پرتال جامع سنت

شرحی بر تاریخ تحلیل نشده اسلام

انتقادهاى امام على از عثمان+سند

نقل شده است كه:
784 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ حَدَّثَنِي هُدْبَةُ بْنُ خَالِدٍ، حَدَّثَنَا هَمَّامٌ، حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ زَيْدٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ، أَنَّ أَبَاهُ وَلِيَ طَعَامَ عُثْمَانَ، قَالَ: فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى الْحَجَلِ حَوَالَيِ الْجِفَانِ، فَجَاءَ رَجُلٌ فَقَالَ: إِنَّ عَلِيًّا يَكْرَهُ هَذَا. فَبَعَثَ إِلَى عَلِيٍّ وَهُوَ مُلَطِّخٌ يَدَيْهِ بِالْخَبَطِ، فَقَالَ: إِنَّكَ لَكَثِيرُ الْخِلافِ عَلَيْنَا، فَقَالَ عَلِيٌّ: أُذَكِّرُ اللهَ مَنْ شَهِدَ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أُتِيَ بِعَجُزِ حِمَارِ وَحْشٍ وَهُوَ مُحْرِمٌ فَقَالَ: " إِنَّا مُحْرِمُونَ، فَأَطْعِمُوهُ أَهْلَ الْحِلِّ " فَقَامَ رِجَالٌ فَشَهِدُوا، ثُمَّ قَالَ: أُذَكِّرُ اللهَ رَجُلًا شَهِدَ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أُتِيَ بِخَمْسِ بِيضَاتٍ: بَيْضِ نَعَامٍ، فَقَالَ: " إِنَّا مُحْرِمُونَ، فَأَطْعِمُوهُ أَهْلَ الْحِلِّ " فَقَامَ رِجَالٌ فَشَهِدُوا فَقَامَ عُثْمَانُ فَدَخَلَ فُسْطَاطَهُ، وَتَرَكُوا الطَّعَامَ عَلَى أَهْلِ الْمَاءِ
مسند الإمام أحمد بن حنبل ج2 ص173 المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشيباني (المتوفى: 241هـ)، المحقق: شعيب الأرنؤوط - عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن التركي، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة: الأولى، 1421 هـ - 2001 م
عثمان از امام علی (عليه السلام) نزد ابن عباس شكايت مى كرد و مى گفت كه :على(عليه السلام)از من بسيار انتقاد مى كند. امام(عليه السلام)در برابر فتاواى اشتباه عثمان مقاومت مى كرد و اعتراض مى نمود، تا جايى كه عثمان از آن حضرت ناراحت مى شد و به وى مى گفت: «إِنَّكَ لَكَثِيرُ الْخِلافِ عَلَيْنَا» تو زياد در مقابل ما مى ايستى.
در كتاب نهج البلاغه، موارد زيادى از انتقادات امام(عليه السلام) به خليفه سوم ذكر شده است و فرازهايى از آن در برگيرنده حساس ترين بخش هاى نهج البلاغه است كه به اختصار به برخى از آنها اشاره مى شود:
انتقاد اول
حضرت على(عليه السلام) در خطبه شقشقيه خطاب به خليفه سوم مى فرمايد:
«الى ان قام ثالث القوم نافجاً حضْنَيْهِ بين نَثيلِهِ و مُعْتَلَفِهِ و قام معه بنو أبيه يخضمون مال الله خِضْمَةَ الابل نِبْتَةَ الربيع الى اَنْ اِنْتَكَثَ عليه فَتْلُهُ و اَجْهَزَ عليه عمله و كَبَتْ به بِطْنَتُهُ»;
نهج البلاغه، خ 3، بخش 10 ـ 11.
تا اين كه سومى برخاست ـ بعد از مرگ خليفه دوم عثمان به خلافت رسيد ـ در حالى كه از بسيارى خوردن غذاهاى رنگارنگ پهلوهاى خود را بالا آورده بود. گروه بنى اميه كه خويشان او بودند، با او هم دست شدند و بيت المال مسلمين را مانند شتر گرسنه كه گياهان بهار را مى خورد، با حرص و ولع خوردند.
اين شديدترين انتقاد امام على(عليه السلام) از خليفه سوم است. در اين كلمات كردار و خصوصيات اخلاقى و اهداف خلافت عثمان بيان شده است.
آن حضرت در ادامه مى فرمايد: «اين روش ادامه داشت تا بخت از او برگشت و ريسمان تابيده او پنبه شد، مسلمانان از گوشه و كنار جمع شدند و بيعتش را شكستند. رفتار بد او سرانجام باعث قتل او شد و پُرى شكم، او را به رو انداخت و به كشتن داد». در اين چند جمله تمام دوره حكومت عثمان و شخصيت او به طور اجمال بيان شده و نشان مى دهد كه او كه بود و چه كرد.
در واقع، روح انتقاد امام على(عليه السلام) از عثمان در اين فراز در دو چيز نهفته است; يكى حيف و ميل كردن بيت المال و ديگرى مسلط نمودن نزديكان.
انتقاد دوم
حضرت على(عليه السلام) در خطبه 15 نهج البلاغه مى فرمايد: «و الله لو وجدتُهُ قَدْ تُزوِّجَ بِهِ النِّساء و مُلِكَ به الاماء لَرَدَدْتُهُ» به خدا سوگند اگر آن عطايايى را كه عثمان به عده اى بخشيده، بيابم آنها را به مالكانشان بر مى گردانم; اگر چه از آنها زن ها به خانه شوهر رفته و كنيزان خريده شده باشند.
اين فراز نهج البلاغه اشاره به بخشش هاى ناحق عثمان از بيت المال به هوادارانش دارد.مروج الذهب، ج 2، ص 368.
انتقاد سوم
حضرت على(عليه السلام) در خطبه ديگرى مى فرمايد: «... انا جامعٌ لكم اَمْرُهُ اِسْتَأثَرَ فَاَساءَ الاَثَرَة»;نهج البلاغه، خطبه 30، بخش 2.
من به طور خلاصه مى گويم عثمان به بدترين وجه استبداد به خرج داد.
به قول شارح معتزلى:
... اَى اِسْتَبدّ بالامور فَاَساءَ فِى الاِسْتِبداد ...
شرح نهج البلاغة ج 2 ص 128 ، اسم المؤلف: أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت- لبنان - 1418هـ - 1998م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري 
در امور مملكت، استبداد به خرج مى داد.
معناى ديگرى را كه مى شود براى «اِسْتَأْثَرَ» ذكر كرد، مقدم كردن خود و قوم و قبيله خود بر ديگران و بقيه افراد است. كتاب المنجد در مورد معناى اين لغت مى نويسد: «استأثر بالشى على الغير: اسْتَبَدَّ به وَ خَصَّ به نَفسَه. الاثره: الاختيار، اختصاص المرء نفسه باحسن الشى دون غيره»; در استفاده از امكانات جامعه، خويشتن را بر ديگران مقدم كردن، فرق بين خود و ديگران گذاشتن، قوم و قبيله و خويشان را بر ديگران ترجيح دادن. متأسفانه اين معنى و روش در حكومت خليفه سوم وجود داشته است.
انتقاد چهارم
انتقاد ديگرى كه حضرت بر عثمان وارد مى سازد، انتقاد از انجام كارهاى ناشايست و بدعت هايى است كه در زمان خلافت وى انجام مى شده است. امام على(عليه السلام) در اين خصوص مى فرمايد: «انه قد كان عَلَى الاُمةِ وال اَحْدث احدثاً و اَوْجَدَ الناس مقالاً فقالوا ثم نقموا فغيّروا».نهج البلاغه، خطبه 43، بخش 3 ـ 4. پيش از اين كسى بر مردم حكومت مى كرد ـ عثمان ـ كه اعمالش حوادثى آفريد و اين رفتار باعث جنجال و سر و صداى مردم شد چنان كه به او اعتراض كردند و تغييرش دادند.
و در جايى ديگر، در جواب نامه معاويه كه در آن امام(عليه السلام) متهم به انتقاد از عثمان شده، حضرت از اين كه در برابر بدعت هاى عثمان ايستادگى نموده واز او عثمان انتقاد كرده است، اظهار عدم پشيمانى مى كند و مى نويسد: «و ما كنت لاعتذر من انى كنت انقم عليه احداثاً، فان كان الذنب اليه ارشادى و هدايتى له، فرُبّ ملوم لا ذنب له»نامه 28. من ادعا ندارم كه در مورد بدعت هاى عثمان بر او عيب نمى گرفتم، ـ  من او را ـ نكوهش مى كردم و از آن عذر نمى خواهم. اگر گناه من ارشاد و هدايت اوست، بسياراند كسانى كه ملامت شوند و بى گناه اند.
انتقاد پنجم
انتقاد ديگر حضرت از عثمان، انتقاد از ضعف وى و تسلط خويشاوندان و بويژه مروان بن حكم بر او مى باشد; چنان كه مروان پسر عموى عثمان كه در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) تبعيد شده بود، در زمان او به مدينه بازگشت و به منزل خليفه راه يافت و تا آنجا پيش رفت كه به منزله وزير خليفه مطرح شد. امام على(عليه السلام)مى فرمايد: «فلا تكونن لمروان سَيِقَةً يَسوُقُكَ حَيثُ شاءَ بَعدَ جَلالِ السِّنِّ و تَقَضِّى العُمُرِ»همان، خطبه 164، بخش 10 و 11. تو اكنون در باشكوه ترين ايام عمر خويش هستى و مدتت هم رو به پايان است، با اين حال مهار خويش را به دست مروان مده كه هر جا دلش بخواهد تو را به دنبال خود ببرد.
در جايى ديگر امام(عليه السلام) از اين كه عثمان به ابزارى در دست مروان تبديل شده، سخت ناراحت است و به وى اعتراض مى كند و مى فرمايد: اى مسلمانان بدانيد و آگاه باشيد كه اگر من در خانه بنشينم، عثمان مى گويد مرا رها كرده اى و حق خويشاوندى را ادا نكرده اى! اگر سخنى بگويم و وساطتى بكنم، آنگاه كه اوضاع آرام شد، باز مروان او را بازيچه قرار مى دهد و با كهولت سن و همنشينى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، همانند شمشيرى مى شود كه مروان هر طور كه بخواهد آن را به كار مى گيرد.
و جالب آن كه عاقبت همين مروان باعث قتل عثمان مى شود.
... وأخذ عليهم أن لا يشقوا عصا ولا يفارقوا جماعة ما أقام لهم بشرطهم ثم رجعوا راضين فبينا هم بالطريق إذ راكب يتعرض لهم ثم يفارقهم ثم يرجع إليهم ثم يفارقهم فقالوا له مالك قال أنا رسول أمير المؤمنين إلى عامله [بمصر] ففتشوه فإذا هم بالكتاب على لسان عثمان عليه خاتمه إلى عامل مصر أن يصلبهم [أو يقتلهم] أو يقطع أيديهم وأرجلهم فأقبلوا حتى قدموا المدينة فأتوا عليا فقالوا ألم تر إلى عدو الله إنه كتب فينا بكذا وكذا وإن الله أحل دمه فقم معنا إليه فقال والله لا أقوم معكم قالوا فلم كتبت إلينا قال والله ما كتبت إليكم كتابا فنظر بعضهم إلى بعض وخرج علي من المدينة ....
چنان كه مردم مصر عليه عثمان قيام كردند و خانه وى را محاصره نمودند ولى با به وساطت امام على(عليه السلام)مردم از سر تقصير عثمان گذشتند و عثمان نيز قول داد كه كارهاى آنها را اصلاح كند. مردم مصر به كشورشان بازگشتند. آنها در بين راه به سوارانى كه آنها نيز راه مصر را مى پيمودند، مشكوك شدند و آنها را بازرسى كردند. در مشك يكى از آنها شيشه اى سر به مُهر بود كه درون آن نامه اى از جانب عثمان ـ ولى با خط مروان
تاريخ دمشق ج39 ص 324 و 323 المؤلف: أبو القاسم علي بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساكر (المتوفى: 571هـ)، المحقق: عمرو بن غرامة العمروي، الناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، عام النشر: 1415 هـ - 1995 م، عدد الأجزاء: 80 (74 و 6 مجلدات فهارس)
مُهر عثمان در اختيار مروان بود. مروان آن نامه را نوشت و با مهر خليفه آن را مُهر كرد و توسط غلام عثمان آن هم سوار بر شتر مخصوص عثمان به مصر فرستاد  قيام كنندگان خط مروان را شناختند و از عثمان خواستند تا وى را به آنها تحويل دهد اما عثمان از اين كار خوددارى كرد.
بدعت
ـ بدين مضمون خطاب به والى مصر نوشته بود:
«فاضرب اعناقهم و اقطع ايدهم... ثم دعهم يتشحّطون فى دمائهم... ثم اوثقهم على جذوع النخل»
أنساب الأشراف ج5 ص555 المؤلف: أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلَاذُري (المتوفى: 279هـ)، تحقيق: سهيل زكار ورياض الزركلي، الناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م، عدد الأجزاء: 13 .
گردنشان را بزن، دست هاى شان را ببُر، آنگاه بگذار تا در خون شان دست و پا بزنند، سپس جنازه هاى آنها را بر شاخه هاى درختان خرما بياويز.
مردم با ديدن اين نامه دوباره به مدينه بازگشتند و خانه عثمان را محاصره كردند. اين محاصره 49 روز طول كشيد و در چهل و نهمين روز محاصره عثمان به قتل رسيد.
تاريخ خلفا، ص 186.
انتصاب هاى عثمان نه بر محور لياقت ها و شايستگى ها، بلكه بر محور خويشاوندى بود. او پسر دايى خود عبداله بن عامر بن كريز را كه جوانى 25 ساله بود به فرماندارى بصره و برادر مادرى خود وليد بن عقبه بن ابى معيط را به ولايت كوفه و پسر عموى خود معاويه بن ابى سفيان را به ولايت شام گمارد. اين شهرها همه جزو شهرهاى مهم حكومت اسلام بود كه در سيطره و قدرت خاندان عثمان قرار گرفت، تا جايى كه مهم ترين اعتراض محاصره كنندگان اين بود كه: «ولّيت علينا سفهاء اهل بيتك»انساب الاشراف، ج 6، ص 178، باب مسير اهل المصر الى عثمان و تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 29، ص 415، ج 4، ص 1157.
هر جا احمقى را از اقوامت ديده اى، او را امير ما قرار داده اى.
ابن عبد ربّه اندلسى در اين باره مى نويسد: «ان عثمان لمّا ولّى، كره ولايته نفر من اصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) لانّ عثمان يحب قومه... و كان كثيراً ما يولّى بنى اميّة ممن لم يكن له من رسول الله(صلى الله عليه وآله) صحبة و كان يجىء من امرائه ما يكره اصحاب محمد(صلى الله عليه وآله)فكان يستعتب فيهم فلايعزلهم»عقد الفريد، ج 4، ص 106.
زمانى كه عثمان به خلافت رسيد گروهى از اصحاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از خلافت وى ناخشنود بودند زيرا عثمان اقوامش را زياد دوست مى داشت و بسيارى از افراد طايفه بنى اميه را كه هيچ مصاحبتى با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نداشتند، به حكومت رساند و هر گاه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)از كارهاى زشت آنها شكايت مى كردند، توجهى به اعتراض آنها نمى كرد و آنها را عزل نمى نمود.
عمر نيز در مجلس احتضارش به اين خصيصه عثمان اشاره مى كند. او در آن مجلس به هر يك از شش نفرى كه پس از خود براى خلافت در نظر گرفته بود، ايراداتى وارد كرده است. ايراد او بر عثمان اين بوده كه: «هيهاً اليك! كانّى بك قد قلدتك قريش، هذا الامر لحبّها اياك فحملت بنى امية و بنى معيط على رقاب الناس و آثرتهم بالفىء، فسارت اليك عصابة من ذؤبان العرب، فذبحوك على فراشك ذبحاً... فاذا كان ذالك فاذكر قولى ; فانّه كائن»شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 186; تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، ج 2، ص 158 و تاريخ طبرى، ج 3، ص 264.
واى بر تو عثمان!  گويى مى بينم كه قريش چون تو را دوست دارند، تو را به خلافت برگزيده اند و تو بنى اميه و بنى معيط را بر مردم مسلط كرده اى و از بيت المال به آنان مى بخشى. پس نيرومندان عرب بر تو مى شورند و تو را در خانه ات به قتل مى رسانند... وقتى چنين رخ داد، اين حرف مرا به يادآور كه طورى خبر دادم كه انگار رخ داده بود.
البته عثمان كارهاى خود را در قالب صله رحم توجيه مى كرد و به كسى هم حق اعتراض نمى داد.انساب الاشراف، ج 6، ص 133، باب ما أنكروا من سير عثمان.
انتقاد ششم
يكى از مواردى كه امام(عليه السلام) از خليفه سوم به سختى انتقاد مى كند، درباره رفتار وى با صحابه بزرگ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است.
دستگاه خلافت عثمان چون نتوانست ابوذر را به جهت اين كه حقايق را به مردم مى گفت و عليه اسرافكارى ها افشاگرى مى كرد تحمل كند او را در مرتبه نخست ـ به دستور خليفه سوم ـ به شام تبعيد كرد. ابوذر در شام هم به افشاگرى پرداخت و به ظلم و ستم معاويه اعتراض كرد. او هم به سرمايه داران و زورمداران مى تاخت و هم از احداث كاخ سبز معاويه انتقاد مى كرد. معاويه چون ديد نمى تواند او را ساكت كند، نامه اى به عثمان نوشت و رفتار ابوذر را به او خبر داد. عثمان دستور داد او را با وضع بسيار دردناكى سوار بر شتر برهنه به مدينه باز گردانند. پس از آن در مجلسى با عثمان درباره حديثى از رسول الله(صلى الله عليه وآله)درگيرى پيدا كرد، عثمان رو به حضار كرد و گفت: چه مى گوييد درباره اين شيخ كه ميان مسلمانان تفرقه افكنده است؟ آيا او را بزنم يا بكشم يا از مدينه بيرون كنم؟ پس خليفه سوم دستور داد آن پيرمرد نورانى و صحابى بزرگ رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به سرزمين ربذه تبعيد شود(برخورد عثمان با ابوذر به حدى بد بود كه جاحظ مى نويسد: مردم به خاطر ابوذر عثمان را كشتند. تاريخ خلفا، ص 165، نقل از تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 74 و ج 4، ص 277.) و بعد دستور داد كسى با او سخن نگفته و بدرقه اش نكند. موقع خروج جناب ابوذر، امام على(عليه السلام)، حسن و حسين(عليهم السلام)و جمعى ديگر براى وداع او بيرون رفتند و اميرمؤمنان(عليه السلام) اين چنين فرمود: «يا اباذر انك غَضِبْتَ لله فَارْجُ مَنْ غَضَبْتَ له، ان القوم خافوك على دُنياهُم و خِفْتَهُمْ على دينِك فاتركْ فى ايديهم ما خافوك عليه وَ اهْرُبْ منهم بما خِفْتهُمْ عليه»(نهج البلاغه، خطبه 130، بخش 1.) اى ابوذر! تو فقط براى خدا غضب كردى، به خداوند متعال هم اميدوار باش. اين قوم ـ عثمان و معاويه و اتباع آنها ـ بر دنيا و رياست خود از تو ترسيدند و تو هم بر دين خود از آنها ترسيدى; پس آنچه براى آن از تو مى ترسيدند به دستشان ده و براى حفظ دين و اعتقادات خود از آنها بگريز.
از اين كلام مى توان چنين برداشت نمود كه زبان گوياى اسلام يعنى جناب ابوذر براى خدا غضب كرد و حق را گفت و دستگاه خلافت او را تبعيد و آواره كرد. ابوذر سرانجام در نهايت غربت جان سپرد.
پس از درگذشت غريبانه ابوذر در ربذه، عمار ناراحت شد و عليه عثمان به افشاگرى پرداخت. عثمان دستور داد تا عمار را نيز به ربذه تبعيد كنند اما قبيله عمار  ـ بنى مخزوم ـ و امام على(عليه السلام) مانع اين كار شدند.(عقد الفريد،  ج 4، ص 106.) امام على(عليه السلام) از اين برخورد ناراحت شدند و عثمان را مورد ملامت قرار داد.تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 173.

1- رعایت ادب اسلامی و رسم الخط فارسی ضروری است
2-برای استفاده از مزایای خاص سایت پیشنهاد میشود وارد شوید و نظر خود را ارسال نمایید