيه و انت على الحق فمن لم ينصرك يومئذ فليس منى.
 
يا على با تو گروه ستمگرى به زودى نبرد خواهد كرد در آن روز تو بر حقى و هر كس ياريت نكند از من نيست.
 
3- و از سخنان عمار ياسر است كه به ابو موسى خطاب كرده، گويد: من گواهى ميدهم رسول خدا  ص  على را به جنگ ناكثين امر كرد و براى من نام كسانى را برد، و او را به جنگ قاسطين امر كرد، اگر بخواهى حاضرم گواهانى اقامه كنم تا گواهى دهند رسول خدا  ص  تو را شخصا نهى كرد و بر حذر داشت تا در فتنه داخل نشوى.
 
4- ابو ايوب انصارى درزمان خلافت عمر بن الخطاب مى گفت:
امر رسول الله  ص  عليا بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين
 
5- عبد الله بن مسعود مى گويد: امر رسول الله عليا...
 
6- على بن ربيعه والبى گويد: شنيدم على مى گفت:
عهد الى النبى  ص  ان اقاتل بعده القاسطين و الناكثين و المارقين
پيامبر  ص  با من پيمان بسته است كه پس از او به نبرد قاسطين، ناكثين و مارقين، برخيزم.
 
7- ابو سعيد مولى رباب گويد: شنيدم على مى گفت: به نبرد با ناكثين و قاسطين و مارقين دستور گرفته ام. 

8- سعد بن عباده گويد: على گفت: مامور جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين شدم.
 
9- ابن عساكر از طريق زيد شهيد از على نقل كرده كه او گفت: رسول خدا  ص  مرا به نبرد به ناكثين و قاسطين و مارقين امر فرموده است.
 
10- انس بن عمرو از پدرش از على گويد: من به نبرد با سه گروه مارقين قاسطين و ناكثين مامور شدم.
 
11- عبد الله بن مسعود گويد: رسول خدا  ص  بيرون شده به حجره ام سلمه آمد آنگاه على نزدش امد. رسول خدا  ص  فرمود: اى ام سلمه بخدا سوگند پس از من اين كشنده قاسطين، ناكثين و مارقين است.
 
12- ابن عباس گويد: پيغمبر خدا  ص  به ام سلمه گفت در حديثى كه در 2ر285 در توصيف على  ع  گذشت مى فرمود كه او: قاسطين، ناكثين و مارقين را خواهد كشت.
 
13- امير المومنين گويد رسول خدا  ص  به من فرمود كه يا على تویى كه سوار عرب و كشنده ناكثين، مارقين و قاسطينى و تو برادر من و دوست هر مومن و مومنه اى.
 
14- ابو ايوب انصارى گويد: شنيدم پيامبر  ص  بعلى بن ابى طالب مى فرمود: تو با ناكثين، قاسطين و مارقين، نبرد خواهى كرد.
 
15- ابن ابى الحديد در شرح خود 3ر245 گويد: محقق شده كه پيامبر  ص  به على فرمود: پس از من با ناكثين، قاسطين و مارقين خواهى جنگيد.
 
16- به همين حديث امير المومنين  ع  در روز شورى استشهاد و احتجاج كرده فرمود: شما را به خدا سوگند مي دهم آيا در بين شما كسى هست كه با ناكثين، قاسطين و مارقين از زبان پيامبر  ص  جز من بجنگد؟ همه گفتند، خدا گواه است نه.
 
17- ابو رافع گويد: پيغمبر خدا  ص  به على فرمود: ميان تو و عايشه اتفاقى روى خواهد داد، على پرسيد، يا رسول الله مرا ميفرمائيد؟ پيغمبر فرمود بلى، باز على گفت: من؟ آنگاه گفت يا رسول الله، من شقى ترين آن دو خواهم بود؟ 
فرمود نه، اين طور نيست ولى وقتى چنين پيش آمدى شد، شما بايد او را به محل امنش بازگردانى؟
 
اين حديث را احمد درمسندش 6ر393، هيثمى در مجمع الزوائد 7ر234 روايت كرده و هيثمى گويد: احمد، بزار و طبرانى آنرا نقل كرده اند و رجال آن مورد وثوقند. و در كنز العمال 6ر37 و خصائص الكبرى 2ر137 نيز روايت شده است.
 
18- ابو نعيم از حادث روايت كرده كه گفت: در خدمت على در صفين حضور داشتم ديدم شترى از اشتران شام آمد، و سوار و محمولاتى هم بر پشتش بود، آنها را بزمين انداخت و صفوف لشکر على را طى كرد تا نزد على رسيد، لبهاى خود را ميان سر و شانه على قرار داد و با گردن خود شانه هاى على را جنبانيد، على گفت:
 
بخدا سوگند اين همان نشانه اى است كه ميان من و رسول خدا معهود است.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 17:12:19 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>به علی آزمایش خواهید شد</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3145</link>
		<description>  انکار اينکه علي فاروق بين حق و باطل است
ابن تیمیه در منهاج السنة می گوید حديث پيغمبر خدا  ص  درباره على:
هذا فاروق امتى يفرق بين اهل الحق و الباطل
و گفتار عبد الله بن عمر: ما در عهد پيامبر  ص  منافقان را جز از راه دشمنى با على نمي شاختيم، حديث شناسان ترديدى ندارند كه اين هر دو حديث ساختگى و دروغى است كه بر پيامبر و ص  بسته اند، هيچكدام از اين دو حديث در كتب علمى مورد اعتماد نيست و هيچكدام اسناد معروفى ندارد 2  0ر179 منهاج السنه .

پاسخ- جامع ترين سخنى كه با اين مرد غافل قابل تطبيق است، سخنى است كه درباره ديگرى قبل از ابن تيميه گفته شده:
اعطى مقولا و لم يعط معقولا
 قدرت سخن به او داده شده ولى نه قدرت تعقل  مى بينم در مباحث كتابش سخن مي گويد ولى درك و عقل درگفتارش نيست، گفتارى را رد مى كند كه روى آن بحثى صورت نگرفته و كسى مدعى آن نشده است، در اينجا علامه حلى از عبد الله بن عمر روايتى نقل كرده كه گويد: , ما منافقان را نمی شناختيم...
احاديث وارده در اين مطلب و اينکه حب علي نشانه ايمان و دشمني او علامت نفاق است
ابن تيميه مى گويد:
اين حديث را به پيغمبر  ص  دروغ بسته اند و متوجه نيست كه راوى، آن را به پيغمبر  ص  نسبت نداده است و حق مقام اين بود كه نسبت آن را به عبد الله بن عمر نيفكند از اين گذشته عبد الله بن عمر در اين سخن تنها نيست، اين امر مورد اتفاق گروهى از صحابه است از قبيل:
 
1- ابوذر غفارى كه گويد: منافقان را در دوره پيغمبر ما با سه علامت مى- شناختيم: به تكذيب خدا و پيغمبر، به تخلف از نماز، به دشمنى على بن ابى طالب.
اين حديث را خطيب در  المتفق  محب الدين طبرى در رياض 2ر215 جزرى در اسنى المطالب 8 نقل، و گويد: از حاكم صحتش تاييد شده، سيوطى در  الجامع الكبير  طبق آنچه در ترتيبش 390/6 آمده است.
2- ابو سعيد خدرى گويد: ما گروه انصار منافقان را به دشمنى على مى شناختيم و در تعبير زرندى: ما نمى شناختيم منافقان عهد پيامبر  ص  را مگر به دشمنى على.
جامع ترمذى 2ر299، حليه الاولياء 259/6، فصول المهمه 126، اسنى المطالب جزرى 8، مطالب السول 17، نظم الدر زرندى، الصواعق 73.

3- جابر بن عبد الله انصارى گويد: 
ما منافقان را جز به دشمنى  ياد دشمنى- آنها  نسبت به على بن ابى طالب نمى شناختيم.
احمد در  المناقب  ابن عبد البر در الاستيعاب 3ر46 حاشيه الاصابه، حافظ محب الدين در  الرياض  2ر214، حافظ هيثمى در مجمع الزوائد 9ر 136.
 
4- ابو سعيد محمد بن هيثم گويد: ما گروه انصار منافقان را نمى شناختيم مگر به دشمنى آنها نسبت به على بن ابى طالب.
حافظ جزرى در اسنى المطالب 8 حديث را نقل كرده است.
كلماتى را كه نقل كردم مجرد ادعا از آنان نيست بلكه متكى به چيزى است كه از پيغمبر خدا  ص  درباره على شنيده اند و اينك متون آن احاديث:
 
متن اول- از امير المومنين روايت كرده اند كه گفت:
و الذى فلق الحبه و برا النسمه انه لعهد النبى الامى الى: انه لا يحبنى الا مومن، و لا يبغضنى الا منافق.
سوگند به آنكس كه دانه را شكافت و جان را آفريد اين عهدى است كه پيامبر امى با من در ميان نهاده: كه دوستم نمي دارد مگر مومن و دشمنم نمي گيرد مگر منافق. 
ماخذ آن اين حديث را مسلم در صحيحش بر طبق  الكفايه  صحيح مسلم كتاب ايمان حديث 131 و ترمذى در جامعش 2ر299 بدون سوگند روايت كرده و گويد: 
حسن صحيح و نيز احمد در مسندش 1ر84، ابن ماجه در سننش 1ر55، نسائى در سننش 8ر117، و در خصائصش 27، ابو حاتم در مسندش، خطيب در تاريخش 2ر255، البغوى در  المصابيح 2ر199، محب الدين طبرى در رياضش 2ر214، ابن عبد البر در  الاستيعاب  3ر37، ابن الاثير در جامع الاصول بر طبق تلخيصش  تيسير الوصول  3ر272 از مسلم و ترمذى و نسائى، سبط ابن جوزى در تذكره اش 17، ابن طلحه در مطالب السئوال، 17، ابن كثير در تاريخش 7ر354 از حافظ عبد الرزاق و احمد و مسلم و از هفت نفر ديگر و گويد: هذا هو الصحيح.
شيخ الاسلام حمويى در فرائدش در باب 22 به چهار طريق، جزرى در  اسنى المطالب  7 و صحتش را تاييد كرده است.
ابن صباغ مالكى در الفصول 124 ابن حجر هيثمى در  الصواعق  73، ابن حجر عسقلانى در فتح البارى 57/7، سيوطى در جمع الجوامع بر طبق ترتيبش 6ر396 از حميدى. و ابن ابى شيبه و احمد و عدنى و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و ابن حبان در صحيحش. و ابى نعيم درحليه و ابن ابى عاصم در سننش، قرمانى در تاريخش حاشيه كامل 1ر216، شنقيطى در  الكفايه  35 و صحتش را تاييد كرده است.
و عجلونى دركشف الخفاء 2ر382 از مسلم، و ترمذى و نسائى و ابن ماجه آن را نقل كرده و بدار الدين بن جماعه، وقتى ابن حيان ك ابو حيان اندلسى آن را از على روايت كرد كه على گفت: 
پيغمبر با من عهدى بست.. تا آخر ابن حيان پرسيد: آيا روايت درست است؟ ابن جماعه گفت بلى گفت پس كساني كه با او جنگيده اند و به رويش شمشير كشيده اند آيا او را دوست مي داشتند يا دشمنش بودند؟... الدرر الكامنه 4ر 208. صورت ديگر
 
از امير المومنين  ع  نقل شده است كه:
لعهد النبى الى: لا يحبك الا مومن و لا يبغضك الا منافق:
همانا عهدى از پيغمبر است به من: دوستت نمي دارد مگر مومن و دشمنت نمي دارد مگر منافق.
ماخذ: احمد در مسندش 1ر 138. و 95 خطيب در تاريخش 14ر426، نسائى در سننش 8ر117، و در خصائصش 27، ابو نعيم در حليه 185/4، به چند طريق، و در يكى از طرقش:
 
و الذى فلق الحبه و برا النسمه و تردى بالعظمه انه لعهد النبى الامى  ص  الى...
و گويد: اين حديث صحيحى است، مورد اتفاق، ابن عبد البر در استيعاب 3ر37 و گويد طائفه اى از اصحاب آن را روايت كرده اند، ابن ابى الحديد در شرحش 2ر364 و گويد: اين خبر در صحاح روايت شده، و در جلد 1ر364 گويد: اخبار صحيحى كه نزد محدثان جاى ترديدى در آنها نيست، اتفاق كرده اند بر اين كه پيغمبر به او گفت: لا يبغضك الا منافق و لا يحبك الا مومن، ز شيخ الاسلام حمويى در باب 22، هيثمى در مجمع الزوائد 9ر133، سيوطى در جامع كبيرش بنابر آنچه در ترتيب او 6ر408 و 152 از چند طريق نقل شده، ابن حجر در الاصابه 2ر 509.
 
صورت سوم
امير المومنين  ع  فرمايد:
لو ضربت خيشوم المومن بسيفى هذا على ان يبغضنى ما ابغضنى و لو صببت الدنيا بجامتها على المنافقين على ان يحبنى ما احبنى و ذلك انه قضى فانقضى على لسان النبى الامى انه قال: يا على لا يبغضك مومن و لا يحبك منافق. 
اگر بينى مومن را با اين شمشيرم براى اينكه مرا دشمن دارد بكوبم، مرا دشمن نمي دارد و اگر دنيا را يك جا به دامن منافق بريزم تا مرا دوست دارد، دوست نمي دارد زيرا قضاى الهى چنين است و بر زبان پيامبر امى  ص  گذشته است كه گويد: 
يا على هيچ گاه مومن ترا دشمن نمى گيرد و هيچ گاه منافق ترا دوست نمى دارد.
 
اين صورت حديث را در نهج البلاغه مى يابيد و ابن ابى الحديد در شرحش 4ر264 گويد: مراد على  ع  از اين تفصيل توجه و تذكر مردم به گفتار پيغمبر خدا  ص  درباره اوست.
 
صورت چهارم
در يكى از خطبه هاى امير المومنين  ع  است:
قضاء قضاه الله عزوجل على لسان نبيكم النبى الامى ان لا يحبنى الا مومن و لا يبغضنى الا منافق.
حكمى است كه خداى، بر پيغمبرش كه پيامبر امى گذرانده كه كسى جز مومن مرا دوست نگيرد و كسى جز منافق مرا دشمن ندارد.
اين روايت را حافظ ابن فارس نقلكرده و از او محب الدين در رياض 2ر214 حكايت كرده، و زرندى در  نظم درر السمطين  آورده و در پايانش آمده  و قد خاب من افترى .
 
آغاز حديث چنين است: 
از ابى الطفيل گويد: شنيدم على  ع  مي گفت: اگر بينى مومن را با شمشير بزنم، دشمنم نمى گيرد و اگر طلا و نقره بر منافق پخش كنم، دوستم نمى شود، خداوند به امومنان پيمان به دوستى ام، و با منافقان پيمان به دشمنى ام گرفته است، از اين رو هيچگاه مومن مرا دشمن نمى گيرد و هيچگاه منافق دوستم نمى شود. صورت ديگر
از حبه العرنى از على  ع  روايت شده كه فرمود: 
خداى بزرگ پيمان هر مومنى را بر دوستيم و پيمان هر منافقى را بر دشمنى ام گرفته است. اگر من روى مومن را با شمشير بكوبم، دشمنم نمى شود و اگر دنيا را بروى منافق روان سازم دوستم نمى شود.
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 1ر346

روايت دوم
از ام سلمه روايت شده كه گويد رسول خدا  ص  مي گفت: على را هيچ منافق دوست، و هيچ مومن، دشمن نمى گيرد.
ترمذى در جامعش 2ر213 با تاييد صحت روايت، ابن ابى شيبه، طبرانى، بيهقى در المحاسن و المحاسن و المساوى 1ر29، محب الدين در رياضش 2ر214، سبط ابن جوزى درتذكره اش 15، ابن طلحه در مطالب السول  17 جزرى در  اسنى المطالب  7، سيوطى در  الجامع الكبير  بنقل ترتيبش 6ر 158 و 152.
 
صورت ديگر
از ام سلمه روايت است كه گفت پيامبر خدا  ص  به على مى فرمود: هيچ مومن تو را دشمن، و هيچ منافق تورا دوست نمى گيرد.
امام احمد در  المناقب ، محب الدين در الرياض 2ر214، ابن كثير در تاريخش 7ر354.
 
صورت سوم
ابن عدى در كاملش از بغوى به اسنادش از ام سلمه نقل كرده است كه گويد: شنيدم پيغمبر خدا  ص  در خانه من به على مي گفت:
لا يحبك الامومن و لا يبغض الا منافق:
هيچكس جز مومن تو را دوست نمى دارد و هيچكس جز منافق تو را دشمن نمى گيرد. 

روايت سوم
 پيغمبر  ص  در يكى از خطبه هايش فرمود:
ايها الناس من شما را به دوستى ذو القرنين اين امت: برادر و پسر عمم على بن ابى طالب سفارش مي كنم، او كه دوستش ندارد مگر مومن و دشمنش نگيرد، مگر منافق.
مناقب احمد، رياض النضره 2ر214، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 2ر451، تذكره السبط 17.
 
روايت چهارم
از ابن عباس گويد: پيامبر خدا  ص  به سوى على نظر افكنده، گفت:
لا يحبك الا مومن و لا يبغضك الا منافق
حافظ هيثمى در مجمع الزوائد 9ر133 آنرا نقل كرده است.
از احاديثى كه امير المومنين  ع  روز شورى بدان استشهاد كرد يكى همين حديث است كه گفت: شما را بخدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما كسى هست كه پيغمبر  ص  به او گفته باشد دوستت نميدارد مگر مومن و دشمنت نمى شود مگر منافق، كه او غير از من باشد؟ همه گفتند نه.
 
اين بود، آنچه ما از طريق اين حديث در دسترس داشتيم، شايد آنچه را ما نتوانستيم بدان دست يابيم بمراتب بيشتر باشد، شايد شما بعد از اينها همه، ترديدى نداشته باشيد كه هرگاه حديث متواترى وجود داشته باشد كه آدمى قطع به صدورش از مصدر رسالت داشته باشد، يكى همين حديث است، يا يكى از ظاهر- ترين مصاديقش همين حديث است. چنانكه بعد از اينها همه، ديگر ترديد نخواهيد كرد كه امير المومنين  ع  بحكم اين حديث وارده، ميزان سنجش ايمان، و مقياس هدايت، بعد از رسول خدا  ص  است. و اين وصف ويژه اوست كه از امامت مطلقه. منفك نيست. زيرا بطور قطع احدى از اهل ايمان به مقام اين كرامت نائل نشده، و محبت هر مومنى علامت ايمان و دشمنى اش علامت نفاق نيست. بلكه تنها ميتواند دشمنى با مومن نقيصه اخلاقى و كمبودى در كمال شخص باشد مشروط به اينكه دشمنى براى ايمانش نباشد. اما ايراد قضيه بطور مطلق، همراه با اختصاص به امير المومنين، مسلما چيزى جز امتياز امامت نيست، از اين رو پيامبر خدا  ص  مي گويد:
 
 ياعلى، اگر تو نبودى مومنان پس از من شناخته نمي شدند  و گويد  بخدا سوگند هر كس چه از اهل بيتم و چه از ديگر مردم او را دشمن دارد از ايمان بيرون است .
 
مگر نمى بينيد چگونه عمر بن الخطاب مردي را كه ديد ناسزا به على مى گفت، حكم به نفاقش كرده گفت:
انى اظنك منافقا: گمانم تو منافقى؟
اين حديث را حافظ خطيب بغدادى در تاريخش 7ر453 نقل كرده است.
به اين ترتيب جا دارد ابن تيميه كوه آتشفشان حقد و كينه اش، بر اثر اين حديث منفجر گردد و گران بار ترين نسبت ها را به حديث بدهد و براى بى ارزش كردن سخن به جوش آمده، بالا و پائين برود.
 
اما حديث اول هذا فاروق امتى يفرق بين اهل الحق و الباطل.
 كه ابن تيميه آنرا دروغ پنداشته .
اسنادش به ابن عباس، سلمان، ابى ذر، حذيفه اليمان و ابى ليلى غفارى منتهى مى شود، گروه بسيارى از حفاظ و بزرگان، حديث را از نامبردگان روايت كرده اند، از قبيل: حاكم، ابو نعيم، طبرانى، بيهقى، عدنى، بزار، عقيلى، محاملى، حاكمى ابن عساكر، كنجى، محب الدين، حمويى، قرشى، ايجى، ابن ابى الحديد هيثمى، سيوطى، متقى هندى، صفورى، و متن حديث نزد آنان چنين است:
 
 پس از من به زودى آزمايش پديد آيد وقتى چنين شد از على بن ابى طالب دست مداريد او اول كسى است كه روز قيامت با من مصافحه خواهد كرد، او صديق اكبر، و فاروق بين حق و باطل اين امت است، او امير مومنان است، و مال امير منافقان 
شما بعد از اينها همه، ارزش گفتار و نسبت هاى دروغين ابن تيميه را كه گويد:  هيچكدام از دو حديث در كتب علمى مورد اعتماد نيست، و هيچكدام اسناد معروفى ندارند  خوب مى شناسيد، وقتى كتابهاى صحاح و مسانيد بنظر او از كتب علمى مورد اعتمادش نباشد، و آنچه حفاظ و ائمه حديث نقل كرده و صحت اسنادش را تاييد كرده اند، نزد او معروف نباشد، ديگر او را اين نادانى كينه توزانه و بد خواهانه بس و قومش را ننگ و عار او، كافى است. من نميدانم پس او و قومش با داشتن اين عقيده سخيف ميخواهند در امر مذهب به چه چيز اعتماد كنند.

اى قوم، مرا پيروى كنيد تا شما را به راه هدايت رهبرى كنم.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 16:27:22 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>حدیثی از ساخته های شیعه</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3144</link>
		<description>  انکار حديث ان الله يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها
 
ابن تیمیه می گوید: حديثى كه پيغمبر  ص  فرموده باشد:
 
يا فاطمه ان الله يغضب لعغضبك و يرضى لرضاك
 
اى فاطمه خدا به خشم تو خشم آيد و به رضاى تو، راضى شود.
 
دروغى از او  علامه حلی  است. نه اين روايت را از پيغمبر  ص  نقل كرده اند و نه در كتابهاى حديث معروف، چنين حديثى شناخته شده و نه سلسله سندى صحيح يا حسن دارد  20ر170 منهاج السنه 
 
پاسخ
كاش من مى دانستم باعثى كه اين مرد را در اين ورطه مى اندازد چيست؟ آيا جهل مركب او و محدوديت احاطه اش از اطلاع بر كتب حديث، آنگاه گنده دماغيش او را وادار مى كند، آنچه را نمى يابد، به طور قطع تكذيب كند؟ 
ايا كينه هاى شديدى كه نسبت به اهل بيت وحى دارد، او را به پرتگاه دشمنى با آنان و به انكار فضائل و مناقبشان مى اندازد. من گمان دارم هر دو گونه درد از جانش دور نمى شود.
 
نقل احاديث وارده در اين باب و راويان آن
اما حديث، اسناد معروفى نزد حفاظ و بزرگان دارد، برخى اعتراف به صحت آن كرده و پاره اى حسن بودن آن را تاييد كرده اند و آن را به پيغمبر مقدس  ص  رسانده اند.
 
از كسانى كه حديث را روايت كرده اند:
 
1- امام ابو الحسن الرضا سلام الله عليه به اسناد خود بنا بر نقل ذخائر39
 
2- حافظ ابو موسى بن مثنى بصرى متوفى 252 بنقل معجمش.
 
3- حافظ ابو بكر ابن ابى عاصم متوفى 287 به نقل الاصابه و ديگران.
 
4- حافظ ابو يعلى موصلى متوفى 307 در سنن خود.
 
5- حافظ ابو القاسم طبرانى متوفى 360 در معجم.
 
6- حافظ ابو عبد الله حاكم نيشابورى متوفى 405 
درمستدرك 3ر154 با اعتراف به صحت حديث.
 
7- حافظ ابو سعيد خرگوشى متوفى 406 در تاليفش.
 
8- حافظ ابونعيم اصفهانى متوفى 430 در فضائل الصحابه.
 
9- حافظ ابو القاسم ابن عساكر متوفى 571 در  تاريخ الشام .
 
10- حافظ ابو المظفر سبط ابن جوزى متوفى 654 در تذكره اش175.
 
11- حافظ ابو العباس محب الدين طبرانى متوفى 694 در ذخائر39.
 
12- حافظ ابو الفضل ابن حجر عسقلانى متوفى 852 در  الاصابه  4ر 378.

13- حافظ شهاب الدين ابن حجر هيثمى متوفى 954 در الصواعق 105.
 
14- حافظ ابو عبد الله زرقانى مالكى متوفى 1122 در شرح المواهب 3ر 202.
 
15- حافظ ابو العرفان الصبان متوفى 1206 در اسعاف الراغبين 171 و گويد: 
طبرانى و ديگران به اسناد حسن آنرا روايت كرده اند.
 
16- حافظ بدخشى صاحب مفتاح النجاه فى  نزول الابرار  47.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 15:55:31 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>"على مع الحق"را شنیدی وجنگیدی؟</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3143</link>
		<description>  انکار حديث علي مع الحق و الحق مع علي
ابن تیمیه در کتاب منهاج السنة می گويد: 
اين حديث كه گويند رسول خدا  ص  گفته است:
 
على مع الحق و الحق مع على يدور معه حيث دار، و لن يفترقا حتى يراد على الحوض:
 
 على با حق و حق با على است هر كجا او باشد حق بدانسو ميگرايد و از هم جدا نميشوند تا در حوض كوثر بمن باز گردند 
 
از بزرگترين دروغها و نادانيها است، زيرا اين حديث را احدى از پيغمبر  ص  نقل نكرده، نه به اسناد صحيح، و نه به اسناد ضعيف. 
و آيا دروغگوتر از او  علامه حلى  كسى پيدا مى شود كه از صحابه و علماء روايت كند كه آنان حديثى را روايت كرده اند ولى آن حديث به هيچ وجه از احدى از آنها، معرفى نشده باشد؟
بلكه اين آشكار ترين دروغ ها است اگر گفته مى شد.
بعضى روايت كرده اند و قابل قبول هم بود مى گفتيم، ممكن است، ولى اين حديث قطعا دروغى است كه بر پيغمبر  ص  بسته اند و سخنى است كه پيامبر الهى از آن منزه است  168 و 167 منهاج السنه 
 
روايات وارده در اين زمينه و تصحيح اساتيد آن
 
پاسخ- اما حديث را گروهى از حفاظ و بزرگان آنان نقل كرده اند از قبيل: 
خطيب درتاريخ خود 14 ر 321 از طريق يوسف بن محمد المودب گويد: 
حسن بن احمد بن سليمان السراج براى ما حديث كرد از عبد السلام بن صالح و او از على بن هاشم بن بريد از پدرش از ابى سعيد تيميم از ابى ثابت مولى ابى ذر كه گفت: بر ام سلمه وارد شدم، ديدم او گريه ميكند و بياد على است و مى گويد: 
شنيدم كه پيغمبر مى گويد:
على مع الحق و الحق مع على و لن يفترقا حتى يردا على الحوض يوم القيامه.
 
اين ام المومنين ام سلمه بانوى صحابى است ولى آن مرد گفته است هيچ صحابى آن را روايت نكرده است، چنانكه گفته است از علما احدى آن را نقل نكرده مگر كه بگويد: 
خطيب با همه عظمتش از علما نيست و يا ام المومنين صحابى را بى اعتبار تلقى كند، و اين دومى به حساب هاى ابن تيميه نزديك تر است، زيرا ام سلمه علوى است كه داراى عواطف علوى، روح علوى و مذهب علوى بوده است.
حديث ام سلمه را سعد بن ابى وقاص در خانه او شنيده است، وى گويد:
از رسول خدا  ص  شنيدم كه مى فرمود:  على مع الحق  يا  الحق مع على حيث كان 
 
اين سخن را پيغمبر در خانه ام سلمه فرمود و مردى نزد ام سلمه فرستاده، درباره حدیث از او پرسيد: ام سلمه گفت پيغمبر اين حديث را در خانه من فرمود، آن مرد به سعد گفت: 
هيچگاه تو نزد من پست تر از امروز نشده بودى، سعد گفت چرا مرد پاسخ داد: اگر من از پيغمبر  ص  اين سخن را شنيده بودم تا زنده بودم خدمتگزارى على را رها نمى كردم.
 
حافظ هيثمى در مجمع الزوائد 7ر236 اين حديث را نقل كرده و گويد: بزار آن را روايت كرده و در روايت او سعد بن شعيب است كه او را نمى شناسم ولى بقيه رجالش، رجال صحيح اند.
 
 امينى می گويد:  مردى را كه هيثمى نمى شناسد، سعيد بن شعيب حضرمى است و نا آشنائى او به خاطر تصحيف  دگر گونى در لفظ  است بسيار از ارباب سير شرح حالش را آورده اند چنانكه شمس الدين ابراهيم جوزجانى بيان كرده و گفته:
 
 انه كان شيخا صالحا صدوقا 
 
 او پير مردى شايسته و بسيار راستگو بود .
 
و چگونه اين مرد مى تواند حكم كند احدى از صحابه و علما به هيچ وجه آن را روايت نكرده اند. اين، حافظ ابن مردويه، در  مناقب ، و سمعانى، در  فضائل الصحابه  است كه با سلسله سند از محمد بن ابى بكر، از عايشه، روايت كرده اند كه او گفت: شنيدم رسول خدا ص  فرمود:
 
على مع الحق و الحق مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض
 
و ابن مردويه در  المناقب  و ديلمى در  الفردوس  روايت كرده اند كه:
وقتى شتر عايشه را پى كردند و عايشه به يكى از خانه بصره وارد شد، محمد بن ابى بكر نزدش آمده، سلامش كرد و عايشه با او حرف نزد. محمد گفت: 
ترا بخدا سوگند مى دهم آيا آن روز را بخاطر داراى كه تو خود مرا حديث كردى از پيغمبر  ص  كه او فرمود:
حق پيوسته همراه على است و على با حق همراه است، هيچ گانه با هم خلاف مى كنند، و نه از هم جدا مى شوند؟

گفت: آرى
 
ابن قتيبه در  الامامه و السياسه  1ر68 از محمد بن ابى بكر آورده است كه:
او به خواهرش عايشه  رضى الله عنها  وارد شد به او گفت: 
آيا نشنيدى پيغمبر خدا  ص  مى گفت: 
 
على مع الحق و الحق مع على 
 
آنگاه به جنگ با او بيرون آمده اى؟!
 
زمخشرى در  ربيع الابرار  آورده، گويد: ابو ثابت مولى على براى ورود بر ام سلمه  رضى الله عنها  اجازه خواست. ام سلمه گفت: خوش آمدى ابا ثابت آيا وقتى دلها به هر سو پرواز مى كرد، تو دلت به كدام سو  پر كشيد، ابو ثابت گفت: 
به دنبال على بن ابى طالب 
ام سلمه گفت: سوگند بخدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست، موفق شدى، از رسول خدا  ص  شنيدم مى فرمود:
على مع الحق و القرآن، و الحق و القرآن مع على و لن يفترقا حتى يردا على الحوض.  على همراه حق و قرآن است و حق و قرآن همراه على، از هم قابل تفكيك نخواهند بود تا در حوض كوثر بمن بازگردند 
بهمين تعبير اخطب الخطباء خوارزمى در المناقب از طريق حافظ اين مردويه نقل كرده و نيز شيخ الاسلام حمويى در  فرائد السمطين  باب 37 از طرق حافظ ابى بكر بيهقى و حافظ حاكم ابى عبد الله نيشابورى روايت كرده است.
و ابن مردويه در  المناقب  از ابى ذر، روايت كرده كه او را از اختلاف مردم پرسيدند، ابوذر گفت: بر تو باد به كتاب خدا و بزرگ مرد على بن ابى طالب كه من شنيدم پيامبر  ص  مى گفت: 
على با حق و حق با على، و بر زبان على است، و آنجا كه على باشد حق دور مى زند.
 
احتجاج امير المومنين على عليه الصلاه و السلام به اين حديث در روز شورى، مى تواند خواننده را بر شهرت و معروفيت آن بين صحابه پيغمبر  ص  واقف سازد آنجا كه فرمود: 
شما را بخدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد رسول خدا  ص  فرمود: 
حق با على و على با حق است.هر جا على برود حق با او مي رود؟ همه گفتند بلى و الله.
 
در اينجا از آن مردمى پرسيم چرا ممكن نيست اين جمله صحيح باشد؟
آيا درآن يكى از محالات عقلى ماندن اجتماع يا ارتفاع نقيضين موجود است؟ يا از آن اجتماع ضدين يا مثلين صورت مى گيرد؟ يا اينكه مردك مى پندارد حقيقت علوى قابل آن نيست كه با حق دور بزند و حق با آن.
بزرگ سخنى است كه از دهانشان بيرون ميايد.
 
و در 2ر236 1 23 از طريق طبرانى و جز او، به اسناد صحيح گفتار پيامبر خدا  ص  در روز غدير خم، گذشت كه فرمود: 
خدايا هر كس او را دوست دارد تو او را دوست دار و هر كس او را دشمن دارد تو او را دشمن دار تا آنجا كه فرمود: و ادر الحق معه حيث دار
و حق را بگردان هر جا كه او مى گردد
و نيز اين جمله از او  ص  به صحبت پيوسته است:
رحم الله عليا اللهم ادر الحق معه حيث دار
 خداى على را رحمت كند، بار الها حق را بهر جا على مى گردد همراهش بگردان 
 
و رازى در تفسيرش 1ر111 گويد: و اما اينكه على بن ابى طالب  رضى الله عنه  بسم الله الرحمن الرحيم را به جهر  بلند  ادا مى كرد، به تواتر ثابت شده است و هر كس در دينش به على بن ابى طالب اقتدا كند، هدايت يابد، دليلش گفتار او  ص  است كه فرمود:  خدايا حق را با على هر جا كه باشد همراه ساز 
 
حافظ گنجى در  الكفايه  135 و اخطب خوارزم در  المناقب  87 از مسند زيد روايت كرده اند قول پيغمبر  ص  را كه به على فرمود:
ان الحق معك و الحق على لسانك و فى قلبك و بين عينيك، و الايمان مخالط لحمك و دمك كما خالط لحمى و دمى:
حق با تو، و حق بر زبان تو، و در قلب تو، و ميان ديدگان تو است و ايمان با گوشت و خون تو چنان درهم آميخته كه با گوشت و خون من .
 
افراد زيادى از ابى سعيد خدرى از رسول اكرم  ص  روايت كرده كه او در حالي كه به على اشارت مى كرد گفت: الحق مع ذا، الحق مع ذا
 
و در تعبير ابن مردويه از عايشه از پيغمبر  ص :
 
الحق مع ذا يزول معه حيثما زال.
 
ابن مردويه و حافظ هيثمى در  مجمع الزوائد  9ر134 از ام سلمه روايت كرده اند كه مى گفت: على بر حق ميباشد، هر كس از او پيروى كند از حق پيروى كرده و هر كس او را رها سازد، حق را رها ساخته است، عهدى است كه قبل از امروز بسته شده است.
 
و از طريق شيخ الاسلام حمويى است گفتار پيامبر اكرم  ص  درباره اوصياءش كه فرمود:
 
 آنان همراه حق اند و حق با آنان همراه، نه آنان از حق جدا ميشوند و نه حق از آنان .
 
كاش من مى دانستم چرا ساحت مقدس پيغمبر خدا  ص  از اين كلام منزه است؟ آيا اين سخن مشتمل بر كلمه اى كفر آميز است؟ يا مستلزم شرك بخداى عظيم؟ يا امرى خارج از قوانين و نواميس دين مبين است؟
 
من از جانب او علت را مى گويم: 
علتش اين ست كه درباره فضيلت مولاى ما امير المومنين است و اين مرد، از اين چيزها خوشش نمى آيد چه خوب داورى است خدا و طرف دعوائى، محمد.
 
خواننده نبايد فراموش كند كه اين حديث عبارت ديگرى، از حديثى است كه از ام سلمه، صحتش به ثبوت رسيده كه پيغمبر  ص  فرمود: 
على مع القرآن و القرآن مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض:
 
 على با قرآن و قرآن با على است از هم جدا نشوند تا در حوض كوثر بمن بازگردند 
 
و هر دو حديث به يك مفهوم صحيح متواتر قطعى كه پيغمبر  ص  فرمود:
 
 انى تارك او مخلف فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى لن يفترقا حتى يردا على الحوض:
 
 من دو چيز گرانقدر يا دو جانشين در ميان شما بجاى ميگذارم كتاب خدا و عترتم اهل بيتم كه اين دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر به من بازگردند، اشاره مى كند.
 
پس هر گاه آنچه ابن تيميه مى پندارد، از مبداء رسالت غير ممكن الصدور باشد، بايد همه اين احاديث كه همان مفهوم را ميرساند، مقام رسالت از آنها نيز منزه باشد، من گمان ندارم كسى بتواند به اين صراحت، حمله كند مگر اينكه مانند ابن تيمیه...
بگذاريد هر چه مى تواند گستاخى كند شما خود از هواى نفس آنها كه نميدانند پيروى نكنيد.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 15:48:43 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>فاطمه"س"مصون از آتش نیست</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3142</link>
		<description>  انکار اين حديث که آتش بر فاطمه و ذريه اش حرام شده است
ابن تیمیه در منهاج السنة می گويد حديثى را كه او  علامه حلى  از پيغمبر  ص  نقل كرده:
 ان فاطمه احصنت فرجها فحرمها الله و ذريتها على النار 
 همانا فاطمه، دامن عصمت خود را حفظ كرد، خداى هم او و فرزندانش را بر آتش حرام ساخت .
 
به اتفاق حديث شناسان دروغ است و دروغش براى غير حديث شناسان نيز آشكار مى گردد، زيرا اينكه فاطمه دامن خود را حفظ كرد... قطعا باطل است، زيرا ساره هم دامن خود را حفظ كرد و خداوند تمام ذريه اش را بر آتش حرام نكرد. و نيز صفيه عمه پيغمبر خدا  ص  جزو آنهاست كه دامن خود را حفظ كرد و در ذريه او نيكو كار و ستمگر هر دو با هم وجود دارند و خلاصه آنها كه دامن خود را حفظ كرده اند، كسى جز خداوند آمارشان را نمى داند، فرزندانشان برخى نيكو كار و برخى فاجرند پاره اى مومن و پاره اى كافر، و نيز تنها فضيلت و امتياز فاطمه به حفظ دامن نيست فاطمه در اين امر با اكثر زنان مومن شريك است 2 ر126.
 
پاسخ- شگفتى از اين مرد است كه پندارد اجماع و اتفاق هر كس، بدست او بسته است هر گاه تاويل ، حديث، مسئله، يا عقيده اى را نپسنديد در هر كدام از اينها، به گروه دانشمندان بگويد: اتفاق كنيد آنگاه زنده و مرده او را اجابت كنند و او استدلال به اتفاق علماء كند. سوگند بجان حقيقت كه هر گاه انسان از دروغ و گفتار بيهوده ممنوع نبود، بيش از آنچه اين مرد دروغ و ياوه مى گويد مقدورش نمى بود.
من نمى دانم چگونه ممكن است اين حديث، بطلان و دروغش اتفاقى باشد با وجود اينكه گروهى از حفاظ آن را نقل كرده و بسيار از آنها كه حديث شناسند اعتراف به صحتش كرده اند، كاش او اشاره مى كرد چه كسى از حديث شناشان هر چند گمنام باشد حكم به كذب حديث كرد است، كاش ما را به تاليفاتشان، و كلماتشان رهبرى مى كرد. ولى او احدى را براى اين منظور پيدا نكرده لذا اتفاق علما را در خيالش ترتيب داده است.
 
راويان اين حديث از دانشمندان و حفاظ
 
حديث را اينان نقل كرده اند:
 
حاكم، خطيب بغدادى، بزار
 
ابو يعلى، عقيلى، طبرانى
 
ابن شاهين، ابو نعيم، محب طبرى
 
ابن حجر، سيوطى، متقى هندى
 
هيثمى، زرقانى، صبان
 
بدخشى.
 
وقتى صحت حديث قطعى شد، ديگر چه ارزشى براى ايراد تراشى با اوهام و تشكيكات بى اساس، و استحسانات واهى، و استبعادهاى خيالى وجود دارد، چنانكه عادات اين مرد نسبت به آن عده از فضائل اهل البيت  ع  كه طبعش نمى پذيرد همين است.
آيا چه ملازمه اى بايد بين حفظ دامن عصمت و حرام شدن آتش بر ذريه، وجود داشته باشد تا ملازمه را، در اثر نقض به ساره و صفيه و زنان مومنه، مردود بدانيم. اين خود فضيلتى است مخصوص سيده نساء فاطمه، مانند فضائل مخصوصه ديگرش، كه زنان با فضيلت از امثال ساره تا مريم حواء و ديگران از آن محرومند، اين عيب نيست اگر ذريه فاطمه را فضيلتى باشد كه ديگران نداشته باشند و چه بسيار نظائرى براى آن مى توان پيدا كرد.
 
علامه زرقانى مالكى در شرح المواهب 3ر203 در نفى اين ملازمه گويد: حديث را ابو يعلى و طبرانى و حاكم نقل كرده و صحتش را بروايت ابن مسعود پذيرفته و شواهدى بر صدق آن داردو اينكه تحريم آتش مترتب بر حفظ فرج شده است، از باب اظهار امتياز مقام اوست در اين وصف و در ضمن اشاره اى به مريم بنت عمران شده و از حفظ عصمت دامن هم ستايش بعمل آمده است و گر نه ذريه فاطمه بنص روايت ديگر نيز بر آتش حرام اند.
 
و مويد اين حديث، احاديث ديگرى است، مانند حديث ابن مسعود: به اين دليل او را فاطمه ناميدند كه خداوند، او و ذريه اش را روز قيامت از آتش بريده است.
 
و سخن پيامبر  ص  كه به فاطمه فرمود: خداوند نه تو را، و نه احدى از فرزندانت را عذاب نخواهد كرد.
 
و سخن او  ص  به على: همانا خداوند، تو را و فرزندانت را آمرزيد.
 
و گفتار ديگر او  ص  كه فرمود: پرودگارم مرا در امر اهل بيتم وعده داده است كه هر كدام به توحيد ايمان داشته و رسالتم را بپذيرند، عذابش نخواهد كرد.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 15:29:09 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>پاسخ به شبهات آیه مودت </title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3141</link>
		<description> انکار نزول آيه مودت درباره اهل بيت و پاسخ آن
ابن تیمیه مى گويد: گفتار  علامه حلى  مبنى بر اينكه آيه.
قل لا اسالكم عليه اجرا الا الموده فى القربى.
محبت اهل بيت را واجب ميكند، غلط است دليلش اينست كه آيه مكى است و آن روز على هنوز با فاطمه ازدواج نكرده و اولادى بهم نرسانده بود 2ر 118.
و در ص 250 گويد: اما سخن او  علامه حلى  كه گويد: 
خدا درباره آنها قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى  را نازل كرده است، اين دروغ است زيرا اين آيه در سوره شورى بى ترديدمكى است و قبل از ازدواج على بافاطمه، و قبل از تولد حسن و حسين، نازل شده است  تا آنجا كه گويد:
 گروهى از مصنفان اهل سنت و جماعت و شيعيان طرفدار احمد، و ديگران حديثى از پيامبر اكرم  ص  نقل كرده اند كه وقتى اين نازل شد اصحاب گفتند يا رسول الله اينان كيانند فرمود:
على و فاطمه و دو فرزندشان، و اين حديث به اتفاق حديث شناسان دروغ است دليلش اينكه، آيه به اتفاق اهل علم در مكه نازل شده، زيرا سوره شورى همه اش مكى است بلكه تمام سوره هائى كه ال حميم دارد همه مكى مى باشند.
آنگاه تاريخ تولد دو سبط پيغمبر حسن و حسين را براى اثبات علم و اطلاعش نسبت به تاريخ به تفصيل بيان كرده است.
 
پاسخ:
اگر در كتاب اين مرد، جز اين تقلب و تزوير ها نسبت به اجر صاحب رسالت، و سخنان دروغ و نسبت هاى باطل و تهمت هاى صرحيش در اين باره نبود، براى عار و ننگ او كافى بود.
هيچكس به مكى بودن آيه تصريح ندارد، تا چه رسد به اتفاق دورغين اهل علم، تنها اين گمان از آنجا براى مردك حاصل شده است كه اطلاق مكى بر سوره شده است، حق سخن را، در ج 2ر158- 154 اين كتاب و درمين مجلد 276- 274 ايراد كرديم.
و تكذيب اين ادعا كه سوره شورى همه اش مكى است به وسيله استثناى مفسران از مكى بودن چهار آيه:
ام يقولون افترى على الله كذبا- تا قول خداى تعالى-  خبير بصير  صورت مي گيرد و بقول برخى ديگر استثناى چند آيه.
 و الذين اذا اصابهم البغى  تا  من سبيل . تا چه رسد، به استثناى مكى بودن آيه مودت.
و قرطبى در تفسيرش 16ر1 و نيشابورى در تفسيرش، و خازن در تفسير 4ر49 و شوكانى در  فتح القدير  4ر510 و ديگران از ابن عباس و قتاده، تصريح كرده اند كه سوره شورى جز چهار آيه آن كه اولش قل لا اسالكم عليه اجرا  مى باشد، مكى است.
 
اما درباره اينكه آيه در شان على و فاطمه و فرزندانشان نازل گرديده و مودت آنان را واجب كرده، اين مطلب از مختصات علامه حلى و ملت شيعى از نمى باشد، بلكه اتفاقى تمام مسلمانان جز افراد نايابى از طرفداران روح اموى مانند ابن تيميه و ابن كثير است. هيچ خواننده اى بر خورد به چنين اتفاق دروغين حديث شناسان نكرده و نخواهد كرد. اى كاش اين مرد ما را به پاره اى اين اجماع كنندگان يا بر يكى از تاليفاتشان، يا بر پاره اى از كلماتشان رهبرى مى كرد. ما در 2ر311- 306 متن همين كتاب به اندازه كافى و رسا از گروهى از حفاظ و مفسران بزرگ قوم حديث را نقل كرديم از قبيل:
 
امام احمد، ابن المنذر
ابن ابى حاتم، طبرى
طبرانى، ابن مردويه
ثعلبى، ابو عبد الله الملا
ابو الشيخ، نسائى
واحدى، ابو نعيم
بغوى، بزار
ابن المغازلى، حسكانى
محب الدين، زمخشرى
ابن عساكر، ابو الفرج حمويى، نيشابورى
ابن طلحه، رازى
ابو السعود، ابو حيان
ابن ابى الحديد، بيضاوى
نسفى، هيثمى
ابن الصباغ، كنجى
مناوى، قسطلانى
زرندى، خازن
زرقانى، ابن حجر
سمهودى، سيوطى
صفورى، صبان
شبلنجى، حضرمى
نبهانى
و گفتار امام شافعى در اين باره معروف است كه گويد:
يا اهل بيت رسول الله حبكم                  	فرض من الله فى القرآن انزله
كفاكم من عظيم القدر انكم                    	من لم يصل عليكم لا صلاه له:
 اى خاندان رسول الله، دوستى شما در قرآن از جانب خدا، واجب شده است.
در عظمت قدر و منزلت شما اين بس كه هر كس بر شما درود نفرستند نمازش پذيرفته نيست. 
اين دو بيت را ابن حجر در الصواعق 87، زرقانى در شرح المواهب 7ر7، حمزاوى مالكى در  مشارق الانوار  88، شبراوى در  الاتحاف 29، الصبان در الاسعاف 119، آورده اند. و عجلونى در  كشف الخفا  1ر19 گويد در اين باره من شعرى به اين مضمون افزوده ام:
 
 همانا دودمان پيغمبر از آنجا به شريفترين افتخارات، نائل آمده اند كه منسوب به پيغمبر پاك و خوش نامند 
 دوستى آنان بر هر مومنى به اشاره خدا در قرآن واجب شده است 
 و هر كس جز آنان ادعاى انتساب به پيغمبر كند ملعونى است كه زشتترين  گناهان را مرتكب شده 
 از ميان دودمان پيغمبر، نسل شريف زهرا به تاج هائى از سندش خضر  ديبا و ابرايشم سبز  اختصاص يافته اند .
 
 و آنان را از اشتباه در خصائصشان، چهره هاى درخشنده تر از ماه و خورشيدشان بى نياز مى كند 
 
 بنابر عقيده سيوطى مانعى نيست كه ديگران هم لباس سبز بپوشند 
 
 ولى به تحقيق پيوسته از غير سيوطى حرمت آن لباس بر ديگران، اين مسئله با تتبع دانسته خواهد شد .
اما درباره اينكه ازدواج على با فاطمه  ع  از حوادث دوران مدينه است، و ما با آن مرد موافق باشيم كه آيه، در مكه نازل شد، گوئيم هيچگونه ملازمه اى بين تطبيق آيه با آنان و اولادشان، و تقدم ازدواج بر نزول آيه، وجود ندارد چنانكه منافاتى بين نزول آيه، درباره آنان و تاخير وجود فرزندانشان، فرضا مشاهده نمى گردد، زيرا جاى ترديد نيست كه هر دو بزگوار، على و فاطمه از نزديكان پيغمبر به نسبت عمو زادگى و فرزندى بوده اند و فرزندانشان در تقدير علم ازلى الهى از آنها آفريده شده چنانكه در علم الهى پيوند ازدواجشان منعقد بوده است و براى تحقق حكمى به عنوان ملاكى عام كه شامل حاضران و آيندگان گردد، وجود موضوع فعلى، لازم نيست بلكه هر گاه موضوع پيدا كرد هر جا و هر وقت باشد حكم مزبور خود بخود بدان كشيده مى شود.
 
گذشته از اين ممكن است آيه در حجه الوداع درمكه نازل شده باشد وقتى كه على با فاطمه ازدواج كرده و حسن و حسين زاده شده بودند. و هيچگونه تلازمى بين نزول مكى و قبل از هجرت بودن نازل شدن، و جود ندارد.
 
ويرى الذين اوتوا العلم الذى انزل اليك من ربك هو الحق</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 15:19:02 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>شأن نزول "هل أتی"دروغ شیعه</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3140</link>
		<description>  انکار نزول سوره هل اتي درباره اهل بيت از سوی ابن تیمیه و پاسخ آن
مى گويد: او  علامه حلى  مطالب دروغى كه نماينده جهل گوينده آن ست آورده مثل اين سخن كه  هل اتى  در حق آنان  اهل بيت  نازل گرديده با اينكه هل اتى به اتفاق علماء از سوره هاى مكى است، و على بعد از هجرت با فاطمه ازدواج كرده و حسن و حسين بعد از نزول هل اتى به دنيا آمده اند- پس اين سخن كه سوره در شان آنها شده از دروغهائى است كه بر هر كس كمترين علمى به نزول قرآن و احوال اهل بيت داشته باشد پوشيده نمى ماند.
پاسخ:
نادانى اين مرد به يك باب و دو باب محدود نيست، او چنانكه در عقائد نادان است، در فرق اسلامى، در سيره و احكام، در حديث، همچنين در علوم قرآن، نادان است و نمى داند مكى بودن سوره، منافى آن نيست كه برخى آياتش در مدينه نازل شده باشد و بالعكس. و اين امر در همه سوره هاى قرآن جارى است چنانكه درجلد 2 ص 154 همين كتاب بيان شد و مقصود ابن الحصار كه گويد: 
 از هر سوره مكى يامدنى آياتى مستثنى مى باشد  همين است
ثانيا: 
مطمئن ترين راه براى اينكه بدانيم سوره اى مكى يا مدنى است، مراجعه به راوايات فراوانى است كه شان نزول آن به اسناد مستفيض و متعدد رسيده است، نه استناد به سخنان بى مدرك و بدون سند. 
علامه امینی در مجلد 5 الغدیر ص 197- 190 به بخش مهمى از كسانى كه اين حديث را نقل كرده اند و در برابر آن پذيرش خود را اعلام نموده اند، اشاره كرده اند تا ثابت كند، اين از دروغهاى رافضيان نيست و دليل بر نادانى ناقلش نمي شود، نمي توان به دانشمند بزرگ ما علامه حلى، و نه بر پيروانش از اين بابت حمله كرد. و اگر در نقل اين حديث در ذيل آيه ايرادى وجود دارد، علامه حلى، و بزرگان اهل سنت، در اين باره يكسانند.
ثالثا: 
عقيده به مكى بودن سوره  هل اتى  نه تنها مورد اتفاق همه علما نيست بلكه اكثريتشان بنابر نقل خازن  در تفسيرش 4ر356  از مجاهد و قتاده و جمهور، بر خلاف آن، نظر مى دهند.
 
ابو جعفر نحاس دركتاب خود  الناسخ و المنسوخ  از طريق حافظ ابى حاتم از مجاهد از ابن عباس حديثى درباره تفكيك آيات مدنى، از مكى قرآن آورده، كه در آن گويد:
 المدثر تا آخر قرآن مگر  اذا زلزلت ،  اذا جاء نصر الله ،  قل هو الله احد   قل اعود برب الفق   قل اعوذ برب الناس ، همه در مدينه نازل شده اند. و در بين اينها سوره هل اتى مى باشد. و نيز سيوطى در، الاتقان 15/1 پس از نقل حديث گويد: 
اين چنين به تفضيل روايت كرده اند و اسنادش بسيار خوب. و رجالش همه مورد وثوق، و از علماى مشهور عربيت اند.
حافظ  بيهقى  در  دلائل النبوه  به اسنادش از عكرمه، و حسين بن ابى الحسن حديثى در مكى و مدنى بودن سوره ها آورده اند كه در آن يكى از سوره هاى مدنى را، سوره هل اتى شمرده است.
و ابن الضريس در  فضائل القرآن  از عطا روايت كرده: 
سوره انسان  هل اتى  از سوره هاى مدنى است.
 
خازن در تفسيرش 1ر9 آنرا از سوره هاى نازل در مدينه، شمرده است. 
و اين همه قرآنهاى موجود دنيا است اعم از خطى و چاپى آن باشكارا حقيقت را به شما خبر مى دهند. همه اتفاق دارند بر مدنى بودن سوره هل اتى، پس بايد گفت اگر پندار ابن تيمیه درست باشد، امت اسلامى اجماع كرده اند بر خلاف اتفاق علماء؟
 فما منكم من احد عنه حاجزين. و انه لتذكره للمتقين. و انا لنعلم  ان منكم مكذبين .
رابعا:
كسانى كه معتقدند در آن سوره يك يا چند آيه مكى وجود دارد مانند حسن، عكرمه، كلبى، و ديگرى، تصريح مى كنند كه آيات مربوط به قصه اطعام طعام، مدنى است.
خامسا:
هيچ ملازمه اى بين مكى بودن سوره و نزول آن قبل از هجرت، وجود ندارد زيرا ممكن است در حجه الوداع نازل شده باشد با توجه به اينكه از كلمه  اسيرا  اراده عموم شده و به هر مومنى كه شامل مملوك هم باشد اطلاق مى گردد، چنانكه ابن جبير، حسن، ضحاك، عكرمه، عطا و قتاده گفته اند و ابن جرير و گروه ديگرى آن برگزيده اند  و اين گونه اسيران در مدينه بعد از هجرت يافت مى شدند نه قبل از آن در مكه .</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 13:17:37 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>فقط آتش ضامن وحدت اسلامی</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3139</link>
		<description> در آن روز که گام هاى پسر خطاب كه در ميان گروهى از ياران و همكارانش به سوى خانه فاطمه پيش مى رفت، او در صدد بود، پسر عم پيغمبر را هر طورى شده نسبت به چيزى كه تا آن وقت زير بارش نمى رفت، وادار به اقرار كند. عده اى معتقد بودند تنها شمشير مى تواند او را وادار به تسليم و اطاعت نمايد.. و ديگران به اين عقيده بودند كه هر گاه شمشير به ميان آيد، تلاقى شمشير با شمشيرهاى ديگر قطعى است..
ديگران غير از اين دو دسته مى گفتند  آتش  آتش تنها وسيله اى است كه مى تواند وحدت اسلامى را حفظ كند و على را براى اين كار بر سر تسليم و رضا آرد... آيا مى توان براى جلو گيرى از نقل داستان هيزمى كه پسر خطاب امر كرد تا با آن اطراف خانه فاطمه را بر افروزند، و در آن خانه، على و يارانش بود، تا تهديدى براى قانع كردن على و انجام بيعت او باشد، قفلى بر دهن مردم زد...؟
 
با اينكه اين اتفاقات كه با نقشه هاى مدبرانه قبلى يا دفعى طرح شده، مانند حبابها روى آب زودگذر بود و همراه اين حوادث فشار پسر خطاب... معاونان او و كسانى كه همراهش آمده بودند كه كمكش حمله كردند يا نزديك بود حمله كنند كه ناگاه چهره اى مانند چهره رسول خدا از پشت در خانه ظاهر شد در حالي كه هاله اى از اندوه آن را فراگرفته و آثار رنج و الم از خطوط صورتش نمايان بود، از ديدگانش برق سرشک مى جست، فراز جبينش را گرفتگى خشمى عميق و احساساتى پر گداز فرا گرفته بود.
عمر از ترس در جا ايستاد، فشارى كه به در خانه وارد شده بود تدريجا، گسترش مى يافت. يارانش كه با او آمده بودند و پشت سرش در مقابل در ايستاده بودند، ناگاه مقابل خود چهره رسول خدا را نگريستند از ميان سيماى حبيبه اش زهرا به آنها نگاه مى كند. از شرم و آزرم ديدگان فرو بستند و از تصميم هاى خود باز گشتند در آن حال مى ديدند فاطمه همچون شبحى از خيال، آرام و سنگين با گامهاى خود، اندوهگين و داغدار به سوى مسجد مى خرامد تا به قبر پدرش نزديك گردد.
 
همه چشمها به سويش متوجه بود، و گوشها براى شنيدن صدايش بدان سو تيز گرديده، كه ناگاه آهنگ اندو هبارش را سر داد، بتدريج آهنگ او اوج مى گرفت: 
او محمدص را از ميان قبر فرا مى خواند و با صداى ناله اى آميخته با سر شکى تلخ فرياد ميكشيد: بابا يا رسول الله... بابا يا رسول الله...
گويا زمين در زير پاى ابن گروه ستمگر از بيم و هراس فرياد او، مى لرزيد.. زهرا مى رفت تا با آن قبر شريف رو در رو گردد، و از آن غايب حاضر مدد گيرد پدرم يا رسول الله.. ماذا لقينا بعدك  بعد از تو از پسر خطاب و فرزند ابى قحافه چه ها كه ديدم ؟!؟!
هنوز سخنش به آخر نرسيده بود كه دلها از اندوه او كوفته و ديدگان بر او سر شک همى باريد، مردانى از آن ميان با خود حديث مى كردند كه اى كاش مى توانستند زير پاى خود را شكافته و در خفايى زمين پنهان گردند... 
  مراجعه كنيد به: الامامه و السياسه 1ر13، تاريخ طبرى 3ر198 العقد الفريد 2ر257، تايخ الفداء 1ر165 تاريخ اين شحنه در حوادث سنه 11 شرح ابن ابى الحديد 2ر 19.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 12:53:26 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>"زندگانى محمد"محل عقده گشایی</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3138</link>
		<description> با من بيا تا از استاد فلسطينى  محمد عال زعيتر درباره گفتار زشت و عمل نابجايش در ترجمه عربى كتاب  حيات محمد  زندگانى محمد نوشته اميل در منگام به نقد و تحليل بپردازيم:
از او مى پرسيم اين چه جنايتى بود كه بر ملت اسلامى روا داشتى؟ 
جائى كه بقول خودش در مقدمه ترجمه ميگويد:  
بدون ترديد مستشرقين نسبت به حقايق سيرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم جنايت روا مى دارند، جنايتهاى آنان، نويسندگان عرب را بر آن داشته تا در نقل تاليفاتشان بزبان عربى دريغ ورزند، از طرفى تعطيل زبان عرب از اين گونه آثار نيز نقصى در نهضت علمى ما بحساب مى آيد  ما مى پرسيم چه نقصى بر نهضت علمى ما بر مبناى كتاب و سنت پيغمبر وارد ميشود وقتى از چنگال جنايتكار جاهليت، محفوظ بماند؟ 
كتاب و سنتى كه خود نقطه مركزى علوم جهان و روشنى بخش روشن فكران است، كتاب و سنتى كه هر متفكرى را بخود جلب كرده گمشده دانشمندان و مطلوب فيلسوفان در شرق و غرب است تا جائيكه خودمولف در مقدمه كتابش گويد:  مهمترين ماخذ براى شرح زندگانى محمد، قرآن و كتابهاى حديث سيرت ميباشد و قرآن هر چند از همه مصادر فشرده تر است ولى از همه آنها صحيح تر مى باشد .
كاش او نيز مانند ديگر نويسندگان عرب از نقل و ترجمه اين سند گمراهى به عربى، دريغ مى ورزيد، و بدون هر گونه پاورقى و توضيح، قلم خود را از نشر اين اعلاميه فساد در جامعه اسلامى حفظ ميكرد. اين چه تذكرى درباره مفاسد كتاب است كه ميگويد  خواننده نبايد گمانبرد من باتمام آنچه مولف در اين نوشته آورده كه غالبا هم مخالف واقع است، همراه و موافقم  اى امام ميهن اسلامى در سوگ اين مرد گريه كن كه او با چه مبلغ گران يا ثمن بخسى شرف ملت خود، عزت مذهب، عظمت ملت، قداست كتاب وسنتش را فروخته است؟ او مگر چه مقصد مهمى داشت كه خود را با  اميل در منگام  در اين كار شريك كرد و اين اباطيل و گمراهى هاى مخالف مذهب را منتشر ساخت، و با انتشار مطالب بى اساس و گمراه كننده از چاپ خانه هائى كه جاى تاسف و نگرانى بر هزينه هاى سنگين آنست آبروى خود و مصر عزيز و جامع الازهر و اساتيد پاك و نويسندگان مقتدر آنرا بر باد داد. در حاليكه خود در مقدمه گويد:  با وجود حسن نيتى كه بر نوشته هاى مولف حاكم است حوادث تاريخى و آرائى كه ابراز داشته خالى از لغزش نيست .
كاش من و ملتم ميدانستيم، ما چه نيازى به حسن نيت كسى داريم كه مسيح بن مريم را خدا و پسر خدا ميداند؟ 
و آيا چه چيز ميتواند حسن نيت اين گونه كسان را نشان دهد، با اينكه هر صفحه كتابش بيك وادى گم سر مي كشد و كمتر برگى از اين كتاب را ميتوان ورق زد كه از آن نوائى از بد بينى، بد خواهى و بد انديشى برنخيزد.
بلى، بعقيده من- و مومن را بصيرتى خدائى است- آقاى مترجم از مطلب دروغ و ساختى كتاب كه معرف انگيزه ها و تمايلات اموى است، خوشش آمده، از اين رو گرگ با كفتار دوست شده تا محاسن اسلام را ناديده بگيرد، و مساوى بنى اميه را زنده كند. از اخلاق و صفات نيك رو گردان و بصفات زشت توجه كرده به نظام شوم طبقاتى گرائيده است.
بلى، از اين خوشش آمده كه نويسنده نسبت به اهل بيت طاهر پيغمبر با جوش و خروش ژاژخايى كرده دروغ مى بندد، و تاريخ را عليه كرامت و شخصيت پيغمبر و خاندان با عظمتش، بصورتى كه با روح خبيث اموى سازگار باشد، ميسازد و خاندان پيغمبر را در انظار بصورت زننده اى كوچك و از لحاظ بد اخلاقى، سوء معاشرت و ناسازگارى با مردم، بى آبرو جلوه ميدهد كه نه با ناموس طبيعت وفق ميدهد و نه با شرافت انسانى. ميگويد: فاطمه قيافه اش گرفته بود و از نظر زيبائى رقيه بر او ترجيح داشت چنانكه هوش زينب از او افزون بود، هنگاميكه فاطمه از پشت پرده شنيد على بن ابى طالب از او نام ميبرد ناسازگارى نشان داد، فاطمه على را مردى زشت رو و با همه دليريش كم مايه ميدانست و در عين حال على علاقه اش به فاطمه بيشتر از علاقه فاطمه به او نبود.
على چهره اش زيبا نبود، در چشمان درشتش سستى مشاهده مي شد و تيره بينى اش شكستگى داست. شكمش فربه و جلو سرش خالى از مو بود، گذشته از اينها على مردى شجاع، پرهيز گار، راستگو وفادار، با اخلاص و با يك نوع سستى و ترديد مرد صالحى بود.
على ناله كنان براى آبيارى درخت هاى خرماى يكى از يهوديان در مقابل مشتى خرما، آب مي كشيد، وقتى به خانه باز مي گشت با تندروئى به مسرش مي گفت: بخور و بفرزندانت بخوران...
على معمولا بعد از هر اختلاف و مشاجره اى، عصبانى مي شد و مي رفت تا در مسجد بخوابد پدر زنش به دنبالش مي افتاد و او را با موعظه و اندرز براى مدتى با فاطمه آشتى مي داد، روزى اتفاق افتاد كه پيغمبرش دخترش را ديد از ضرب مشت على گريه مي كند.
با اينكه محمد، بخاطر راضى كردن دخترش، قدمت اسلام على را مي ستود، وجه كمترى به او ابراز مي كرد. دو داماد ديگر پيغمبر از بنى اميه: 
عثمان با شخصيت، و ابو العاص بيش از على با پيغمبر سازگار بودند. 
و على از اينكه پيغمبر براى خوشبختى و رفاه حال دخترش اقدامى نمي كرد رنج مي برد و از اينكه در كارهاى بزرگ او را بحساب نمى آورد نگران بود زيرا پيغمبر هر چند گردن زدن اشخاصى را به او واگذار مي كرد ولى هيچگاه فرماندهى به او واگذار نمي كرد.
از اين زننده تر كتككارى على و فاطمه با دشمنان خود از زنان پيغمبر و به جان هم افتادن اين دو دسته است. فاطمه سخت بر پدرش مى شوريد كه چرا از دخترانش جانبدارى نمي كند. و خيلى چيزهاى ديگر از جنايات تاريخى كه اين مرد صفحات كتابش را بدانها سياه و تباه كرده است.
 
من مولف مسیحی را توبيخ نمي كنم- هر چند دروغ و ياوه سرائى را از حد گذارنده است زيرا او از دشمنان اسلام است و هيچ گونه اميدى به خيرش نيست كتاب او نشان دهنده عقده ها و نا بسامانيهاى روانى اوست بلكه اين تندى و اعتراض خشونت آميز را بايد نسبت به مترجم ابراز داشت كه خيانتى بزرگ به اسلام، شرق، و عموم مسلمين كه خود را يكى از آنها مي داند روا داشته است. آرى او به هم جنس خود گراييده و به حكم، كبوتر با كبوتر باز با باز، هم مسلك خود را پيدا كرده است.
 
كليه مطالب كتابش از سخنان دروغين و نسبت هاى نارواى آن كه همه خلاف تاريخ صحيح و نقطه مقابل اجماع ملت اسلام، و اخبار پيغمبر اكرم ميباشد، چيزى جز نشانه سبكسرى و ندانى او نيست.
 
آيا سخنان جعلى او درباره فاطمه زهرا با سخن پدرش رسول الله  ص  كه ميفرمايد:  فاطمه حوراء انسيه  فرشته اى در كسوت بشرى  است و من هر وقت مشتاق بهشت ميشوم او را مى بوسم  سازگار است.
يا آنجا كه ميگويد  ص : دخترم فاطمه فرشته سيرت و آدمى صورت است.
يا آنجا كه فرمايد  ص : فاطمه ستاره زيبائى است  فاطمه هى الزهره .
يا سخن مادر انس بن مالك: فاطمه مانند ماهى در شب چهارده يا خورشيدى پوشيده به اين بود كه وقتى از ابر ارج مي شد، چهره سپيد آميخته به قرمزى داشت، موهايش مشكى بود و از هر انسانى به پيغمبر شبيه تر بود، بخدا سوگند او بگفتار شاعر مى ماند كه مى گويد:
بيضاء تسحب من قيام شعرها	و تغيب فيه و هو جثل اسحم
فكانها فيه نهار مشرق         	و كانه ليل عليها مظلم
و آيا سخنان بى مدرك او درباره هوش فاطمه و اخلاق او با سخن  ام المومنين  خديجه  رضى الله عنها  موافق است كه مي گويد: فاطمه در شكم مادر سخن مي گفت هنگاميكه به دنيا آمد در اولين فرود خود را بحال سجود، بزمين افكنده و با انگشت به اشارت پرداخت.
و يا با سخن عايشه همساز است آنجا كه گويد: 
من هيچكس را نديدم در رفتار و گفتار و حسن سيرت و متانت چه در حال ايستاده و يانشسته، شبيه تر از فاطمه به رسول الله باشد. وقتى فاطمه بر پيغمبر خدا وارد ميشد پيامبر بتمام قامتش برمي خاست  او را مى بوسيد، خوش آمد مي گفت، آنگاه دستش را مي گرفت و او را در جاى خود مى نشاند.
و در تعبير بيهقى  من كسى را نديدم كه سخن گفتنش شبيه تر از فاطمه برسول خدا باشد... 
 
و آيا مجعولات او درباره امام على صلوات الله عليه و نا زيبائى چهره اش و اينكه فاطمه او را زشت و عبوس مي پنداشت، با روايات بسيارى كه درباره شمايل بى مثالش آمده از قبيل: 
او به قدرى چهره تابناكش زيبا بودكه گويا ماهى در شب چهاردهم است، گردنش ماندن صراحى اى از نقره بود و دندانهايش پيوسته، خندان هر گاه تبسم مى كرد رشته مرواريد را مي ماند- سازگار است؟
اين حرف ها را با سخن ابو الاسود دولى در شعرش چطور ميتوان جمع كرد:
اذا استقبلت وجه آبى تراب             	ايت البدر حار الناظرينا
بلى بايد گفت:
حسدوا الفتى اذ لم ينالوا فضله            	فالناس اعداء له و خصوم
كضرائر الحسناء قلن لوجهها               	حسدا و بغضا انه لدميم
اصولا آيا وجدان آزاد شما ميتواندمطالبى را كه از قلبى پر كينه درباره سستى و دو دلى على گفته است، بپذيرد، و حال آنكه على همان كسى است كه هميشه در كارهاى بزرگ مقدم و پيش آهنگ بود، درجنگها مقدم بر ديگران بميدان ميامد و شمشير مي زد. او كسى است كه از آغازي كه پيغمبر دست به كار تبليغ دين شد، تا روزي كه على در بستر پيغمبر بيتوته كرده، خود را فدائى او ساخت تا روزي كه پيغمبر به قرار گاه ابديش مي شتافت در تمام اين مدت از پيغمبر فاصله نگرفت و پيوسته تيرگيهاى غم و اندوه را از چهره مباركش مي زدود. آيا على آن يگانه مرد مبارزى نيست كه اين آيه درباره او نازل شد:
اجعلتم سقايه الحجاج و عماره المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله.
 
و نيز آيه:  و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاه الله. درباره او نازل گرديد؟
 
آيا چه موقع را در زندگى على ميتوان يافت كه از قلع و قمع كفار عرب در راه اسلام و دفاع از قداست صاحب رسالت، فارغ نشسته باشد تا او را بسستى و دو دلى متهم ساخت، چيزي كه هست سخن به باطل گفتن را حد و اندازه اى نيست.
آيا ميتوان تصور كرد امير المومنين با همسر پاك سيرتش، سوء معاشرت داشته باشد، و حال آنكه پيغمبر به او مي گويد توبه شمايل من و به اخلاق من شباهت دارى و تو از همان شجره اى هستى كه من از آنم.
و چگونه پيغمبر صلى الله عليه و آله او را افضل امت، بردبار ترين و خوش اخلاق ترين امت معرفى كرده ميفرمايد:
 على بهترين فرد امت من و دانا ترين و برد بارترين آنها است .
و به فاطمه بگويد:
 من ترا به ازدواج كسى در آوردم كه اسلامش از همه با سابقه تر و علمش از همه بيشتر و بردباريش از همه عظمتر است . و باين جمله توجه او را جلب كند:  همسرى براى تو برگزيدم كه اسلامش از همه مقدم و اخلاقش از همه برتر است .
اين نمونه سخنان پيغمبر است در حاليكه معاشرت على نيز در مقابل چشم و نزديك گوش مردم است، چه دروغ فاحشى اين حيله گران ابراز داشتند حقيقه على همان گونه است كه پيغمبر صادق امين او را معرفى كرده.
آيا شما ميتوانيد نسبت مشت كوبى على بر فاطمه پاره تن پيامبر را بپذيريد؟
- خدا دهانش را بشكند- على كسى است كه گام جاى گام پيغمبر مى نهد و گوشهايش از اين آهنگ پيغمبر آكنده است كه به فاطمه فرمود  خداوند بر اثر خشم تو به خشم ميايد و با رضايت تو خوشنود مي گردد .
و سخن پيغمبر اكرم هنگاميكه دست فاطمه را گرفته بود  هر كس او  فاطمه  را ميشناسد كه ميشناسد و هر كس نميشناسد، بداند او پاره تن من است او قلب و روح من است كه در ميان دو پهلوى من است، هر كس او را آزار دهد مرا آزرده است.
و گفتار آن بزرگوار  فاطمه بضعه منى، يريبنى ما رابها و يوذينى ما اذاها 
و فاطمه پاره اى از تنم است هر چه خشم او را باعث شود، خشم مرا باعث ميگردد و هر چه او را آزرده سازد مرا مى آزارد .
و گفتار آن حضرت  ص   فاطمه پاره تن من است كسى كه او را بخشم آورد خشم مرا باعث شده است .
و اين سخن كه فرمود:
 فاطمه پاره تن من است هر كه او را دلگير كند مرا دلگير كرده هر چه انبساط خاطرش را فراهم آورد، مرا به نشاط آورده است .
و آيا پيغمبر على را فقط به قدمت اسلامش ستوده است تا درباره علت آن فلسفه باقى شود و بگويد اين امر براى راضى كردن دخترش بوده است: گذشته از اين هرگاه پيغمبر على را باين منظور ميستود بايد اين سخن را تنها براى فاطمه بگويد تا مقصود حاصل آيد ديگر چرا يك دفعه دست على را در اجتماع بزرگ صحابه گرفته ميگويد:
 همانا اين اول كسى است كه به من ايمان آورده و اول كسى خواهد بود كه فرداى قيامت با من مصافحه ميكند  و دفعه ديگر اصحاب خود را مخاطب ساخته ميگويد: اول كسى كه سر حوض كوثر بر من وارد ميشود على بن ابى طالب اول مسلمان است؟!
چگونه اين علت ساختگى بر صحابه حاضر محضر پيغمبر و تابعين آنها در نيك رفتارى، مخفى مانده كه آنها نيز او را باين خصلت ممتاز ميستودند همچون ستايشهاى سلمان فارسى، انس بن مالك، زيد بن ارقم، عبد الله بن عباس، عبد الله حجل، هاشم بن عتبه، مالك اشتر، عبد الله بن هاشم، محمد بن ابى بكر، عمرو بن حمق، ابو عمره، عدى بن حاتم، ابو رافع، بريده، جندب بن زهير، ام الخير بنت الحريش.
و آيا اين سخن كه پيغمبر توجهى به على نداشت با قرآنى كه ميگويد على نفس پيغمبر پاك است و يا قرآنى كه محبت او را پاداش رسالتش قرار داده است چگونه جمع مى شود.
يا گفتار رسول آرم  ص  در حديث صحيح مرغ بريان  طير مشوى ، كه در كتب احاديث صحاح و مسانيد وارد شده است كه فرمود:
 بار پروردگارا محبوبترين خلق خود را نزد من فرست تا در اين خوراك هم غذاى من باشد؟  و خداوند على را فرستاد 
يا سخن پيغمبر به عايشه: 
ان عليا احب الرجل الى و اكرمهم على فاعرفى له حقه و اكرمى مثواه.
 على محبوبترين مردان نزد من و گرامى ترين آنها بر من است حق او را بشناس و پاس حرمتش را نگهدار 
يا اين جمله كه فرمود: محبوبترين مردم نزد من از ميان مردان على است.
يا اين تعبير كه فرمود:  على خير من اتركه بعدى .
يا اين يا اين سخن كه فرمود: 
بهترين مردان شما على بن ابى طالب و بهترنى زنان شما فاطمه دخت محمد است.
يا سخنى كه فرمود: على بهترين انسانها است، هر كس زير بار نرود كافر ميشود.
يا آنكه فرمود: كسيكه قائل نباشد كه على بهترين مردم است كافر مى شود.
يا آنجا كه در حديث رايت  پرچم جنگ  كه اتفاقى همگان است فرمود: 
فردا پرچم را بدست مردى مي دهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند، و او خدا و رسولش را؟
يا قول پيامبر  ص  كه گويد: 
نسبت على با من، نسبت سر من با تن من يا بدن من است.
يا گفتار آن حضرت كه اظهار فرمود:
على منى بمنزلتى من ربى
نسبت على با من نسبت من با خدا است.
يا اين بيان كه فرموده:
 ص  على نزد من از همه كس دوست داشتنى تر و نزد خدا ازو همه كس محبوبتر است.
يا آنجا كه به على فرمود:
 من از توام، و تو از منى  يا  تو از من، و من از توام.
يا سخن رسول اكرم ص: 
على از من است و من از اويم، و او مولاى هر مومن بعد از من است.
و يا سخن آن حضرت در حديث فرستادن سوره برائت كه صحت آن اجماعى است: نبايد آنرا ببرد  آيات سوره برائت را  مگر مردى از من كه من از او باشم
بله گفتار آن بزرگوار  ص  كه فرمود: 
گوشت تو، گوشت من است و خون تو، خون من. و حق  هميشه  با تو است؟ 
يا سخن پيغمبر  ص  كه فرمود هيچ پيغمبرى نيست كه در امتش شبيهى نداشته باشد و شبيه من در امتم على است.
ياحديثى كه حاكم به صحت آن معترف است و طبرانى آنرا از ام سلمه نقل كرده كه گفت: 
وقتى پيامبر خشمگين مي شد هيچكس جز على جرئت سخن گفتن با او را نداشت.
يا سخن عايشه: 
 و الله كسى را نديدم نزد رسول خدا محبوبتر از على، و نه زنى محبوبتر از زن او.
يا گفتار بريده و ابى:
احب الناس الى رسول الله من النساء فاطمه و من الرجال على
يا حديث جميع بن عمير كه گويد: همراه عمه ام بر عايشه وارد شديم از او پرسيدم از مردم چه كسى نزد رسول الله محبوبتر است؟ گفت فاطمه. پرسيدم از مردها كى؟ 
پاسخ داد شوهرش تا آنجا كه من مى دانم روزها روزه دار و شبها به عبادت قيام داشت.
آيا چگونه پيغمبر اكرم  ص  توجه خود را به ديگرى جز على معطوف مي دارد در حاليكه بر طبق خبرى كه به فاطمه داد، او اول مردى است كه خداوند او را از ميان تمام مردم روى زمين برگزيد و اينك ترجمه متن خبر: 
 خداوند بر اهل زمين توجهى فرمود و از ميان آنها پدرت را به پيغمبرى برگزيد، آنگاه بار ديگر توجهى فرمود و از ميان آنها شوهرت را برگزيد، آنگاه بمن وحى فرستاد تا شما را به ازدواج او درآورم و او راوصى خود بگيرم .
و در بيان ديگر فرمود ص: خداوند از ميان مردم زمين دو مرد را برگزيد يكى پدر تو: و ديگرى همسر تو.
 
من ديگر مجال آنرا ندارم تا سخن مردك  دو داماد اموى پيغمبر...  را تحليل كنم، همينقدر، براى نشان دادن ميزان سازگارى عثمان كريم النفس، حديث انس از پيغمبر خدا  ص  هنگام دفن دختر عزيزش را كافى مي دانم وى گويد: هنگامي كه پيغمبر بر سر قبر نشست و از چشمانش سر شك همى باريد فرمود: 
كداميك از شما ديشب با همسر خود در نياويخته است؟
ابو طلحه گفت: من يا رسول الله، پيغمبر او را دستور فرمود تا در قبر داخل گردد.
ابن بطال گويد:
پيغمبر نمي خواست اجازه دهد عثمان داخل قبر شود با اينكه براى اين كار از هر فرد ديگر شايسته تر بنظر مي رسيد به دليل اينكه او شوهر بوده و همسرى را از دست داده بود كه هيچ چيز با آن برابرى نمي كرد، از اين رو وقتى پيغمبر فرمود: 
كداميك از شما ديشب با همسر خود در نياويخته است؟ 
عثمان ساكت ماند و پاسخ نداد: من. 
زيرا او در همان شبى كه يكى از همسرانش در گذشته بود اندوه مصيبت وارده و گسيختى پيوندش با پيغمبر، او را از سر گرمى هاى جنسى اش باز نداشته بود، در نتيجه از حق خود، كه ابو طلحه يا هر كس ديگر به اينكار شايسته تر بود، محروم ماند. اين مفهوم معنى آشكار حديث است، و شايد پيغمبر اين مطلب را بوسيله وحى آگاه شده بود، پيغمبر ايرادى به او نگرفت زيرا عملش شرعا مجاز بود ولى نشان ميداد درجه مصيبت او بحدى نرسيده است كه او را به خود سر گرم سازد و لذا عمل او را با تعريضى غير مستقيم، ممنوع قلمداد فرمود.
اما درباره ابو العاص ديگر از من توقع نداشته باشيد سخنى بگويم كسيكه تا سال صلح حديبيه مشرك مانده بود و دو بار با مشركان اسير گرديد و اسلام ميان او و زنش زينب دختر پيغمبر براى مدت شش سال جدائى افكند، زينب به عنوان اسلام مهاجرت كرد و او را براى شركش ترك گفت، بعد از اسلامش به هيچ وجه اى كه رابطه او را با پيغمبر اكرم و حتى سازش با او را برساند، بزبان نياورد تا چه رسد كه بتوان او را با على پدر فرزندان پيغمبر مقايسه كرد.
اين مرد مي گويد به نص قرآن پيغمبر اسلام در امر خوشبختى دختر طاهر و مطهرش بى توجهى نشان داده و به على نسبت ميدهد كه از اين ازدواج رنج ميبرد و حال آنكه پيغمبر اكرم هر روز صبح بخانه على و فاطمه مى رفت ميگفت: 
خداوند شما را رحمت كند  يرحمكم الله 
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.
و پيوسته ميگفت: فاطمه محبوبترين مردم نزد من است.
و ميگويد: محبوبترين مردم نزد من از ميان زنان، فاطمه است.
و گويد: محبوبترين افراد خانواده ام نزد من فاطمه است.
و عمر خطاب به فاطمه گويد: 
بخدا قسم كسى را نديدم، كه نزد رسول خدا از تو محبوبتر باشد. حال بنگريد: 
چقدر اين مرد در سخنان دروغينش بر پيغمبر، بخاطر اينكه گويد على را بكارهاى بزرگ فرا نمی خواند، زشت و زننده عمل كرده است، در حالي كه على ر ا پيغمبر مدد كار و يار و ياور خود، و به تمام معنى همكار خود خوانده و از آغاز دعوت تا آخرين نفس او را با تمام امكاناتش، معاون خود مي داند و بدين وسيله او نفس پيغمبر، برادر، وزير، وصى، خليفه، وارث و صاحب اختيار بعد از او گرديد.
و تنها او قائد و فرمانده كل قوى در جنگها ميباشد. 
على تنها كسى است كه به عنوان قائد الغر المحجلين  بوحى پروردگار در شب معراج، شبى كه:  اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى . ملقب گرديد.
از همه اينها بدتر، اينكه اين مرد زنان پيغمبر را دشمنان على و فاطمه مي داند و از نزاع عايشه با آنها و ام سلمه سخن ميگويد و با نقل داستانى مجعول به تفصيل پرداخته تشكيل دو حزب  دموكراتى، واريستوكراتى  مي دهد. آنگاه با سخنان خود متعرض ناموس پيغمبر شده به شخصيت همسرانش كه هر كدام ام المومنين بحساب مى آيند اهانت ميكند و با جلفى و سبكسرى آل الله را جلوه ميدهد.
 
كاش مى دانستم چگونه مترجم به خود اجازه مى دهد درباره عايشه و  فاطمهساین گونه بگوید؟ 
با اينكه عايشه خود گويد:  من هيچكس را نديدم برتر از فاطمه باشد مگر پدرش .
عايشه كسى است كه سر فاطمه را مى بوسيد و مى گفت: كاش من يكى از موهاى سرت بودم 
 
و آيا چگونه اهل سنت به انتشار اين مطالب كوبنده رضا مي دهند در حالى كه قرآن مودت و محبت عترت پيغمبر را واجب دانسته و در ميان مسلمانان جاى ترديد نيست كه نشانه ايمان و نفاق در قانون پيامبر محبوب، دوستى على و دشمنى اوست چنانكه حديثش را ذكر خواهيم كرد. و اين مورد اتفاق امت اسلامى است چنانكه در حديث غدير گذشت كه پيغمبر خدا درباره على فرمود: پرودگارا دوست بگير هر كس على را دوست بگيرد و دشمن بدار هر كس عليرا دشمن دارد.
 
در حديث صحيح از پيغمبر  ص  چنين رسيده است:
من احب عليا فقد احبنى و من ابغض عليا فقد ابغضنى و من آذى عليا فقد آذانى و من آذانى فقد آذى الله.
و پيغمبر اكرم  ص  از جبرئيل آورده كه او خبر داده است  خوشبخت كامل كسى است كه على را در زندگى من و بعد از مرگ من دوست دارد و بدبخت كامل كسى است كه على را در زمان حيات و بعد از مرگ من دشمن دارد .
و چگونه اين مرد ندانست كه نسبت دشمنى بزرگترين مرد وزن عترت پيغمبر را، به زنان او دادن هر گاه به دادگاه عدالت اسلامى عرضه شود و بخواهند با سخن پيغمبر اكرم  ص  درباره عترت كه فرمود  هيچكس آنان را دوست ندارد مگر كه پدرانش خوشبخت بوده و زادگاهش پاك باشد و هيچكس آنان را دشمن نميدارد مگر كه پدرانش بدبخت بوده و زادگاهش ناپاك باشد.
يا آنچه از طريق ثقات محدثين رسيده كه:
 ان عليا لا يبغضه احد قط الا و قد شارك ابليس فى رحم امه.
يا آنچه حافظ جزرى از عباده بن الصامت در حديث آورده كه گفت:
 ما فرزندانمان را به دوستى على بن ابى طالب رضى الله عنه، آزمايش ميكرديم، اگر ميديديم يكى از آنها على بن ابى طالب را دوست نميدارد ميدانستيم او از ما نيست و نطفه اش ناپاك است. آنگاه حافظ جزرى گويد  اين مطلب از قديم الايام تا امروز مشهور است كه: 
ما يبغض عليا رضى الله عنه الا ولد زنا.
تنها زنا زاده ميتواند دشمن على باشد 
 
اين بود پاره از مجعولات كتاب  زندگانى محمد  و چه بسيار نظائرى براى اين سخنان درباره قرآن و تحريف ميتوان يافت. در اين ميان نسبت هائى به شيعه بسته اند كه شيعه از آنها مبرا است. جاى شگفتى است كه عادل زعيتر به گمان خود با يك جمله مى خواهد خود را در نشر اين اباطيل گمراه كننده جامعه اسلامى معذور دارد و آن جمله اينست كه:  دوست ميداشتم در پاورقى بمطالب كتاب حاشيه بزنم ولى اينكار مرا از دائره ترجمه بيرون مى برد  ولى اين عذر پذيرفته نيست. آيا اين از عدالت است: روح جامعه متدين را از سموم كشنده سير اب كردن و به اين گزافه سخنان عذر تراشيدن؟ آيا تا اين حد نادانى در سرشت انسان آفريده شده است؟
ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخره.
اتفاقى كه چهره تاليف را زشت وانمود كرد
انديشه اى ناشايست يا بگوئيد بدعتى زننده كه باب تهمت زنى را بروى امت اسلامى گشوده است از اين بدعت هنر دروغزنى در حديث، سر چشمه گرفته و سخنان باطلى بدنباپرداخته شده كه هر نوع مطالب بى اساس و سفسطه بافى از آنجا ريشه ميگيرد و آن عبارت از همان نقشه جديد كتاب نويسى است كه ساده لوحان امت را پسند آمده، نامش را تحليل ميگذراند و آنرا از محسنات نويسندگى ميشمرند.
با اين طرز تفكر، مقام با عظمت تاليف به بيمايگى گرائيده نويسندگان فزونى گرفته، گروهى بعنوان مولف پديد آمدند كه هر كدام در يك بيراهه اى گام مينهند و نميتوانند خطاى خود را پوشيده دارند، اينان بيمطالعه قلم روى كاغذ ميگذارند و درجامعه اسلامى مطالب بى اساس و نامقبول بخش ميكنند، اظهار نظر كردن هاى بى دليل، دروغ آشكار، خيانت در نقل، تحريف سخن از جاى خود، نسبتهاى نادرست دادن، طرفداران غير مذهب خود را با هر نسبتى آلوده كردن و با فحاشى و آزردن آنان از اينكار خسته نشدن، از مشخصات چنين طرز تفكر است.
 
نتايج اين گونه انديشيدن است، كه امت اسلامى را به زشتى و ننگ كشانيد، نغمه هاى ناموزن ببار آورد، و يكباره كار آنان را به فتنه و نقار اختلاف شديد كشانيد، دست بى عفتى را بروى تاليفات اسلامى گشود، و صفحات آنرا به ننگ و رسوائى و ابتذال كشيد، و در تعقيب آن شرافت اسلامى، ادب دينى، امانت در نقل و ارزش راستى فداى اميال و شهوات شخصى جانبدارى ها و تعصبهاى باطل، و فداى قلم هاى مزدور گرديد. اين انديشه، روى تاليف را سياه كرد، قلم ها عامل
جنايت شد و در دلها كينه ها پديدآورد. با اين انديشه، مفسران قرآن را براى خود تاويل ميكنند و محدثان حق دارند مطابق ذوق خود حديث بسازند و متكلم از نحله ها و مذاهب دروغين نام ببرد، فقيه به آنچه خود مى پسندد، فتوا دهد و مورخ آنچه موافق ميل اوست در تاريخ بگذارد. اينان همه بى دليل ميزنند و بدون ماخذ و برهان نظر ميدهند، و بى توجه و احساس خلاف گوئى سخن به دروغ گفته، منكر حقايق مى گردند.
 
واى بر آنان از آنچه بدست خود نوشته اند، اوخ بر آنان از آنچه براى خود فراهم ساخته اند.
 
خواننده عزيز ميتواند نمونه اين تاليفات را در برابر چشمان خود در كتابهاى الصراع بين الاسلام و الوثنيه، الوشيعه فى الرد على الشيعه، فجر الاسلام، ضحى الاسلام، ظهر الاسلام، الجوله فى ربوع الشرق الادنى، المحاضرات للخضرى، السنه و الشيعه، الاسلام الصحيح، العقيده فى الاسلام، خلفاء محمد، حياه محمد تاليف هيكل و در پيشا پيش همه زندگانى محمد اميل در منگام را بنگرد.
 
از اينرو خالى بودن تاليف مسلمان شرقى، از ذكر منابع، از ياد بردن كتاب و سنت است، بر هم زدن اصول علم، خيانت به پيشينيان و ناديده گرفتن آثار و يادگارهاى اسلامى است، اصولا عملى ناقص و كوشش بريده و ناتمام است، كارى بدين صورت نه بصلاح امت عربى و نه بمصلحت جامعه اسلامى است. روزى بر اين نويسنده بگذردكه دندان ندامت بر پشت دست خواهد گزيد.
 
چنين تاليفى، تنها علم و معرفتى را كه نشان ميدهد روحيه مولف و غرض ورزى اوست و از نظر خواننده ارزشش بيشتر از زمانى كه شخصى از خود سخنى بافته و ساخته باشد نيست.
 
شما در يك موضوع ميتوانيد دو كتاب را بعنوان نمونه از كتابهاى زيادى كه بحث ما ناظر به آنها است، در نظر گيريد. اين دو كتاب عبارتند از:
1- كتاب امام على تاليف استاد ابى نصر عمر.
2- كتاب امام على تاليف استاد عبد الفتاح عبد المقصود.
 
اين هر دو نويسنده با اينكه در موضوع كتاب، نوع تمايل، محيط، تحقيقات وانگيزه نويسندگى، به توافق كامل رسيده اند، درمباحث و نظرات مربوط به آن اختلافات فراوانى با هم دارند.
 
اين يكى استاد ابو نصر، آراء و نظرات، خضرت اموى و افرادى مشابه او را گرفته و در قعر انبيق تاليفش ريخته و كتاب خود را در نهايت زشتى و ناقبارگى در آورده تا جائي كه كار بر سوائى كشيده است.
 
ولى استاد عبد الفتاح كوشش ها و پى گيرى هاى مجدانه اى بكار برده تا شيره خالص حقايق روشن را گرفته است. جز اينكه او نيز زحمات خود را با، ناياد آورى ماخذ از بين برده، در نتيجه كتاب او مانند راى و نظر شخصى عرضه شده است. هر گاه او تاليفش را با ذكر مصادر پاورقى زينت مى بخشيد و روايات منقول را تاييد آراء سديد خود قرار ميداد، در تجسم افكار جامعه اسلامى رساتر و در نشان دادن نظرات گروههاى دينى موثر تر بود.
 
هر چند كوشش هاى اين مرد با سپاس فروان همراه است.
 
و لو انهم فعلوا ما يوعظون به لكان خيرا لهم و اشد تثبيتا.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 12:37:16 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>اصحاب جهنمی در کلام نبی</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3137</link>
		<description> امام بخاری در کتاب  صحیح بخاری  حدیثی را از أبوهریره نقل می کند که: أبوهریرة می گوید: رسول خدا- صلی الله علیه و آله- فرمودند: ...( در روز قیامت ) در حالیکه من ( در کنار حوض ) ایستاده ام گروهی که من آنها را می شناسم می آورند سپس مَلَکی از ملائکه الهی خطاب به آن گروه می گوید؛ به طرف من بیایید! من ( پیامبر- صلی الله علیه و آله- ) به مَلَک می گویم: آنها را کجا می بری؟می گوید: قسم به خدا آنها را بسوی آتش می برم.می پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟می گوید: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه دیگری را  می آورند که آنها را نیز می شناسم و آنها را نیز بسوی آتش می برند و زمانیکه از علت دوزخی شدن آنان می پرسم آن مَلَک در جواب می گوید:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمی کنم که آنها از آتش نجات پیدا کنند مگر مقدار قلیل و اندکی از آنها !!!(1)

حال با توجه به این حدیث، که در معتبرترین کتاب اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبی هریرة که اهل سنت برای آن عظمت خاصّی قائل هستند، سوال ما این است که: براستی چرا اهل سنت تمامی صحابی پیامبر- صلی الله علیه و آله- را عادل می دانند و اگر کسی به آنها کوچکترین بی احترامی بکند، حکم کفر او را صادر می کنند و او را خارج از دین می دانند و ...؟همین حدیث به تنهایی عدالت اصحاب و حدیث اصحابی کالنجوم را ابطال میکند.
پی نوشت:
(1) صحیح البخاری(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- ص506- حدیث1444 /نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصریة)- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- جزء21- ص493.
6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَیْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - قَالَ  بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 00:33:44 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>جايگاه علمي عبد الله بن عمر</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3136</link>
		<description> امام مالك در بيشتر احكام خود به عبد الله بن عمر اعتماد كرده و كتاب خود موطّأ را از روايات او پر كرده مي كند در حالي كه او از جايگاه علمى بالائى برخوردار نبوده است.
سخن در عدم علم و آگاهى او به احكام شرعى بسيار است كه ما در اينجا مواردى را ذكر مى كنيم:
1ـ او نمى دانست كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به زنان اجازه داده است كه در حال احرام كفش دوخته بپوشند وفتوا مى داد كه اين كار حرام است.(1)

2ـ او فتوى داده بود كه بوسه، وضو را باطل مى كند.
همچنين فتواى ديگر او اين بود كه مرده را به خاطر گريه خانواده اش بر او، عذاب مى كنند.
3ـ مسئله ديگر، چيزى است كه شيخين(مسلم و بخارى) در صحيح خود با سند آورده اند كه: به عبداللّه بن عمر گفته شد: ابوهريره مى گويد: از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه مى فرمود: هركس از پى جنازه اى برود، يك قيراط پاداش دارد.
ابن عمر گفت: ابوهريره زياد حرف مى زند. عايشه سخن ابوهريره را تأييد كرد و گفت: من از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه اين را مى فرمود. ابن عمر گفت: پس ما قيراطهاى بسيارى را از دست داده ايم(2).
5ـ گواهى عمربن خطاب درباره پسرش: وقتى يكى از چاپلوسان به هنگامى كه او در بستر مرگ بود، گفت: عبداللّه بن عمر را جانشين خود ساز.
عمر به او گفت: چگونه كسى را جانشين خود سازم كه نمى داند چطور بايد همسرش را طلاق گويد؟!
پي نوشت:
1-سنن ابى داود، ج 2، ص 166ـ167، سنن بيهقى، ج 5، ص 51، مسند احمد، ج 2، ص 29.
2-صحيح بخارى، ج 2، كتاب جنائز، باب فضل اتباع الجنائز ص 89.</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 00:32:14 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>رسول الله و شهادت فاطمه</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3135</link>
		<description> بحث هجوم به خانه وحی و شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا از دیرباز مطرح بوده است. از روایات معتبر استفاده میشود. این موضوع برای اولین بار از سوی وجود مقدس پیامبر اکرم مطرح گردیده است. به عنوان مثال میتوان به روایتی که جوینی نقل میکند استشهاد نمود. جوینی متوفی 730 هجری که علما ی اهل سنت از او به امام الحرمین و امام جوینی یاد کرده اند و مقام استادی شخصی همچون ذهبی را دارد. او این روایت را از رسول خدا اینگونه روایت میکند: هر گاه فاطمه را میبینم به یاد حوادثی میافتم که پس از من برای او رخ میدهد. گویا با چشم خود میبینیم که ذلت در خانه ی وی داخل شده. حرمتش شکسته، حقش غصب گردیده، از ارث محروم داشته، پهلویش بشکسته و فرزندش در رحم سقط گردیده فریاد میزند: یا محمدا ! ولی کسی به داد او نمیرسد. فاطمه  اولین شخص از اهل بیت من است که غمگین و ستم دیده به شهادت رسیده و به من ملحق میگردد (فرائد السمطین، ج 2، ص 35، الباب السابع، ح 371، الامام الجوینی)
هجوم به خانه وحی و آتش زدن آن در منابع اهل سنت:
آلوسی وهابی این روایت را به نقل از کتاب  ابان بن عیاش   آورده و سند آن را نیز رد نکرده است او میگوید: همچنین در کتاب ابان آمده است: وقتی ابوبکر برای بیعت به دنبال علی فرستاد و علی قبول نکرد عمر عصبانی شد و درب خانهی علی را به آتش کشید و داخل خانه شد. فاطمه برابر او قرار گرفت و فریاد زد: یا ابتاه یا رسول الله تازیانه به بازوی وی زد در این هنگام فریاد فاطمه برخاست یا ابتاه علی ناگهان از جای برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت بر زمین کوبید و ضربهای محکم بر بینی و گردن عمر نواخت ...(روح المعانی فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 124)

شهرستانی متوفی 548 هجری از علمای اهل سنت مینویسد: نَظّام گفته است: عمر در روز بیعت به شکم فاطمه ضربه زد که منجر به سقط نوزاد وی شد. عمر فریاد میزد: این خانه را با هر که در آن است به آتش کشید. این درحالی بود که در خانه به جز علی، فاطمه، حسن و حسین کسی نبود و محسن در شکم فاطمه سقط گردید. ( الملل و النحل، ج 1، ص 57)
مسعودی شافعی در کتاب اثبات الوصیة آورده است: به سوی خانه علی رفته بر آن هجوم برده درب خانه اش را آتش زده او را به زور از خانه بیرون کشیده و سرور زنان عالم را مورد فشار درب قرار داده و محسنش را سقط نمودند. ( اثبات الوصیة، مسعودی، ص 143) 
ابن ابی شیبه متوفی 239 از اساتید محمد بن اسماعیل بخاری در کتاب المصنف مینویسد: هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو میپرداختند و این خبر به عمر بن خطاب رسید و او به درب خانه فاطمه آمد و گفت: ای دختر رسول خدا به خدا سوگند محبوب ترین افراد نزد ما پدر تو و پس از او خود تو هستی امّا این محبت مانع از آن نخواهد شد که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور ندهم این خانه را بر اهل آن به آتش کشند. عمر این جمله را گفت و بیرون رفت. هنگامی که علی و زبیر به خانه باز گشتند دخت گرامی پیامبر به علی و زبیر گفت:  عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود خانه را بر شما به آتش کشد. به خدا سوگند او آنچه را که سوگند خورده انجام میدهد. (الکتاب المنصف فی الاحادیث و الآثار، ج 7، ص 432، ح 37045)
بلاذری در کتاب الانساب الاشراف مینویسد:  ابوبکر برای بیعت به دنبال علی فرستاد و چون وی از بیعت با ابوبکر سرپیچی کرد عمر با شعله آتش سوی خانه فاطمه رفت. فاطمه پشت درب خانه آمد و صدا زد: ای پسر خطاب ! آیا تو میخواهی درب خانه را به روی من آتش زنی؟ عمر پاسخ داد: آری این کار دین پدرت را محکم تر میسازد. (انساب الاشراف، بلاذری، ج 1، ص 586)
ابن قتیبه دینوری مینویسد: ابوبکر در مورد کسانی که همراه علی بودند و از بیعت با او خودداری کرده بودند پرسش کرد و چون فهمید آنها در خانه ی علی گرد آمده اند عمر را به دنبال آنها فرستاد. عمر به درب خانه ی علی آمد و آنها را صدا زد تا بیرون بیایند و با ابوبکر بیعت کنند ولی آنان از این کار خودداری کردند. عمر هیزم طلب کرد و گفت: سوگند به خدایی که جانم در دست اوست اگر از خانه خارح نشوید خانه را با تمام ساکنانش به آتش میکشم. به اون گفتند: ای عمر! فاطمه در این خانه است. گفت: حتی اگر فاطمه هم باشد من تصمیم خود را عملی میکنم. .... فاطمه جلوی درب ایستاد و فرمود: برای من دیدار هیچ مردمی همچون شما بد و نفرت انگیز نیست. جنازه رسول خدا را روی دستان ما تنها گذارده، خلافت را میان خود سهم نمودید و در این خصوص از ما هیچ جویا نشده و حق ما را به ما بازنگرداندید. ( الامامة و السیاسة، ج 1، ص 19)
در تاریخ طبری آمده است: عمر به سوی خانه علی که طلحه، زبیر و گروهی از مهاجران نیز در آن بودند آمد و گفت: به خدا سوگند برای بیعت با ابوبکر از خانه خارج شوید وگرنه خانه را به آتش میکشم. ( تاریخ طبری، ج 2، ص 233)
ذهبی در شرح حال احمد بن محمد السری میگوید: عمر چنان به فاطمه لگد زد که محسن را سقط کرد. ( میزان الاعتدال، ج 1، ص 283) ( لسان المیزان، ج 1، 268)</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 00:31:50 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>اصحاب و عدم تبعیت از پیامبر</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3134</link>
		<description>  انظروا ما آمركم به فافعلوا فردّوا عليه القول فغضب، ثمّ انطلق حتّى دخل على عائشة غضبان، فرأت الغضب في وجهه فقالت: من أغضبك؟ أغضبه اللّه، قال: و مالى لا أغضب؟ و أنا آمر بالأمر فلا أُتَّبع(1)

 اي مردم! هر دستوري كه من مي دهم، عمل كنيد و تمرّد نكنيد. صحابه، سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را به او برگرداندند (يعني اعتراض كردند و سخن او را قبول نكردند). پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) غضبناك شد و داخل خانه عايشه شد و عايشه هم غضب را در سيماي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مشاهده كرد و گفت: اي رسول خدا! چه كسي تو را غضبناك كرده، خداوند بر او غضب كند. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: چرا غضبناك و ناراحت نشوم! در حاليكه دستور مي دهم و مردم به حرف من گوش نمي دهند و تبعيت نمي كنند.
 ببينيد كه چقدر زشت و كم لطفي است نسبت به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)!
 پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در قيد حيات است و دستور مي دهد، ولي تمرّد ميكنند، آن وقت انتظار داريد كه بعد از رحلت نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را در مسئله وصايت و خلافت و امامت جامعه بپذيرند؟
پی نوشت:
(1)مسند أحمد، ج4، ص286 - كنز العمّال، ج5، ص275- تذكرة الحفّاظ للذهبي، ج1، ص116
 </description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 00:30:54 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>پستان دادن به نامحرم </title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3133</link>
		<description> عايشه براى آنكه بتواند آزاد باشد و هر كه را كه دوست داشت بر او وارد شود بى آنكه لازم بداند از او خود را بپوشاند، با جعل داستانى كه ناقل آن فقط خودش بوده و نيز جعل آيهاى از قرآن به اين عذر كه داجن (بره يا بزغالهاى كه در اطاق نگهدارى مىشد) آن را خورد- هم خود را در معرض ديد نامحرم قرار مىداد و هم دختران برادر و خواهرش را وادار به گناه مىكرد.
عايشه مىگفت: زن مىتواند مرد بالغ بزرگسالی را شير دهد و با اين شير دادن، آن مرد به منزله فرزند او مى شود! و دیگر رعایت حجاب برای او لازم نیست! براى اين ادعايش هم به قرآن (!) و هم به سنت استشهاد مىكرد.
عايشه مىگويد: كه آيه رضاع كبير(1) و نيز آيه رجم(2) در قرآن بوده و در صحيفهاى زير رختخوابم!!! قرار داشت و چون ما به وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشغول شديم، داجن (بره يا بزغالهاى كه در اطاق نگهدارى مىشد) آن را خورد!(3)
عن عايشه قالت: لقد نزلت آية الرجم ورضاعة الكبير عشرا ولقد كان في صحيفة تحت سريرى فلما مات رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم وتشاغلنا بموته دخل داجن فأكلها

عايشه به پیامبر نسبت می دهد:رسول خدا (ص) به سهلة دختر سهيل دستور داد كه به پسر خواندهاش سالم شير بدهد. او گفت: چگونه به او شير بدهم در حالى كه او مردى بزرگ است؟!!!پيامبر(ص) تبسمى كرد و فرمود: من مىدانم كه او مردى بزرگ است. (يعنى با اين حال مىگويم به او شير بده تا با تو محرم شود) 
(1) يعنى زنى جهت محرم شدن، پسر بزرگى و يا مردى را شير دهد!
(2) مراد از آيه رجم، مطابق آنچه كه اهل سنت گفتهاند و در پاورقى صحيح مسلم نيز آمده (كتاب الرضاع، ح 26) اين عبارت است: الشيخ والشيخة إذا زنيا فارجموهما و در بعض اقوال با اضافه كلمه البته يعنى: اگر پيرمرد و پيرزنى زنا كردند حتما آن دو را سنگسار كنيد.
(3) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 625، كتاب النكاح، باب 36، ح 1943.
و تا شوهر تو يعنى أبو حذيفة از اينكه او وارد بر تو مىشود ناراحت نشود(1)
اين دو دليل عايشه ، نه مورد قبول ساير همسران رسول خدا صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و نه احدى از علماى اهل سنت بدان فتوا دادند. تذكر اين نكته نيز لازم است كه داستان شير خوردن سالم را نيز فقط عايشه نقل كرده است كه در آن اشكالات متعددى ديده مىشود كه مهمترين آنها اين است كه:
اگر سالم با سهلة نامحرم است چگونه مىتواند شير او را بخورد؟
 أبو حذيفة از اينكه سالم به زنش -كه با او نامحرم است- نگاه مىكند ناراحت مىشود!!! ولى اگر پستان زنش را بمکد و شير زنش را بخورد ناراحت نمىشود!!!
 آيا مىتوان پذيرفت كه نگاه كردن به زنى حرام باشد ولى مكيدن شير از پستان او حلال؟!!!
 راستى چقدر مسخره است! 
آيا نمىتوان به قاطعيت گفت: كه اين روايت همچون آيهاى كه برهاى بتواند آن را بخورد ساختگى است؟ 
آيا از مجموع اين داستان نمىتوان فهميد كه عايشه از جعل حديث واهمه و ابائى نداشت؟ 
آيا باز هم مىتوان به روايات عايشه اعتماد كرد؟
بعض از علماى بکری و عمری در توجيه شير خوردن سالم گفتهاند كه ممكن است سهلة شير خود را در ظرفى ريخته و سالم از آن نوشيد و با اين توجيه خواستهاند كه اشكال مزبور را رفع كنند!!!
 اينان از اين نكته غافل شدند كه اگر چنين است چرا سهله از اين نوع شير دادن ناراحت بود؟ 
مىخواهد سالم مردى بزرگ باشد يا نباشد. 
از اين گذشته با كلمه رضاع كه اصطلاحا به معناى مكيدن شير از پستان است مناسبت ندارد.
زيرا رضاع هنگامى صادق است كه طفل، شير را از پستان بمكد نه آنكه آن را در ظرفى ريخته و به او بدهند.
در مورد رضاع كبير نيز چنين توجيه كردند كه اين آيه، هم نسخ تلاوت شده و هم نسخ حكم! 
در پاسخ آن بايد گفت: اولا- آيه تا زمان رحلت رسول خدا(ص) به قول عايشه- زير رختخواب او وجود داشت!!!
 آيا بعد از وفات آن حضرت، جبرئيل نازل شد و آن را نسخ كرد؟! 
ثانيا - چگونه مىشود كه حكمى نازل شده باشد و مردم از آن با خبر نباشند و فقط عايشه آن را بداند و سپس نسخ آن بيايد و از نسخ آن هم كسى مطلع نشود و بعدها علماى اهل سنت آن را در توجيه ادعاى عايشه نقل كنند؟! 
ثالثا - عايشه كه مدعى وجود آن آيه است آن را به عنوان حكمى الهى تلقى كرده و ادعا مىكند داجن آن را خورد نه آنكه نسخ شده باشد و معناى آن اين است كه اگر داجن آن را نمىخورد زنها مىتوانستند به نص آن آيه (كه عايشه ـ و فقط او ـ ادعاى نزول آن را داشت) مرد بزرگى را شير دهند تا آن مرد به منزله پسر او باشد. 
چنانچه عايشه خود چنين مىكرد؛ يعنى هر كس را كه دوست داشت وارد بر او شده همچون محرمى با او نشست و برخاست نموده و خود را از او نپوشاند، به دختر برادر و يا دختر خواهرش دستور مىداد كه او را شير دهد!!! البته ساير زنهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين كار ابا مىنمودند.
...فبذلك كانت عايشه تأمر بنات أخواتها وبنات أخوتها أن يرضعن من أحبت عايشه أن يراها ويدخل عليها 
(1) الف - صحيح مسلم، ج 2، ص 8 - 1076، كتاب الرضاع، باب رضاعة الكبير، ح 31 - 26.
ب - سنن ابن ماجه، ج 1، ص 625، كتاب النكاح، باب رضاع الكبير، ح 1943.
ج - سنن أبى داود، ج 2، ص 223، كتاب النكاح، باب فيمن حرم به، ح 2061.
د - سنن نسائى، ج 6، ص 105 - 103، كتاب النكاح، باب رضاع الكبير، ح 22 - 3316.
در اينجا متن يكى از روايات صحيح مسلم را مىآوريم:
عن عايشه قالت: جاءت سهلة بنت سهيل إلى النبى صلىاللهعليهوسلم فقالت: يا رسول اللّه إنى أرى في وجه أبى حذيفة من دخول سالم (وهو حليفه). فقال النبى صلىاللهعليهوسلم : أرضعيه. قالت: وكيف أرضعه وهو رجل كبير! فتبسم رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم وقال: قد علمت انّه رجل كبير.
وإن كان كبيرا خمس رضعات ثمّ يدخل عليها. وأبت أم سلمة وسائر ازواج النبى صلىاللهعليهوسلم أن يدخلن عليهن بتلك الرضاعة أحدا من الناس حتى يرضع في المهد...(1).
أم سلمة به عايشه مىگفت: پسر مميز بر تو وارد مىشود (و تو حجاب نمىكنى) و من دوست ندارم كه بر من وارد شود(2).
در اينجا براى اينكه معلوم شود كه چه شير دادنى محرميت مىآورد به چند روايت از صحاح رجوع مىكنيم:
1 - عن عايشة قالت: دخل علىّ رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم وعندى رجل قاعد فاشتدّ ذلك عليه ورأيت الغضب في وجهه. قالت فقلت: يا رسول اللّه! انّه اخى من الرضاعة قالت فقال: أنظرن اخوتكن من الرضاعة. فانما الرضاعة من المجاعة(3).
عايشه مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر من وارد شد. مردى نزدم نشسته بود. اين صحنه بر آن حضرت گران آمد و آثار غضب را در چهرهاش مشاهده كردم. گفتم: يا رسول اللّه اين مرد برادر رضاعى من است. فرمود: در اين امر دقت كنيد كه رضاع وقتى ثابت است كه طفل شير خوار از پستان زنى شير بخورد. (و به وسيله شير، سير شود). 
معلوم مىشود كه آن شرايط در آن مرد وجود نداشت و إلاّ غضب پيامبر(ص) قبل از آنكه بپرسد كه اين مرد كيست موردى نداشت. از اين گذشته چنين نبود كه آن حضرت برادر رضاعى عايشه را نشناسد و نداند كيست.
2 - عن عبد اللّه بن زبير أنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم قال: لا رضاع إلاّ ما فتق الامعاء(4).
ابن زبير از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: رضاع (شير خوارگى كه باعث محرم شدن مىشود) هنگامى صادق است كه باعث سيرى شود (يعنى شير كودك را سير كند و نياز به غذاى ديگرى نداشته باشد).
3 - واضحتر از آن روايت زير است:
عن أم سلمة قال رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم : لا يحرم من الرضاعة إلاّ ما فتق الامعاء في الثدى وكان قبل الفطام(5).
رضاع هنگامى درست است كه قبل از دو سالگى بوده و طفل با مكيدن از پستان از شير زن سير شود. (يعنى به غذاى ديگرى نيازمند نباشد).
(1) الف - سنن أبي داود، همان.
ب - مسند احمد حنبل، ج 10، ص 138، ح 26390.
(2) صحيح مسلم، ج 2، ص 1077، كتاب الرضاع، باب 7، ح 29.
قالت أم سلمة لعائشة: انّه يدخل عليك الغلام الايفع الذى ما أحب أن يدخل على.
(3) الف - صحيح بخارى، ج 3، ص 223، كتاب الشهادات، باب الشهادة على الانساب، و ج 7 ص 12، كتاب النكاح، باب من قال: لارضاع بعد حولين... .
ب - صحيح مسلم، ج 2، ص 1078، كتاب الرضاع، باب 8، ح 32، (عبارت متن از صحيح مسلم است).
و در پاورقى در معناى انما الرضاعة من المجاعة مىنويسد: يعنى إن الرضاعة التى تثبت بها الحرمة وتحل بها الخلوة هى حيث يكون الرضيع طفلا يسد اللبن جوعته يعنى رضاعى كه محرميت مىآورد آن است كه شير خورنده كودكى باشد كه شير گرسنگى او را برطرف كند).
ج - سنن ابن ماجه، ج 1، ص 626، كتاب النكاح، باب 37، ح 1945.
د - سنن أبي داود، ج 2، ص 222، كتاب النكاح، باب في رضاعة الكبير، ح 2058.
ه - سنن نسائى، ج 6، ص 101، كتاب النكاح، باب 51، ح 3309.
(4) سنن ابن ماجة، همان، ح 1946.
(5) سنن ترمذي، ج 3، ص 458، كتاب الرضاع، باب 5، ح 1152.
4 - عن ابن مسعود قال: لا رضاع إلاّ ما شدّ العظم وأنبت اللحم فقال ابو موسى: لا تسألونا وهذا الخبر فيكم(1).
ابن مسعود مىگويد: رضاعى باعث محرميت است كه استخوان را محكم كند و گوشت بروياند. 
اما آنچه كه عايشه در مورد آيه رجم گفته است(كه بره آن را خورده بود!) ربطى به حكم سنگسار زن شوهر دار و يا مرد زن دار كه زنا كرده باشند ندارد. بلكه اختصاص به پير مرد و پير زن زناكار دارد، چه همسر داشته باشند و چه نداشته باشند. البته قبل از او عمر نيز همين ادعا را داشت و مىگفت: اگر حرف مردم نبود من آيه رجم را مىنوشتم.از اين گذشته، مگر خداوند وعده حفظ قرآن را نداد!؟ (سوره حجر آيه 9)
آيا داجن از عموم آيه استثناء شده است؟! 
سؤال آخرى كه بايد از علماى بکری و عمری پرسيد اين است كه آيا داجن فقط همين آيه را خورد يا قبل از آن آيات ديگرى را هم خورد كه خبر آن دريافت نشد؟</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 00:30:23 </pubDate>
	</item>
	<item>
		<title>حسادتهاى عايشه</title>
		<link>http://sonnat.net/article.asp?id=3132</link>
		<description> قبل از هر چيز به يك روايت توجه كنيم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: إياكم والحسد فإن الحسد يأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب(1).
يعنى: از حسد بپرهيزيد كه حسد خوبيهاى انسان را مى خورد (و نابود مى كند) آنچنانكه آتش، هيزم را. با اين حساب براى حسود كار خوبى اگر هم انجام داده باشد باقى نمىماند. 
حسد، صفت زشتى است كه اگر حسود آن را ظاهر نكند بايد از خود دور كند و اگر آشكار كند بايد از شرش به خدا پناه برد: وَمِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ(2). معناى آيه چنين است كه حسود اگر باطنش را ظاهر كند انسانِ شرّى مىباشد كه بايد از او به خدا پناه برد.
اما آنچه كه صاحبان صحاح از حسادتهاى عايشه نقل كردهاند:
الف - نسبت به هوو و شكستن ظرف غذا
صاحبان صحاح -غير از مسلم- نوشتهاند كه عايشه ظرف غذاى هوو را از حسادت شكست.
بخارى -كه در تحريف حقايق مهارت خاصى دارد- مى نويسد: عن أنس أنّ النبي صلىاللهعليهوسلم كان عند بعض نسائه فأرسلت إحدى أمهات المؤمنين مع خادم بقصعة فيها طعام فضربت بيدها فكسرت القصعة...(3).
يعنى پيامبر نزد بعض از همسرانش بود كه يكى ديگر از همسران ظرف غذائى همراه خادمى فرستاد او با دست زد و ظرف شكست. 
او نمىنويسد كه آن بعض از همسران! كه بود ولى ترمذى در حديثى كه خود آن را حسن و صحيح مىداند او را معرفى مىكند:
عن أنس: أهدت بعض ازواج النبى صلىاللهعليهوسلم إلى النبي صلىاللهعليهوسلم طعاما في قصعة فضربت عايشة القصعة بيدها فألقت ما فيها فقال النبي صلىاللهعليهوسلم طعام بطعام واناء باناء(4).
يعنى يكى از همسران پيامبر ظرف غذائى خدمت آن حضرت فرستاد. عايشه با دست آن ظرف را انداخت. ظرف شكست و غذا ريخت... . 
بخارى و چند نفر از صاحبان صحاح براى آنكه اسم عايشه را نياورند آن را بدين صورت نقل مىكنند: (عبارت از صحيح بخارى است).
.. كان النبي صلىاللهعليهوسلم عند بعض نسائه فأرسلت احدى امهات المؤمنين بصحفة فيها طعام فضربت التى النبي صلىاللهعليهوسلم في بيتها يد الخادم فسقطت الصحفة فانفلقت فجمع النبي صلىاللهعليهوسلم فلق الصحفة ثم جعل يجمع فيها الطعام الذي كان 
(1) سنن أبي داود، ج 4، ص 276، كتاب الادب، باب في الحسد، ح 4903.
(2) سوره فلق آيه 5.
(3) ج 3 صحيح، ص 179، في المظالم والغصب، باب اذا كسر قصعة او شيئا لغيره.
(4) ج 3 سنن، ص 640، كتاب الاحكام، باب 23، ح 1359.
في الصحفة ويقول غارت امّكم. ثمّ حبس الخادم حتى أتى بصحفة من عند التى هو في بيتها فدفع الصفحة الصحيحة إلى التى كسرت صحفتها وامسك المكسورة في بيت التى كسرت(5). 
پيامبر نزد يكى از همسرانش بود يكى ديگر از آنها ظرف غذائى فرستاد آن يك كه پيامبر در منزلش بود به دست خادم (كه ظرف غذا را آورده بود) زد. ظرف افتاد و شكست. پيامبر تكههاى ظرف را جمع كرد و گفت: مادر شما غيرت نمود (يعنى حسادتش گل كرد) سپس خادم را نگه داشت و ظرف سالمى از منزل آنكه آن حضرت در خانهاش بود به جاى آن ظرف مسترد داشت و ظرف شكسته را در منزل آنكه ظرف را شكست نگه داشت. 
ببينيد كه چگونه براى آنكه اسم عايشه را نبرد كلمات حديث را طولانى نمود و نيز معلوم است كه نام اين صفت غيرت نيست بلكه حسادت است.
ابن ماجه نيز غير از روايت بخارى داستانى نيز از عايشه نقل مىكند كه مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اصحابش بود. من و حفصة براى آنان غذائى تهيه ديديم. حفصه زودتر آن را خدمت آن حضرت برد. من به كنيزم گفتم: برو و ظرف غذاى او را بريز او چنين كرد. غذا ريخت و ظرف شكست(6).
أبو داود نيز غير از روايت بخارى جريان ديگرى از عايشه نقل مىكند كه مىگويد: صفيه دست پخت خوبى داشت. يكبار غذائى درست كرد و آن را خدمت پيامبر فرستاد. من به شدت غيرتى شدم (يعنى حسادت شديد) ظرف را شكستم(7). 
نسائى نيز غير از خبر بخارى و أبو داود از أم سلمة نقل مىكند كه گفت: طعامى خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اصحابش فرستادم. عايشه با سنگى كه در دستش بود ظرف غذا را شكست(8). 
آيا او با اين صفت زشت در قيامت همدوش نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله است؟
قطعا خوانندگان محترم توجه دارند كه شكستن ظرف چند بار اتفاق افتاده است. ظرف أم سلمة را با سنگ و ظرف حفصه را به وسيله كنيزش و ظرف صفيه را با دست خودش مىشكند. 
ب - حسادتى شديد نسبت به حفصه 
يكى از كسانى كه با عايشه در بعض امور همدست بوده است، حفصه -دختر عمر- مىباشد. مسلم كه از نقل مطالب فوق خوددارى كرد (و نيز بخارى) در باب فضائل عايشه (!) حديثى نقل مىكند كه مىرساند حسادت عايشه آنچنان شديد بود كه حتى حاضر بود بميرد و توجه به هوو را نبيند.
راوى حديث فوق خود عايشه است. ما عين آن را - با آنكه اندكى طولانى است - در اينجا مىآوريم: 
عن عايشة قالت: كان رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم إذا خرج أقرع بين نسائه فطارت القرعة على عايشة و حفصة فخرجتا 
5) ج 7 صحيح، ص 46، كتاب النكاح، باب الغيرة.
6) ج 2 سنن، ص 782، كتاب الاحكام، باب 14، ح 2333 و 2334.
7) ج 3 سنن، كتاب البيوع، باب فيمن أفسد شيئا يغرم مثله، ح 3567 و 3568.
8) ج 7 سنن، ص 73 و 74، كتاب عشرة النساء، باب الغيرة، ح 63 - 3961.
معه جميعا. وكان رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم إذا كان بالليل سار مع عايشة يتحدث معها. فقالت حفصه لعايشة: ألا تركبين الليلة بعيرى وأركب بعيرك فتنظرين وأنظر؟ قالت: بلى. فركبت عايشة على بعير حفصة وركبت حفصة على بعير عايشة فجاء رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم إلى جمل عايشة وعليه حفصة فسلم ثمّ سار معها حتى نزلوا فافتقدته عايشة فغارت. فلما نزلوا جعلت تجعل رجلها بين الاذخر وتقول: يا رب سلط علىّ عقربا أو حية تلدغنى. رسولك ولا أستطيع أن أقول له شيئا(9). 
خلاصه ترجمه: رسول خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه به سفرى مىرفت بين همسرانش با قرعه كسى را با خود همراه مىكرد. يكبار قرعه به نام عايشه و حفصه افتاد، حضرتش شبها همراه عايشه مىرفت و با او صحبت مىكرد. يكشب حفصه به عايشه پيشنهاد كرد كه امشب جاى خود را عوض كنيم ببينيم چه مىشود. عايشه قبول كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن شب همراه شتر عايشه - كه حفصه در آن بود - مىرفت تا آنكه در جائى فرود آمدند. عايشه پيامبر را گم كرد. حسادتش او را واداشت كه پاهايش را در ميان گياه اذخر (كه در آن حيوانات گزنده وجود دارد) قرار داده و گفت: خدايا! عقربى يا مارى را بر من مسلط كن كه مرا بگزد. چه كنم پيامبر تو است و نمىتوانم چيزى بگويم. 
در اينجا عايشه خود به حفصه اجازه داد كه جاى او بنشيند بنابراين بايد مىگفت: چه كنم خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. نه آنكه: پيامبر توست و نمىتوانم چيزى بگويم. از اين گذشته چرا بايد عايشه آنقدر در آتش حسد بسوزد كه به مرگ خود حاضر شود و محسود خود را در مقامى نبيند. آيا از ساير زنهاى پيامبر هم چنين چيزى نقل شده است؟ آيا در آن زمان و زمانهاى قبل و بعد نقل شده كه زنى اين مقدار در آتشى كه خود برافروخته بسوزد؟ آيا اين روحيه و اين خصلت ذاتى است كه او را در اوج رفعت معنوى قرار مىدهد؟!
ج - نسبت به حضرت خديجه عليهاالسلام 
عايشه آنقدر كه به حضرت خديجه عليهاالسلام حسادت مىورزيد به هيچ زنى نمىورزيد. آنچنان كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را كه در حلم و بردبارى الگوى همه است به غضب آورد و شكى نيست كه غضب آن حضرت غضب خدا است. بهتر است كه روايات وارده را از زبان خود عايشه بشنويم: 
عن عايشة قالت: ما غرت على امرأة للنبى صلىاللهعليهوسلم ما غرت على خديجة....
عبارت فوق در چند روايت نقل شده است. حال به دنباله چند حديث كه با آن عبارت شروع مىشود توجه كنيد:
1 - ... هلكت قبل أن يتزوجنى لما كنت اسمعه يذكرها وأمره اللّه أن يبشرها ببيت من قصب وإن كان ليذبح الشاة فيهدى في خلائلها منها ما يسعهن.
2 - ... من كثرة ذكر رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم إياها قالت وتزوجنى بعدها بثلاث سنين وأمره ربه عزوجل أو جبريل أن يبشرها ببيت من قصب.
3 - ... وما رأيتها ولكن كان النبى صلىاللهعليهوسلم يكثر ذكرها وربما ذبح الشاة ثمّ يقطعها أعضاء ثمّ يبعثها في صدائق... 
9) الف - صحيح بخارى، ج 7، ص 43، كتاب النكاح، باب القرعة بين النساء إذا أراد سفرا.
ب - صحيح مسلم، ج 4، ص 1894، كتاب فضائل الصحابة، باب 13، (كه در فضائل عايشه است)، ح 88.

خديجة فربما قلت له كأنه لم يكن في الدنيا امرأة إلاّ خديجة. فيقول أنها كانت وكانت وكان لى منها ولد. 
عن عايشة قالت: إستأذنت هاله بنت خويلد أخت خديجة على رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم فعرف استئذان خديجة فارتاح لذلك فقال اللهم هالة قالت فغرت فقلت ما تذكر من عجوز من عجائز قريش حمراء الشدقين هلكت في الدهر قد أبدلك اللّه خيرا منها.
... فأغضبته يوما فقلت خديجة! فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم إنى قد رزقت حبّها(10)
خلاصه ترجمه روايات فوق چنين است: 
عايشه مىگويد كه من آنقدر نسبت به خديجه حسادت مىورزيدم به هيچ يك از زنهاى پيامبر نمىورزيدم (معلوم مىشود كه حسادت او نسبت به بقيه همسران آن حضرت هم بود اما نسبت به خديجة بيشتر بود!). سپس علت آن را در سه روايت -كه از صحيح بخارى نقل كرديم- چنين بيان مىكند:
1 - از بس رسول خدا صلىاللهعليهوآله از او ياد مىكرد او قبل از ازدواج پيامبر با من، از دنيا رفت و خداوند به حضرتش دستور داد كه به خديجه بشارت دهد به منزلى از لؤلؤ. آن حضرت گوسفند مىكشت و آن را به دوستانش هديه مىكرد آنقدر كه آنان را كافى باشد.
2 - به خاطر اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله زياد از او ياد مىكرد. او سه سال بعد از وفات خديجه با من ازدواج كرد و خداوند يا جبرئيل به او دستور دادند كه خديجه را به منزلى از لؤلؤ مژده دهد.
3 - من او را نديدم ولكن پيامبر زياد از او ياد مىكرد و گوسفند مىكشت و آن را تكه تكه مىكرد و به دوستان خديجه مىداد گاهى به او مىگفتم: گويا در دنيا زنى غير از خديجه نبود! حضرت مىگفت: در تعريف او هر چه بگوئيم او چنان بود و از او برايم فرزند بود.
عايشه مىگويد: روزى هاله - خواهر خديجه - اجازه خواست. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ياد خديجه افتاد و از آمدن او شاد شد و گفت: خدايا! هاله دختر خويلد من حسادتم گل كرد و گفتم: چقدر از او ياد مىكنى! او پيرزنى بود از پيران قريش كه (از پيرى) دندان در دهان نداشت. هلاك شد و خدا بهتر از او را به تو داد.
دنباله روايت فوق در صحيحين نيامده (علت آن بر اهل فن پوشيده نيست!) ولى مسند احمد بقيه آن را چنين نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله در جواب عايشه كه گفت: قد أبدلك اللّه چنين فرمود: ما أبدلنى اللّه عزوجل خيرا منها. قد آمنت بى إذ كفر بى الناس الناس وصدقتنى إذ كذبنى الناس وواستنى بما لها إذ حرمنى الناس ورزقنى اللّه عزوجل ولدها إذ حرمنى أولاد النساء. (ج 9 ص 429، ح 24918) يعنى خداوند بهتر از او را نصيبم نكرد. آنگاه كه مردم مرا قبول نداشتند، او به من ايمان آورد و آنگاه كه ديگران مرا تكذيب مىنمودند او تصديقم كرد و آنگاه كه ديگران مرا محروم كرده بودند او به مالش مرا يارى كرد و خداوند چنين روزى فرمود كه از او صاحب فرزندانى شوم.
10) روايات مزبور را در كتابهاى زير بجوئيد:
الف - صحيح بخارى، ج 5، ص 47 و 48، باب تزويج النبى صلىاللهعليهوآلهوسلم خديجة وفضلها.
ب - صحيح مسلم، ج 4، ص 9 - 1888، كتاب فضائل الصحابة، باب 12، ح 78 - 74.
ج - سنن ترمذي، ج 4، ص 324، كتاب البر والصلة، باب 70، ح 2017.
د - سنن إبن ماجة، ج 1، ص 643، كتاب النكاح، باب 56، ح 1997.
عايشه در روايتى ديگر بعد از آنكه مىگويد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله گوسفند مىكشت و آن را براى دوستان خديجه مىفرستاد، چنين ادامه مىدهد:
روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به غضب آوردم (ديگر نمىگويد چه كردم و يا چه گفتم كه آن كوه صبر و حلم را به غضب آوردم) و گفتم: خديجه؟! (يعنى چرا اينقدر ياد او مىكنى؟) حضرت فرمود: دوستى او روزى من گشته است.
اينها مطالبى است كه عايشه خود اقرار مىكند و قطعا آنچه نگفته است بيشتر است.
د - نسبت به زنهائى كه خود را هبه مىكردند 
يكى از اختصاصات نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله اين بوده است كه اگر زنى خود را به او مىبخشيد و حضرتش نيز مىپذيرفت بى آنكه نياز به خواندن صيغه عقد باشد، آن زن همسرش مىشد. دليل آن هم آيه 50 از سوره احزاب است كه مىفرمايد:
...وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِىِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِىُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ ....
يعنى:... و نيز زنهاى مؤمنهاى كه خود را به پيامبر هبه كنند در صورتى كه پيامبر نيز آن را بپذيرد (اين ازدواجى صحيح و حلال خواهد بود) خداوند در دنباله آن مىفرمايد كه اين نحوه ازدواج مخصوص پيامبر است و بر ساير مؤمنين جايز نيست.
رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله گاهى روى مصالحى (كه ما در كتابمان پيامبر در صحاح توضيح داديم، به اين گونه زنها جواب مثبت مىداد. در ميان همسران پيامبر تنها عايشه بود كه نسبت به اين زنها حسادت ورزيده و از عمل آنها ناراحت بود و مىگفت: آيا زن حيا نمىكند كه خود را به مردى هبه مىكند؟! أما تستحى المرأة أن تهب نفسها للرجل!
عن عايشة: كنت أغار على اللاتى وهبن أنفسهن لرسول اللّه صلىاللهعليهوسلم وأقول أتهب المرأة نفسها؟ فلما أنزل اللّه تعالى: تُرْجى مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوى إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَمَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ قلت يا رسول اللّه! ما أرى ربك إلاّ يسارع في هواك(11).
عايشه مىگويد: من نسبت به زنهائى كه خود را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله هبه مىكردند (يعنى مىگفتند كه من خود را به تو بخشيدم) حسادت مىورزيدم و مىگفتم: آيا زن خود را مىبخشد؟! (و در روايتى ديگر: آيا زن حيا نمىكند كه خود را به مردى مىبخشد؟!) و چون آيه هر كه را نخواهى نمىپذيرى و آنكه را بخواهى قبول مىكنى و آنكه را هم كه نپذيرفتى مىتوانى مجددا بپذيرى و اشكالى ندارد (آيه 51 از سوره احزاب) نازل شد گفتم: يا رسول اللّه! من خداى ترا نمىبينم مگر آنكه در راه هواى (نفس) تو مىشتابد. 
چند سؤال:
11) الف - صحيح بخارى، ج 6، ص 147، تفسير سوره احزاب، وج 7 ص 16، كتاب النكاح، باب هل للمرأة أن تهب نفسها لأحد.
ب - صحيح مسلم، ج 2، ص 1085، كتاب الرضاع، باب 14، ح 49 و 50.
ج - سنن إبن ماجة، ج 1، ص 644، كتاب النكاح، باب 57، ح 2000.
د - سنن نسائى، ج 6، ص 54، كتاب النكاح، باب أول، ح 3196.
1 - آيا آيه قبل از آن خداوند نفرمود زنانى كه خود را ببخشند بر پيامبر حلال است؟ چرا عايشه آن را نفهميد تا آنكه آيه فوق نازل شد؟
2 - مگر ما نبايد پيرو سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشيم؟ آيا يكى از مصاديق آن تسليم بودن در مقابل آن وجود مقدس و ايراد نگرفتن به آنچه كه انجام مىدهد نمىباشد؟ چه آنكه مىدانيم آن حضرت هرگز كارى كه خلاف رضاى خدا باشد انجام نمىهد. پس چرا عايشه از عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت بود؟
3 - مگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله از هواى نفس خود پيروى مىكند كه عايشه آن جمله را به حضرتش گفت؟
4 - مگر خداوند از خواستههاى بندگانش پيروى مىكند كه عايشه مىگويد: خدا پيرو خواسته تو است؟
5 - چرا اينان صريحا ننوشتند كه عايشه حسود بود آنهم بسيار شديد؟ چرا اسم آن را غيرت گذاشتند؟ اگر به جاى آنكه غيرت به خرج بدهد مىخواست حسادت نمايد چه مىكرد؟ آيا غير از آن چه كه انجام داد كار ديگرى مىكرد؟</description>
		<pubDate> Thu, 17 May 2012 00:29:58 </pubDate>
	</item>
	</channel>
</rss>

